دسته: نگاه

  • ماهی افتاده بر خاک

    ماهی افتاده بر خاک

    راوی نمایش «داماهی» زنی است ساحل نشین که رنج‌های بسیاری را متحمل شده است. فاطمه شهبازی، کارگردان و تنها بازیگر نمایش، زندگی این زن را صرفا با کلام پیش نمی‌برد و از همان صحنه افتتاحیه نمایش، بنا را بر تلفیق کلام و اکت(حرکت) می‌گذارد. زن ساحل نشین هر جا که داستان نمایش اقتضا می‌کند، کلام را حذف کرده و با اتکا بر حرکات موزون و اکت‌های نمادین روایت را پیش می‌برد. شهبازی چه با کلام و چه در حرکت، راوی موفقی است. او از آغاز تا انتها حتی یک بار هم تپق نمی‌زند و قصه را بسیار روان و ملموس تعریف و تصویر می‌کند. «کلام» در این نمایش بر دیگر عناصر نمایش غلبه واضح ندارد؛ هم‌وزنی «کلام» و «حرکت»، ‌گریز از قصه‌گویی متداول در نمایش‌های تک‌نفره و بها دادن به «حرکت» به عنوان یک عنصر مهم ساختاری در تئاتر، «داماهی» را به نمایشی با وجوه دیداری قابل توجه تبدیل کرده است. روایت در پرده نخست نمایش با ترانه‌ای محلی آغاز می‌شود. زن ساحل‌نشین با حرکات موزونش در طول و عرض صحنه می‌کوشد تا با زبان بدن، وجه نمایشی آن چه را که با ترانه بیان می‌شود، تقویت نماید. مهم‌ترین قسمت کار شهبازی در این بخش که بسیار هم خوب اجرا می‌شود، حرکات شنا کردن و دست و پا زدن در آب است که اشاره‌ای است نمادین به وضعیت لغزان و موقعیت بغرنج و پا در هوای زن در زیست‌بوم پر از سوءتفاهمی که در آن گیر افتاده است. شهبازی در پایان نمایش هم به خوبی حرکات خلسه‌آور مراسم «زار» را اجرا می‌کند. نکته مهم در این میان فضاسازی با «حرکت» است که شهبازی به خوبی از پس آن بر آمده است. فضای ساحلی نمایش «داماهی» صرفا حاصل طراحی صحنه نیست بلکه بخش مهمی از این فضا را شهبازی با حرکاتش ساخته و گسترش می‌دهد. وسایل و عناصر موجود در صحنه نیز در فضاسازی نمایش سهم به‌سزایی دارند؛ از «سطل» گرفته که تبدیل به «گهواره» بچه می‌شود تا «آب» که حکم «دریا» را پیدا می‌کند شبیه به آن چه در تعزیه می‌بینیم. شهبازی در کار با وسایل صحنه از چوب خیزران و تور ماهیگیری گرفته تا سنگ و پارچه و استفاده نمایشی از آن‌ها موفق است.

    متن مازیار رفعتی موجز، گویا و واجد بار نمایشی و حرفه‌ای است. روایت بدون اتلاف وقت جلو می‌رود. فراز و نشیب‌ها کاملا حساب شده به دنبال هم ردیف شده‌اند. بخشی از ریتم سریع نمایش حاصل ایجاز متن و بخشی دیگر وابسته به حرکات حساب‌شده بازیگر است. فاطمه شهبازی ریتم را خوب می‌شناسد و در هم‌ساز کردن بدنش با موسیقی محلی موفق است. تماشای بخش‌های بی‌کلام نمایش توانمند‌های شهبازی در بازیگری را عیان می‌کند. در این بخش‌ها، نقش نمایشنامه در کمک به بازیگر کمرنگ می‌شود و برعکس نقش و حضور یک کورئوگرافر(طراح حرکت) که به نظر می‌رسد نمایش از حضورش بی‌بهره بوده، پررنگ می‌شود.

    «داماهی» نمایشی بی‌نقص نیست. دو ایراد بزرگ بر این نمایش وارد است که هر دو با صورت بازیگر مرتبط است: غیاب میمیک و غیاب‌ گریم. صورت خانم شهبازی هیچ‌ گریمی ندارد در حالی که بر دست و پایش نقش حنا دارد! (آیا این یک تناقض نیست؟) حال و هوای داستان نمایش و فضای صحنه ایجاب می‌کند چهره زن ساحل‌نشین، ‌گریمی مطابق با چهره اهالی جنوب ایران داشته باشد. این نقص به کلیت کار لطمه ‌زده است. تا وقتی که برقع بر صورت زن است، او به عنوان زنی ساحل‌نشین پذیرفتنی و کاملا قابل باور است و فقدان‌ گریم صورت حس نمی‌شود اما با برداشتن برقع، انگار کاراکتر زن دچار تغییر محسوسی می‌شود که با اتمسفر کار همخوان نیست. غیاب میمیک هم آزار‌دهنده است. شهبازی حین بازی تمام اجزای بدنش را تحت کنترل دارد اما نسبت به میمیک صورتش بی‌تفاوت است یا چندان حساس نیست. معمولا برای رفع این نقص به بازیگر توصیه می‌شود یک دور کامل نمایش را از آغاز تا پایان برای خودش در مقابل آینه بازی کند یا آن که فیلمِ بازی خودش را ببیند.

    داماهی در فرهنگ جنوب موجودی اسطوره‌ای است. این وجه اسطوره‌ای در حرکات و کلام شهبازی جاری است اما در صورتش نمود چندانی ندارد. صورت یکی از مهم‌ترین و شاید مهم‌ترین عضو و ابزار بازیگر تئاتر است. با‌ گریم اغراق آلود و میمیک هدفمند می‌شد نقش زن ساحل‌نشین را به اسطوره داماهی نزدیک کرد. بازی شهبازی عمدا و هدفمندانه آغشته به اغراق است اما اثری از این اغراق در صورتش مشهود نیست. نتیجه آن که کم رنگ شدن وجه اسطوره‌ای نمایش با وابستگی‌اش به آیین در تناقض است زیرا «اسطوره» مستقل نیست و وابسته به «آیین» است. داستان نمایش «داماهی» هم وابسته به «آیین» است.

    جشنواره محل کشف استعداد‌ها و معرفی آثار بدیع و برتر است. ارمغان «داماهی» برای تماشاگران جشنواره «افرا» معرفی یک بازیگر خوب به نام فاطمه شهبازی و نمایشنامه‌نویسی مسلط به نام مازیار رفعتی است. «داماهی» هر چند وجوه مشترک بسیاری با نمایش‌های متعلق به فرهنگ جنوب کشور دارد اما با تأکید بر فرمی متفاوت، توانسته به اثری مستقل و قابل بحث در حوزه نمایش‌های آیینی و بومی تبدیل شود. این امتیاز کمی برای این نمایش و البته جشنواره تئاتر «افرا» نیست.

    * دکتر شهرام خرازی‌ ها منتقد تئاتر و کارشناس ارشد مدیریت رسانه – ایران تئاتر

  • نقدی بر نمایش امروز روز خوبیست برای مُردن، به کارگردانی کمال هاشمی

    نقدی بر نمایش امروز روز خوبیست برای مُردن، به کارگردانی کمال هاشمی

    تئاتر آنلاین: نمایش «امروز روز خوبیست برای مُردن» درباره مرگ و رستگاری فردی است و به گونه در پس یک ویرانی و زوال فردیت و هویت یک زن رستگار شده را بر ما نمایان می سازد و از آنجا که پرداختن به وجوه و ابعاد روحانی مهمترین بخش زندگانی هر انسانی است، می توان این نمایش را در زمینه تئاتر شهودی بررسی کرد.

    شاید ما به امر واقع گرا و واقع نما از منظر حسی نگاه بکنیم و با اشخاص و موقعیت ها ارتباطی حسی برقرار کنیم و با آنها همذات پنداری نیز کنیم و در نهایت با دیدن چنین آثاری دچار کاتارسیس (پاکسازی روان) شویم، ارسطو نخستین نگارنده این روال تئاتری است و استانیسلاوسکی آن را در متد بازیگری اش به سرحد بسامانی و کارآمدی رسانیده است. یک نوع دیگر از تئاتر که با تکیه بر ساختگی بودن رویدادها و در پرهیز از ارتباط حسی با اشخاص نمایش شکل می گیرد و در نهایت با ایجاد فاصله و گسست حسی منجر به ارتباطی منطقی و استدلالی خواهد شد که این تئاتر روایی خواهد بود و برتولد برشت سرآمد این مکتب تئاتری است. اما نوعی دیگر از تئاتر هست که اتفاقا نمونه های بارز و کارآمدش را می شود در تئاتر شرق جست­وجو کرد. این نوع تئاتر که انسان را از منظر والا می نگرد و حتی گاهی آن را قدسی می نماید، تئاتر شهودی نام می گیرد. تئاتری که به دنبال کشف و شهود از موقعیت هاست و می خواهد ما را بیشتر متوجه ابعاد پنهان وجود و رازآمیزی های هستی گرداند و از تئاتر نوی ژاپن گرفته تا کاتاکالی هند، اپرای پکن چین و تعزیۀ ایران و… اینها در خود نمونه های درخشانی از تئاتر شهودی را بارها ارائه کرده اند و نمونه هایی همانند «امروز روز خوبیست برای مُردن» نیز نمونه ای نوین و امروزی از شرایط نزدیک به تئاتر شهودی برخوردار است و از نام نمایش نیز مشهود است که در این روز مرگی رُخ می دهد و از لحن این جمله نیز بیشتر برمی آید که اگر مرگی هست با گزینش و دلبخواهی به سراغش خواهند رفت. چنانچه در ایثارگری ها و جانثاری ها نیز برخی خودخواسته در کام مرگ فرو می روند و این گزینش همواره به نیکی و بزرگی یاد شده است.

    جهان والا

    در نمایش «امروز روز خوبیست برای مُردن» ما با جهان والا در ارتباط هستیم چنانچه از آغاز نمایش نیز یلدا زیر آوار است و انگار هنوز نیمه جان و به جای آنکه آرزویش نجات از زیر آوار باشد، گزینش مرگ در چنین روزی است بنابراین مرگ اندیشی و مرگ خواهی به عنوان امری مهم در روال زندگی ما را در این سیر نمایشی به دنبال خواهد کشانید. در این مسیر هویت دوباره یلدا برایمان آشکار می شود. دختری که از کودکی و زمان جنگ از ایران مهاجرت کرده و حالا برای فروش خانۀ پدری اش به ایران آمده اما به طور ناگهانی با یک مهمان ناخوانده در آنجا همراه می شود. زنی به نام مونا که جنگزده و آبادانی است و پس از سالها زندگی در شیراز برای یافتن آرامش به تهران آمده و حالا در این خانۀ رو به ویرانی زندگی می کند. این خانه را بنگاه محل اجاره داده و مونا در برابر این مالک ناگهانی حالت عصبانی و هجمه ای می یابد. بنابراین یلدا می رود که فردایش با سند خانه برگردد و این خود دیباچه ای است برای آشنایی و اینکه حالا یلدا دوربین اش را در برابر بیگانه ای بگیرد که هر لحظه برایش آشناتر می شود و البته در آغاز مونا مخالف دوربین بوده اما وقتی متوجه می شود که یلدا فعلا از فروش خانه پشیمان شده، در برابر دوربین از خود و خانواده و آوارگی هایش در همه این سالها می گوید. انگار او دریچه ای می گشاید رو به همه دردهای موجود و به گونه ای یلدا را با مفهوم زندگی آشنا می گرداند و زمینه تلاطم و تحول را ایجاد می کند و چه بسا با رفتن ناگهانی مونا، دیگر یلدا عزمش را جزم می کند به ماندن و اوست که آستین همت بالا می زند برای آبادانی دوباره خانه اش… بی خبر از سرنوشت که این گونه برایش رقم می خورد، اینجا خانه ابدی اوست.

    حالت القاگر

    نمایش در ساختار نیز به گونه ای است که همه چیز حالت القاگر بیابد و بتواند ما را در فرآیند تلقینات رو به پیش مسحور خویش گرداند؛ انگار ما نیز در روال رو به پیش یلدا، از درک مفهوم انسان دردمند یا ژرفا بخشیدن به زندگی در شرایط سخت و ناهموار، از بسیاری توهمات و لذت ها و وسوسه ها باید به ناگهان چشم بپوشانیم و خود را در مسیری قرار دهیم که در آن مرگ اوج و عروجی است که بی چون و چرا برای همۀ انسانها خواهد بود و این شتری است که روزی یا شبی در خانه هر یک از ما خواهد نشست و چه بهتر که ما نیز با فهم و ذوق مرگ را به سوی خود بخوانیم یا مرگ درنگی باشد برای پیش گیری از بیهوده ای که زندگی ما را دچار کژ راهه های بسیار خواهد کرد و چه بهتر که در این توفانی شدن ها به دنبال آرامش بی پایان باشیم. اینها همان حس و حال های موجود است که در برخورد بازیگران و ماهیت تصویری و کلامی و درواقع برخورد و درهم تنیدگی سینما و تئاتر پیش رویمان قرار می گیرد. ذهن از منظر تصاویر و سینما ما را دچار کنکاشی سیال می کند و ما در جهانی سیر خواهیم کرد که در آن خیلی ساده و حتی در مواردی خیلی پیش پا افتاده چیزهایی را می بینیم که در آن زندگی باید مفهوم داشته باشد چنانچه درخت نارنج درآن خانۀ ویران و موریانه زده ریشه گرفته است و نیازمند آب بسیار است تا به میوه و عطر دلنشین فرجام یابد.

    سینما ابزاری است برای نشان دادن واقعیت های آشکاری که زودگذر است و ما را در تلاطمات روحی و روانی شخصیت دچار دگرگونی و فهم دقیق تر روابط انسانی می کند و به مرور ما را نیز دچار تلاطم و درواقع درک ژرفای وجود خواهد کرد. کلمات افسونگرند اما ساده و صمیمی در روال بازی ها ما را افسون می کنند. نوعی بازی ها مینیاتوری است که باید در مکتب شیراز و برگرفته از شیوه مخصوص امیررضا کوهستانی دسته بندی اش کرد. کمال هاشمی دستیار و شیوا فلاحی بازیگر کارهای آغازین امیررضا بوده اند و درک درستی از این شیوه بازیگری و در نهایت جلوه گری میزانسن های کم تحرک و آرامش بخش داشته اند. نوعی مواجهه که زبان حالش تلقین و بیداری روحی و روانی را به دنبال خواهد داشت. ترکیب بندی هایی که در آن افسونگری در مدار هیپنوتیزم کلمات و تصاویر ممکن خواهد شد. بازیگران هم در نرمای وجود خویش در مدار این افسون شدگی و بی اراده دارند این بازی را به ما نمایان می سازند. کم تحرک و کم حرف می نمایند چون دیگر حرف زدن ها هم آن حس و حال های هیجانی را برنمی انگیزد بلکه ما را با کم مایگی درازای کلماتی همراه می کنند که انگار هیچ چیزی نیست و رخدادی را به چالش نمی کشند.

    مرکز ثقل

    شیوا فلاحی دیگر مرکز ثقل کارهای کمال هاشمی شده و به درستی می تواند ذهن و روان مخاطبان را در این تلاطم روحی به بازی بگیرد و نگذارد از این راه بلند و بی پایان به بیرون نگاهی بیندازد، باید که همه هوش و حواسش به دنبال کردن همین راهی باشد که فلاحی در نقش یلدا برایمان تدارک می بیند. او دارد مرگ را بازی می کند و یا آهسته آهسته به دنبال مرگ می رود. این مرگ خود خواسته از یک نقطه ای که آوار را بر سرش می بینیم و لمس می کنیم که این دگرگونی ها دارد پایان خوبی می یابد و خیری هست در تکامل این فرد، به نوعی دارد رستگاری فردی اش را نمایان می کند بی آنکه بخواهد انکار کند که در آن بیرون، رستگاری اجتماعی ممکن نیست و با رفتن مونا، انگار همه چیز با همان آوارگی ها، فقر زدگی ها و بیچارگی ها دنبال خواهد شد و تنها یلداست که در بلندای نامش که یک شب بلند و بی مانند را تداعی می کند که در آن سرور و شادکامی روی می دهد، مرگش نیز بیانگر چنین حال و هوایی است. مرگی که در آن، آغاز و زایش دوباره ای خواهد بود که انسان می تواند به معنای دقیق تر خویشتن نزدیک شود.

    سارا سجادی هم نویسنده بوده در این نمایش در کنار جمال و کمال هاشمی که هر دو برادر به درستی نویسندگی خلاق را در پیش گرفته اند، و حتی از نفر سومی که یک زن است خواسته اند در این بازی همراهی شان کند که بتوانند زنانگی بسامان تر را در روابط و دیالوگ ها و تک گویی های مونا و یلدا جاری سازند. هم او نقش بازیگری را بازی می کند که درواقع نقش دشواری نیزدارد. کار او سخت است برای اینکه باید در برابر دوربین مختصری از زندگی اش را بگوید که هیچ آدمی را تاب شنیدنش نیست. یک کودکی سرشار از خوشبختی در آبادان که با هجوم هواپیماهای جنگی و بمباران این شهر از بین می رود. اینها جنگزده اند و به شهر شیراز پناه می برند، شهری که در آن باید ریشه بگیرند اما نمی گیرند. پدری که در این شهر می میرد و مادر را دچار جنون می کند که دست به خودکشی بزند یا در تیمارستان نگهداری شود چون خواسته دخترش را بکشد! عشقی که باید در همان آغاز به دلیل بی خانمانی مونا از بین برود و بعد هم تنهایی و تداوم آوارگی در تهران! همین کلمات و روایت دیگر اتکایشان به یک قصه خطی نیست بلکه در مدار رنج هایی است که باید لمس و باور شود. اگر بازیگر این زندگی را نفهمد از بار شهودی کلمات و درواقع سنگینی درد حامل روایت ها کاسته خواهد شد. بنابراین بازیگر شاید به ظاهر بی تفاوت و درواقع در باطن دردمند به این روایت ها هویت می بخشد و فضا را اشباع میکند از حس و حالت هایی که هم یلدا و هم ما را متاثر می گرداند.

    مفهوم تئاتر

    داد و دهشی درمی گیرد این همان مفهوم دقیق تئاتر است که در اکنون بودنش هیچ شک و تردیدی نیست و از سوی دیگر در مدار تلاطمات، ما دچار چالش های درونی تر و ذهنی تر خواهیم شد تا اینکه بخواهیم دچار واقعیت های خطی و نمایشی شویم. این نوع مواجهه فراتر از حس و عقل ما را دچار تلاطم و درک روحی و روانی از یک رویداد خواهد کرد و در پایان نیز مرگی که خاستگاه هر نوع تراژدیی هست رقم خواهد خورد و فرجام یلدا قهرمان اصلی مرگ است؛ مرگی که در یک اوج رقم می خورد و در فرود و گره گشایی اش پذیرش آن مرگ خیلی ناب و شیرین اتفاق می افتد و ما نیز چون یلدا پذیرای چنین مرگ راحتی با رویاهای دنباله دار خواهیم شد. البته این مرگ برای کمتر کسی رُخ می دهد اما هستند کسانی که به هر تقدیر دچار سرنوشت زیبا خواهند شد و می دانیم در مدار دنیا و زندگی دنیوی چنین چیزی یافت نمی شود.

    ایران تئاتر- رضا آشفته

  • نقد نمایش« اهورا و غول جزیره اشک»  به کارگردانی پریوش کامیار

    نقد نمایش« اهورا و غول جزیره اشک» به کارگردانی پریوش کامیار

    تئاتر آنلاین: اینکه کارگردانی در روزگاری که تئاتر به سوی هر چه تجاری شدن می رود در زمینه حفظ حیوانات زیبا کمیاب ودر حال انقراض ایران مانند گوزن زرد ایرانی و نگهداری از زیست محیط آنها کار کند، ستودنی است و حاکی از دغدغه های خالصانه ودلسوزانه در خصوص حفظ محیط زیست به عنوان مقوله‌ای مهم وحیاتی است.

    نمایش « اهورا و غول جزیره اشک » قصه ای ساده دارد. ” گوزن زرد ایرانی ” در جزیره اشک که در ” دریاچه ارومیه ” است نگهداری می‌شود . این گوزن کمیاب از سوی اهالی جزیره مورد حمایت واحترام است ؛ اما روزی سر و کله غول جزیره که همان شکارچی است پیدا می‌شود و گوزن را می‌رباید. اهالی به کمک یکدیگر و البته محیط‌بان جزیره ،گوزن را از دست غول آزاد نموده و غول را دستگیر می‌کنند.

    قصه برای کودکان نوشته شده اما برای بزرگ‌ترها نیز حاوی نکات آموزنده ای است . نمایش می‌خواهد در خصوص نگهداری و توجه به محیط زیست و رفتار نامناسب انسان‌ها با حیوانات در محل زندگی‌شان که حفاظت شده نیز هست و ضرورت مراقبت از دشت‌ها و جنگل‌ها یعنی محیط طبیعی این حیوانات و موجودات کمیاب، به کودکان که نسل آینده را تشکیل می‌دهند آموزش‌های لازم را بدهد و آن‌ها را با مفاهیم زیست محیطی آشنا کند.

    تمرکز اصلی نمایش بر روی ” گوزن زرد شاخ دار” ایرانی است . اینکه اصولاً در ایران گوزن وجود دارد و اتفاقا جز نمونه‌های کمیاب گوزن در دنیاست، موضوعی است که مثلاً بنده خودم نمی‌دانستم؛ چه برسد به کودکان. این آگاهی در خصوص محیط زیست وزیست بوم ایران بسیار دارای اهمیت است از همین رو می‌گویم که نمایش فوق برای بزرگسالان نیز آموزنده و آگاهی دهنده است. بچه‌ها علاوه برگرفتن اطلاعات درخصوص زیست محیط ایران و موجودات منحصر به فرد آن به صورت غیر مستقیم ونمایشی یاد می‌گیرند که با تفکر وایمان و توکل به خدا و همفکری و همیاری و همدلی با یکدیگر می‌توانند حتی دربرابر غول هم بایستند. غول در اینجا نشانه آدم‌های بد وشخصیت منفی قصه است؛ اما نکته ای که در این مورد باید گفت این است که غول قصه سیاه ، تک بعدی وکاملا بد و منفی ترسیم نشده است. نمایش به ما نشان می‌دهد که حتی غول‌ها هم نکات مثبتی می‌توانند داشته باشند. کودکان به لحاظ ضمیر پاک و نفس عاری از گناهشان مانند بزرگ‌ترها نیستند که همه چیز را سیاه وتک بعدی و بد وزشت ببینند. غول نزد آن‌ها هم می‌تواند صاحب وجوهی مثبت و حداقل خاکستری باشد نه سیاه سیاه با سپید سپید . به همین دلیل غول نمایش بیشتر از اینکه ترسناک باشد نادان است و ابله؛ و شاید اگر تعلیم ببیند و درست به او آموزش داده شود دیگر کارهای زشت وناپسند نکند. این موجب شده که در نزد کودکان به لحاظ باطن وذات و دید پاکی که دارند غول قصه خیلی بد و زشت جلوه نکند و لذا آنان بتوانند با او نیز ارتباط بر قرار کنند.

    از همه مهم‌تر اینکه نباید ترس را در جان کودکان ریخت؛ که اینگونه آن‌ها شجاعت مقابله و مبارزه با بدی‌ها وآدم‌های زشت و بد طینت و بدجنس وخلافکار را از دست می‌دهند. از همین رو پرداخت شخصیت غول که بخش اصلی ماجراست درست از کار درآمده وبه کودکان شجاعت مبارزه با او را می‌دهد؛ اینکه نباید از چیزی ترسید حتی اگر غول باشد و می‌توان و باید با شجاعت وهمفکری و ایمان با او مبارزه کرد و از میدان به درش کرد. مبارزه با یک موجود نادان و ابله آسان است و می‌توان به او پیروز شد . این خود شجاعت و استفاده از تفکر و اندیشه و همکاری با یکدیگر در برابر بدی‌ها و زشتی‌ها را به بچه‌ها می‌آموزد .

    بازی‌های نمایش نسبتاً روان است و بازیگران چه بزرگسال چه نوجوانان و چه خردسال همگی روان و راحت بازی می‌کنند. بخش‌های طنز و موزیکال و اشعار نمایش نیز خوب از آب درآمده، البته می‌شد برای گوزن و دریاچه حرکات و میزان دراماتیزه‌تری برابر با شخصیت‌هایی که دارند طراحی کرد تا در جاهایی از نمایش ایستا و با حرکات تکراری جلوه نکنند.

    درپایان باید گفت حمایت ازاین کارها جزء واجبات ارگان‌ها وسازمان های ذی ربط و مسئولین تئاتر است. زیرا اگر از کودکی بر روی نسل آینده سرمایه گذاری نماییم و از پتانسیل تئاتر و نمایش بهره کافی و وافی را در این خصوص ببریم، یعنی آموزش و آگاهی دادن در زمینه‌های مختلف زندگی و رفتارهای مناسب اجتماعی، مطمئن باشید که در آینده ای که خیلی هم دور نیست هزینه‌های سربار بسیار کمتری خواهیم داشت واین سرمایه گذاری فرهنگی و هنری در نسل آینده به سرعت وبه درستی جواب خواهد داد و به نوعی درنزد آنان نهادینه خواهد شد. حفظ ” زیست محیط ایران ” در جای جای این سرزمین کهن امری بسیار مهم و حیاتی و وظیفه همه ایرانیان است . این مهم را کودکان باید از همان دوران کودکی که شخصیت آنان در حال شکل گیری است فرا بگیرند و به آن باور داشته باشند و آگاهی‌های لازم به آنان داه شود. هیچ راهی و هیچ وسیله ای بهترو کارآمدتر از تئاتر و نمایش در این امور وبه ویژه در امر آموزش در زمینه‌های مختلف اجتماعی نیست . تئاتر از فیلم تأثیرگذارتر است زیرا زنده است و نفس به نفس به گونه ای که درجسم جان مخاطبش نفوذ می‌کند و ماندگار می‌شود . لذا حمایت و کمک های مادی و معنوی از گروه‌هایی که چنین کارهایی را به روی صحنه می‌برند مانند همین نمایش ضروری و اجتناب ناپذیربه نظر می‌رسد . چنانچه درکودکی به نسل آینده آموزش‌های لازم درهمه زمینه‌ها توسط هنر ارزنده تئاتر و نمایش داده شود و در این خصوص حمایت‌ها و هزینه‌های لازم به عمل آید. مطمئن باشید که در آینده از هزینه‌های هنگفت و تأسف خوردن‌هایی که دیگر سودی نخواهند داشت جهت جلوگیری ویا رفع خسارات وارده به زیست محیط و حیوانات منحصر به فرد کشور جلوگیری خواهد شد .یادمان نرود بعضی از این خسارات وارده دیگر جبران نا پذیر هستند. مثلاً اگر نسل همین گوزن زرد ایرانی که تنها چند عدد آن هم به تعداد انگشتان یک دست از آن باقی مانده توسط ما انسان‌ها منقرض شود هرگز جبران پذیر نخواهد بود .

    در انتها به کارگردان این نمایش پریوش کامیار و تهیه کننده نعیم بختیاری برای چنین نمایش ارزنده ای خسته نباشید می گویم و متذکرمی شوم نمایش‌هایی اینگونه که جهت آگاهی برای نسل حاضر و آینده سازان این مرزوبوم ضروری می نما ید بایسته است که حمایت شوند و تبلیغات لازم برای آن به صورت رایگان توسط سازمان‌ها و ارگان های ذی ربط انجام پذیرد تا تعداد مخاطبان بیشتری به نظاره آن بنشینند . نمایشی که آگاهی دهنده است وبرای حفظ زیست محیط وحیوانات منحصر به فرد وکمیاب کشورمان ضروری می‌نماید . لذا دیدن نمایش فوق را به همگان توصیه می‌نمایم.

    ایران تئاتر، سید علی تدین صدوقی

  • نگاهی به نمایش «ستاره شناس» به کارگردانی اصغر نوری

    نگاهی به نمایش «ستاره شناس» به کارگردانی اصغر نوری

    ایران تئاتر، کیارش وفایی: کسب تجربه و یا پیدا کردن موقعیت برای باز شناختن انسان از خود جزو مواردی است که گاهی می‌تواند در صدد طغیان بر آید و در زمانی برای آرامش بخشیدن به جهان هستی با محرک‌های آن روبرو شد. حال در این میان لزوم کشف و شهود انسان در برابر خود از دیگر مسائلی است که به شکل لایه‌ای باید به آن پرداخت تا آگاه شد ضرورت ورود کردن به دنیای درون انسان چه مزایا یا معایبی دارد.

    اتفاق‌ها و رخدادهای جهان اکنون در هر زمینه و موضوعی نسبت به جهان مدرنیته و ساختار تاثیرگذارش صورت می‌گیرد که به طبع انسان‌ها در هر جغرافیایی از آن تا اندازه زیادی تبعیت می‌کنند. حال دلیل این تبعیت گاهی در ازای کسب آرامش تعریف می‌شود، گاهی برای رها شدن از تنهایی است و در زمانی جهت برقراری ارتباط با انسان‌هایی استکه آنها را نمی‌شناسد و… البته این تشخیص و انتخاب معیارهای گوناگون به تنهایی پیش نمی‌آید، بلکه هم راستای تاکید و ممانعت‌های باور درون رخ می‌دهد. لذا اهمیت ارتباط برقرار کردن انسان با جهان پیرامون جزو مواردی است که دائم یا در حال تغییر و رشد بوده و یا در اثر شرایطی جهان را خلاف باورهای درونی رقم می‌زند تا همیشه ساختاری دراماتیک وجود داشته باشد. شاید بتوان گفت شخص انسان فارغ از داشته‌های درونی و ذاتی در خود داده‌هایی از جهان پیرامونش چون فرهنگ، سیاست، اقتصاد و اجتماع را جذب می‌کند که سرآمد آنها به باورهای روانشناسانه و فلسفی او منتهی می‌شود که سایر باورهایش را رشد می‌دهد. بنابراین هر انسان و جوامع بشری از ساختاری بسیار پیچیده و هزارتو تشکیل شده‌اند که هر کدام آنها لایه‌ای از جهان لامنتهی خلقت هستند که باید با فرمول و قاعده خودشان کشف و شناخته شوند. حال در این میان ارتباط بین انسان‌ها یکی دیگر از موضوع‌های مهم است که سبب می‌شود هر اتفاق یا هدف دلیل موجه‌ای برای خودش داشته باشد و هر انسان بعنوان محرک با شرایط و لازمه خاصی مسبب رفتاری معرفی شود.

    نمایش «ستاره شناس» برای شکل دادن اتفاق‌ها و رخدادهای خود تلاش کرده است تا با استفاده از جزئیات و تحلیل روابط مسیر خود را برای معرفی شاخص‌های مدنظر در جهان متن مشخص نماید. حال این رویکرد در راستای شناساندن جهان درونی و پیرامون هر شخصیت رخ می‌دهد تا هر چیزی در این جهان بنابر دلیل و استدلالی معین شکل بگیرد. لذا این طراحی می‌تواند یکی از داده‌های جهان متن باشد که شخصیت‌ها را ترغیب می‌کند بیشتر از آنچه در ذهن و درون خود دارند به جهان پیرامون بازتاب بدهند تا عملکرد هر کدام از آنها بعنوان شناسنامه‌ای از زندگی گذشته و حال این افراد به مخاطب منتقل شود. در واقع شخصیت‌های اثر سعی دارند با رفتارهایی که از خود نشان می‌دهند در ابتدا طغیان‌های درونی را آشکار ساخته و سپس در ازای ارتباط گرفتن با سایر انسان‌ها آن موارد را تا اندازه‌ای حل و یا فراموش کنند. لذا این کشمکش درونی که ظاهری بیرونی دارد تماما تحت تاثیر ارتباط است که مولفه‌های روانشناختی دارند. بنابراین از نگاهی می‌توان این موضوع را به شخصیت و رخدادهای جهان درون و پیرامونشان ارتباط داد و از سوی دیگر تاثیرات جهان پیرامون را به باور و درون شخصیت منتهی ساخت. حال با در اختیار داشتن این فرمول باید گفت که شخصیت‌های نمایش هم می‌توانند در جستجوی تغییر خود باشند و هم قادر خواهند بود که مسیر جدیدی را در زندگی پیش بگیرند تا گذشته و تنهایی خود را جبران کنند. البته موقعیت مکانی در این اثر که به شکل مطب دکتر یا محل کار شخصیت مرد این نمایش در آمده خود تا اندازه‌ای گویای این برداشت در ذهن مخاطب خواهد شد که دو شخصیت زن نمایش به این باور رسیده‌اند تا به هر نوعی دست به دگرگونی بزنند. حال در راستای این موضوع دیالوگ‌های آنها به این تصمیم جهت می‌دهند که در مدت زمان حضورشان در آن مطب با مولفه‌های روایت به گذشته خود سفر کرده و رویدادهایی که تجربه کرده‌اند را در مقام راوی برای مخاطب و یکدیگر شرح بدهند.

    جهان متن این نمایش بر اساس ارتباط بین شخصیت‌ها و موقعیت‌های نمایشی طراحی شده که در راستای ساختار روایت پیش می‌روند تا از این طریق بتوانند لزوم کنش و واکنش‌ها را با تصویرسازی‌ها پیش روی مخاطب قرار بدهند. در واقع اهمیت این طراحی فارغ از بُعد دراماتیک بعنوان اهرمی روایی برای درک و باورپذیری مخاطب استفاده شده است تا جهان اثر حس‌ باورپذیری را از ابتدا به آنها منتقل نماید. ساختار اجتماعی جهان متن و ارتباط دادن مستقیم شخصیت‌ها با داشته‌ها و داده‌های جهان امروز یکی از دیگر مواردی است که اجازه واکاوی خود و پیرامونشان را به آنها می‌دهد تا هریک بی‌پروا بتوانند از جزئیات زندگی خودشان برای یکدیگر صحبت کنند. لذا با چنین تعریفی باید اشاره داشت که جهان اثر و حتی شخصیت‌های آن ذاتی برون‌گرا دارند که می‌توانند با در اختیار داشتن و یا روبرو شدن با شرایط جدید برون‌ریزی کرده و هر دلیلی را به زمانی مشخص ارجاع بدهند. بنابراین شیوه اجرایی کارگردان اثر که برگرفته از دیدگاهی واقع‌گرا است این باور را بهتر نمایان می‌سازد که هر شخصیت در ابتدا مشکل مواجه شدن با خود و سپس ترس از روبرو شدن با جهان پیرامونش را دارد. لحن اثر در این نمایش که در اوقاتی به سوی طنز و در زمان‌هایی برگرفته از اعتراض است سعی دارد تا تناسبی درست را برای برون‌ریزی شخصیت‌ها مهیا کند تا آنها بتوانند با قرار گرفتن از موقعیت، نمونه ما به ازایی از یک انسان در جامعه باشند. البته این خواستگاه به منطقه جغرافیای خاصی اشاره ندارد، زیرا این امکان می‌تواند در هر جای این جهان پیش بیاید که نمونه‌های آن بی‌شمار است. لذا جهان متن با طراحی خرده پیرنگ‌های خود تلاش دارد تا روایت هر یک از شخصیت‌ها را با رفتن به گذشته و بازگشت به زمان حال مورد بررسی قرار بدهد که در این میان شخصیت مرد یا همان دکتر بعنوان قوه محرک عمل می‌کند که با حضور در زندگی هر دو شخصیت زن کارکردی متمایز نسبت به دیگری دارد. بنابراین مخاطبی که به تماشای این اثر نشسته در مقام شاهد روایت‌ها را از زاویه راوی‌های جهان اثر که همان شخصیت‌ها هستند مورد واکاوی قرار می‌دهد تا بداند جزئیات روایی با چه تحلیل و استدلالی شکل گرفته است. استفاده از حداقل‌ها در طراحی صحنه جهان اثر از جمله نکات قابل توجه است که با دیدگاه مینی‌مالیستی خود توانسته درک بهتری از نگاه کارگردان را به جهان متن به تصویر در آورد. اهمیتی که با کارکردهای ساده در طراحی تاکید خود را بیشتر بر محتوا بنا نهاده تا شخصیت‌ها قادر باشند تا روایتی درست و حساب شده را از خود بروز بدهند.

    نیمه پایانی اثر که همان نیمه نتیجه و هدف تلقی می‌شود با استفاده از جزئیات جهان متن و کارکردهای روایی در نمایش توانسته این امر را برای مخاطب محرز نماید که انسان‌ها در هر شرایطی تاثیرپذیر هستند، اما ذات درونی آنها همیشه با همان کارکرد ذاتی خود عمل می‌کند. کارکردی که در میزانسن‌های کارگردان که بر حسب موقعیت و اهمیت زمان حضور شخصیت‌ها طراحی شده مشهود است که این موضوع به استفاده درست از فضای نمایش و رویکرد هدایت شخصیت‌ها نیز مربوط است تا تصویرسازی‌ها منطق درستی را ارائه بدهند که مرز بین جهان واقعی و چالش‌هایش با جهان اثر مشخص باشد.

  • حرف‌هایی از تنهایی، بیهودگی و بی هویتی در اعترافاتی روایی

    حرف‌هایی از تنهایی، بیهودگی و بی هویتی در اعترافاتی روایی

    ایران‌تئاتر- سید علی تدین صدوقی: در خلاصه نمایش آمده است: این نمایش نیست، یک اعتراف است. اعترافی که از میان یک کابوس وحشتناک و شاید هم یک احضار روح دراماتیک بیرون می آید. زندگی مردی چهل ساله با ترس‌ها، تنهایی و جهان هراس انگیز پیرامونش.

    کارگردان در یادداشت خود دربروشور چنین آورده است: گذشته با ما چشم در چشم می شود. خیره و قاطع. چشم میگردانیم. مرگ پیش رو با ردای سپیدش ایستاده و به چشم هایمان نگاه می کند. این اعترافی دردناک است برایم، شکلی از مکاشفه و روایت دردناک تنهایی هاست و رنج ها و دل تنگی ها. این جهان هراسناک است و پر هیاهو و پرهرج و مرج این جهان اما دغدغه من است و این نمایش هم بار ترسناک هستی را به دوش می کشد هم کوله بار روان شناسانه اش را . این نمایش روایت‌هایش ناموازی است که در خط سنگین گذر زمان گم و از اصل خود دور شده اند که قطره هایی می شوند به تدریج و جویباری و نهری و رودی. رودی سرخ و سیاه به سمت اقیانوسی که معنا در رگ‌های عمیقش جاریست.

    فرزین محدث تنها بازیگر نمایش که بازی سخت، پرانرژی، طاقت فرسا و دراماتیزه ای را ارائه داده است نیزدر یادداشتی دربروشورنمایش اینگونه می نویسد: این نقش بسیار سخت است، سختی در این است که باید تصویری از رنجی درونی را نشان دهم و تنها با تحمل این رنج است که می توانم به آن دست یابم… رنج در بازیگری با فیزیک بازیگر و روان بازیگر توام است. بازیگر برای رسیدن به نقش در تلاش است خود را رها کند… رها در فضای جسمانی و روانی نقش… تلاش کردم در ارائه نقش، تصویر جدیدی از جسم و روانم را به تماشاگر نشان بدهم.

    اما باید دید به واقع این همه درمتن و اجرا متبلور شده است . ازاجرا و متن اینگونه بر می آید که نمایش باید در راستای شیوه اکسپرسیون و در جاهایی سورئال گام بر دارد؛ چون موضوع نمایش اینگونه نشان می دهد. آیا به واقع، به باور نویسنده و کارگردان زندگی هراسناک است؟ آیا مرگ ترسناک است و دردناک است وباعث تاسف؟ آیا آنگونه که نویسنده می گوید و درمتن نیز آورده مکاشفه با روایت دردناک تنهایی ها و رنج ها ودلتنگی ها و… در این جهان هراسناک و پر هیاهوی و پرهرج و مرج یکی است؟ اصولا مکاشفه چه بخش از زندگی انسان است؟ اگر زندگی سراسر پر از درد، رنج، دلتنگی ها، هراس و… باشد پس چگونه به اقیانوسی تبدیل می شود که معنا در رگ‌هایش جاریست و این معنا چگونه سیاه است و سرخ ؟ اگر اینگونه است پس چرا اکثر بزرگان، ادبا، شعرا، عرفا، عالمان و… در رنج بوده اند و رنج برده اند و گفته اند: بی رنج گنج میسر نمی شود. ابعاد روانشناسانه این انسان در کجای این معادله قرارمی گیرد؟ انسانی که همه اش درد، رنج، سیاهی، تباهی، دلتنگی و… می بیند آیا اصولا ابعاد خاص روانشناسانه دارد؟

    شاید بتوان گفت درا ین سال ها صحبت از درد، رنج، تنهایی، روزمرگی و جهان هرسناک و پر از درد و رنج وخون ریزی و هرج و مرج، انسان تنها و تنهایی انسان در جهان معاصر … مواردی از این دست است که بعضا شعاری نیز به نظر می رسد به عنوان موضع اصلی در نمایش ها مطرح شده و می شود؛ به گونه ای که خود تبدیل به نوعی اپیدمی موضوعی گردیده است که خواسته یا ناخواسته به سوی شعار و شعارزدگی و تکرار و کلیشه نیز می رود.

    مولانا می فرماید: ای برادر تو همه اندیشه ای مابقی خود استخوان ریشه ای. یا تو همه هوشی و باقی هوش پوش. در واقع اینها و این تفکرات می تواند همان هوش پوش هایی باشند که مولانا از آن یاد می کند؛همان من ذهنی ای که ما را از درک اصلی موضع هستی و آفرینش باز می دارد.

    نمایش این یک اعتراف است شاید می خواهد شبیه به نگرشی باشد که در کارهای صادق هدایت شاهد آن هستیم یا یک بر نوشته و برداشتی از نحوه تفکر و نوشتار او داشته باشد. انسانی که در نهایت به انتها می رسد چاره ای برایش باقی نمی ماند جز خود کشی. وآیا این جز رسیدن به پوچی و نیهلیسم مخرب چیز دیگری هم می تواند باشد؟

    باید گفت صادق هدایت نه از سر بی پولی و فقر و نداری خودکشی کرد؛ که اتفاقا او از خانواده متمولی می آمد و هماره در طول زندگی اش کمبودی را احساس نکرده بود . پس چرا خود کشی کرد؟ او که همه چیز برایش فراهم بود. شاید یکی از دلایل اصلی خود کشی اش همین موضع باشد؛ نداشتن درد و نشناختن درد و رنج. کسی که همه چیز دارد و حال دیگر زندگی برایش تکراری شده پس دست به خود کشی می زند. البته یکی از دلایل مهم‌تر این بود که زمانی که او به فرانسه رفت دید در هر کافه ای که پا می‌گذارد چند تن چون او در آنجا هستند و او به عنوان یک روشنفکر مدعی در زمان خودش بین آنان گم است. از فهمیدن این حقیقت شوکه شد. او در ایران صادق هدایت بود پس باید چه می کرد که ماندگار می شد؟ این پرسش در نهایت او را به خود کشی رساند.

    در این نمایش نیز ما شاهد مردی هستیم که با اوهامات و توهمات و درگیری های درونی خودش سرکار دارد و در نهایت دست به خودکشی می زند. به عنوان یک درام اصلا نمی دانیم که او کیست؟ چرا آنقدر از زندگی بیزار است؟ اصولا از زندگی و از خودش چه می خواهد؟ آن دختر همسایه آیا در اوهامات اوست یا واقعیت دارد؟ او به ظاهر زندگی بدی نداشته و کمبود مادی ای ندارد؟ ما از شخصیت او چندان چیز زیادی نمی دانیم. در روند نمایش نیز درباره او خیلی گفته نمی شود. به جز حرف هایی که خودش مدام تکرار می کند؛ شاید این تکرار در ابتدا نشانه تکرار زندگی و پوچی و بیهودگی آن از منظر نویسنده و کارگردان و ایضا شخصیت نمایش باشد؛ اما پس از زمانی کوتاه تبدیل به کلیشه و شعار شده و نمایش به نوعی تکرار زدگی دچار می شود.

    اگر می خواهیم که تنهایی، هرج و مرج این زندگی و بیهودگی اش را نشان دهیم باید نگاهی به بکت بی اندازیم. آنگاه متوجه می شویم که او چگونه این مفاهیم را برای مخاطبش باز می کند؛ آن هم با یک نگاهی فلسفی، روانشناسانه و انسان شناسانه در قالبی دراماتیک.

    از این‌ها که بگذریم باید گفت برای روایت و یا به صحنه کشیدن یک قصه و یا یک موضوع ابتدا باید دانست که چرا و برای چه و جهت چه کسانی آن را روایت می کنیم، سپس می باید به چطور گفتن و چگونه گفتن آن بپردازیم. سوال اینجاست که تنها شخصیت نمایش، این حرف‌ها را برای چه و چرا می زند. دلیل دراماتیک و منطقی بازگو کردن و روایت زندگی اش برای مخاطبان چیست؟ آن هم با این همه حر کات و میزان مختلف. چه عامل منطقی و دراماتیکی باعث شده که او قصه زندگی اش را برای ما تعریف کند.

    نورمی آید؛ او شروع به صحبت می کند و همینطور یک ساعت حرف می زند. چرا؟ اصلا انگیزه او برای باز گفتن این حرف ها چیست؟ هدفش چیست؟ چرا برای ما حرف می زند و زندگی‌اش را باز گو می کند؟

    بکت یک نمایش را نشان مان می‌دهد که کنش و واکنش دارد، شخصیت پردازی دارد، انگیزه وهدف دارد، حتی در آخرین نوار کراپ مردی دارد کاست‌هایی را که در دوران مختلف زندگی‌اش ضبط کرده دوباره گوش می دهد. این یعنی دلیل منطقی و دراماتیک و داشتن انگیزه و هدف و علت جهت شروع روایت قصه و در نهایت شروع نمایش و درام. در نمایش ما این انگیزه و هدف را نداریم؛ لذا همه چیز از ابتدا به نوعی لق می زند. شاید به همین دلیل است که متن در یک چرخه تکرار گیر کرده و پس از گذشت نهایتا بیست دقیقه دیگر همه چیز تکراری می شود؛ چون مورد تازه ای به مخاطب نمی دهد.

    با شروع نمایش بازیگر شروع به حرف زدن می‌کند و مدام حرف می زند. حرف و حرف و حرف. او به صورت رگباری مخاطب را مورد هجوم کلمات قرار می دهد. در جاهایی هم به لحاظ نوع بیان متوجه نمی شویم چه می گوید. اما ظاهرا چندان هم اهمیت ندارد چون هی حرف‌هایش را تکرا ر می کند . هیچ مجالی برای تنفس تماشاکنان وجود ندارد. دریغ از یک سکوت دراماتیک. این همه برای چیست؟ آن هم حرف ها و حرکاتی که مدام دارد تکرار می شود.

    این نمایش نهایتا می توانست چهل دقیقه طول بکشد نه یک ساعت. در انتها مخاطب چیزی دستگیرش نمی شود؛ جز یک سری حرف که بیشترش هم یادش نمانده. شخصیتی که اصلا معلوم نیست چرا آنقدر از همه چیز بیزار است و همه چیز و همه کس بر علیه او هستند ودر نهایت خودکشی می کند. اصلا چرا داخل حمام است؟ برای خودکشی، باید بگویم دلایل بیزاری او از زندگی و مانیفستش بر علیه جامعه و زندگی و در نهایت خودکشی اش معلوم نیست و منطقی به نظر نمی رسد. آیا او فردی با تفکرات فلسفی از نوع نیهلیسم است؟ آیا یک فردی است که بر اثر مطالعات زیاد به نتایجی خاص در خصوص خدا و زندگی و پوچ بودن و بیهود بودن آن رسیده؛ لذا دست به خودکشی می زند؟ آیا او یک فردی است که عجیب الخلقه است؛ مثلا زشت است،کج است، معلول به دنیا آمده و…؟ اگر اینطور نیست پس چرا این نظریه را راجع به زندگی دارد؟ آیا دارای ذات خبیثی است و از خلقتش ناراضی است و اینگونه می‌خواهد از خانواده و جامعه و خدا و خودش انتقام بگیرد؟ این‌ها و دیگر مسائل متن و اجرا مواردی هستند که می باید به آنها پاسخ داده شود؛ چه به لحاظ پرداخت های موضوعی و موضعی و پرداخت شخصیت و چه در لایه های زیرین متن و اجرا و ارجاعات و مفاهیم آن.

    اما از اینها که بگذریم؛ دغدغه های فکری نویسنده قابل ستایش است و شجاعتش در به صحنه کشیدن آن. باید گفت فرزین محدث به عنوان تنها بازیگر این نمایش کار سختی را داشته و آن را به انجام رسانده؛ او میزان و حرکات مختلف و متعدد و سختی را انجام می دهد. محدث بسیار پر انرژی یک ساعت با بازی‌ای که مملو از حرکات مختلف است به ایفای نقش می پردازد. تسلط او بر بدنش و بیانش بسیار بالاست و در لحظه می تواند جنبههای مختلف یک شخصیت یا چند شخصیت را نشان دهد؛ این یعنی حضور صحنه ای دراماتیک. اما در لحظه‌هایی نیاز به سکوت است، نیاز به نوعی تعلیق در بازی، نیاز به دادن تنفس به مخاطب. شاید به همین دلایل در لحظاتی بازی اش مونوتن و تکراری می شود او می باید جلوی این تکرار را بگیرد؛ از حالی به حالی دیگر شدن، از نقشی به نقش دیگر شدن، تحول حسی و حرکتی و بیانی خاص خود را می خواهد که در بخش هایی محدث آن را دارا می باشد؛ اما در جاهایی نیز به رو به تکرار می رود و خواسته و ناخواسته این تکرار در خود نوعی کلیشه را موجب می شود که می باید در روند بازی به آن توجه شود تا به سوی نوعی مونوتن بودن حسی و حرکتی و بیانی نرود. شاید با تحول در ریتم‌های درونی و بیرونی و به کار گیری سکوت و تعلیق دراماتیک در بازی و حرکت بتوان بدین مهم دست یافت.

    گذشته از اینها باید گفت فرزین محدث دیگر رفته رفته تبدیل به بازیگری تمام عیارشده است که می تواند تو را با خود به لایه های مختلف شخصیت ببرد؛ لایه های روانی، درونی، روحی، فیزیکی، حسی و… او لحظات نابی را در بازی اش و میزان و حرکات و کنش و واکنش ها و… حضور صحنه ای اش خلق کرده است که بیشتر واجد توانایی و نگرش ها و تجارب و اندیشه های خود اوست. از این رو به محدث خسته نباشید می گویم. در نهایت باید گفت شاهد نمایشی بودیم که سعی دارد ابعاد مختلف انسان را در زندگی امروز که با تنهایی و از خود بیگانگی و بی هویتی و روزمرگی درگیر است نشانمان دهد. نمایشی که اندیشه ورز است. دیدن نمایش فوق را به همگان توصیه می نمایم و به نویسنده و کارگردان، شادی اسد پور خسته نباشید می گویم.

  • خنده تا سر حد مرگ

    خنده تا سر حد مرگ

    ایران تئاتر- مسعود موسوی: «صدای خنده حضار» از آن دست نمایش‌هایی است که در همان وهله اول و با شنیدن نام نمایش یک حس تعلیق در تماشاگران به وجود آمده و این سؤال مطرح می‌شود که چرا این نام برای نمایش فوق انتخاب‌شده است

    در طول نمایش هم علیرغم اسامی نقش‌ها و برنامه‌های تلویزیونی و مجریان که همگی در کنار هم قرارگرفته و قرار هستند فضایی خارجی را در اذهان تماشاگران متبادر و القا کنند اما مخاطبین نمایش فوق خیلی سریع ما به ازای این‌گونه موقعیت‌ها و سوژه‌ها را در برنامه‌های تلویزیونی داخلی پیداکرده و به یاد میاورند. برنامه‌ها و مجریانی داخلی همانند نمایش “صدای خنده حضار ” را که قرار است تماشاگرانی که اغلب پس از انجام کارهای طاقت‌فرسا از محیط کار خود به خانه برگشته‌اند را به هر شیوه و هر ترفندی سرگرم کرده، بخندانند و کمی از فشار و استرس ناشی از مشکلات زندگی را از اذهان آن‌ها بیرون کنند. مجریان این‌گونه برنامه‌های خاص نه در پشت دوربین بلکه با جسارت تمام در جلوی دوربین و در مقابل دیدگان تماشاگران برنامه، افراد حاضر در استودیو را به دست زدن، خندیدن و یا همراهی با خواندن اشعار با کف زدن‌های آن‌چنانی دعوت می‌کنند. مجریانی که خیلی راحت و مدعی به حضار در استودیو حالی می‌کنند که حالا وقت خندیدن است یا فقط تشویق کردن و اعمال و اتفاقاتی ازاین‌دست که در برنامه‌های استندآپ کمدی وطنی هم در سال گذشته شاهد بودیم و به‌کرات دیده شد که شرکت‌کنندگان برای اینکه بتوانند خنده از تماشاگران گرفته و امتیازهای لازم را از داوران دریافت کنند خیلی راحت ساده‌ترین و شاید توهین‌آمیزترین داستان‌ها را وارد خاطرات خانوادگی و یا دوستانه خودکرده، یا حتی به خود نسبت داده و مثلاً و متأسفانه به این شیوه در جهت سبقت گرفتن از رقبا و کسب امتیاز بیشتر تلاش می‌کردند. حال، اجرای این‌گونه استندآپ های کمدی تلویزیونی، نحوه هدایت، دعوت و حضور تماشاگران در این‌گونه برنامه‌ها، دستمایه نگارش نمایشنامه‌ای توسط نمایشنامه‌نویس جوانی به نام مجتبی کاظمی قرارگرفته است تا با بهره‌گیری از فضای حاکم بر این‌گونه برنامه‌ها، سؤال بسیار بزرگی را برای خوانندگان متن خود طرح کرده و آن‌ها را در مقابل چالشی عمیق و دراماتیک قرار داده و با آن روبرو کند. داستان نمایش “صدای خنده حضار ” بر اساس محوریت دو شخصیت اصلی نمایش به نام‌های “پال ریچ ” و “رابرت لنگ ” پیش می‌رود، دو کارگری که در یک کارگاه ساختمانی کارکرده و تمامی فشار ناشی از محیط کار بشدت خشن و خسته‌کننده خود را، با بازی در نقش‌های مختلف، تعریف جوک، خلق لحظه‌های کمیک و خنداندن یکدیگر برطرف می‌کنند. در حین گفتگوی اشخاص نمایش در کارگاه محل کار خود،”پال ” که استعداد بی‌نظیری در خلق موقعیت‌های کمدی و بازی در بازی و تیپ‌سازی برای شخصیت‌های مختلف رادار است، با اشاره به حضور خود در برنامه کمدی تلویزیونی این مسئله را افشا و برملا می‌کند که اکثر تماشاگران حاضر در استودیو درازای دریافت شبی سه دلار در این برنامه‌ها حضور پیدا می‌کنند مبلغی که در قبالش باید با اشاره عوامل پشت دوربین و در هرلحظه‌ای که آنان صلاح می‌دانند بخندند، تشویق کنند و یا هردو کار را باهم انجام دهند. وی “رابرت ” دوست خود را هم تشویق می‌کند که در این‌گونه برنامه‌ها حضور پیداکرده و وضعیت مالی خود را بهبود ببخشد… اصرار بیش‌ازحد و پیشنهاد اغواکننده “پال ” مبنی بر همراهی “رابرت ” با او و حضور هر دو نفر در برنامه استندآپ کمدی “خنده تا سر حد مرگ “، سرانجام جواب داده، زمان و ساعت موعود فرارسیده و دو کارگر در میان ازدحام بیش‌ازاندازه سایر کارگران برای حضور در سالن ضبط برنامه و دریافت سه دلار حیاتی، در مقابل درب ورودی استودیو صف می‌کشند در این میان “رابرت ” که از این‌همه فشار و شلوغی به تنگ آمده، پشیمان شده و به کارگاه ساختمان خود برگشته و از طریق تلویزیون برنامه را دنبال می‌کند، اما “پال ریچ ” مثل همیشه کم نیاورده، به داخل استودیو واردشده مبلغ دستمزد خود را دریافت کرده و خود را برای شرکت در برنامه “کمدین اتفاقی ” نامزد می‌کند. کمدین اتفاقی شانسی است که در هر برنامه به یک تماشاگر داده می‌شود که در صورت خنداندن تماشاگران بتواند وارد دنیای حرفه‌ای کمدین ها شده و خیلی زود با توجه به مخاطبین بی‌شمار برنامه “خنده تا سر حد مرگ ” به اشتهار برسد. در ادامه “پال ریچ ” علیرغم تمامی تلاش‌های خود به دلیل کارشکنی‌ها، موضع‌گیری‌ها و تمسخر کمدین اصلی برنامه “جیک الیوت ” شکست‌خورده و موفق نمی‌شود تماشاگران را مال خودکرده و آن‌ها را به خنده وادار کند. این امر موجب افسردگی و ناراحتی شدید وی شده و در اقدامی ناامیدانه دست به خودکشی میزند. با بروز این اتفاق فجیع، “رابرت ” به فکر انتقام از جیک الیوت افتاده این کمدین معروف را ربوده و…

    همان‌گونه که در ابتدای مطلب گفته شد موقعیت شکل‌گرفته در متن و زیر متن موجود دران، با هوشیاری و زیرکی هرچه‌تمام‌تر توسط مجتبی کاظمی به‌عنوان نویسنده انتخاب‌شده و فضای بسیار خاص و جذابی را برای مخاطبین به وجود میاورد. درصحنه اول نمایش که با دو شخصیت اصلی نمایش روبرو شده و داستان و قصه نمایش کم‌کم برای مخاطبین نمایش روشن‌تر می‌شود، این جذابیت متنی قابل‌مشاهده بوده و بستر لازم برای تعقیب و ادامه نمایش توسط تماشاگران به‌خوبی فراهم می‌شود. این خلاقیت متنی درصحنه سوم این نمایش هم به اوج رسیده و فضایی گروتسک وار عجیبی بر متن حاکم می‌شود، فضایی که علیرغم ظاهر کمدی آن، باعث ایجاد سکوت مرگباری در میان تماشاگران شده و آنان در ارتباطی کامل با نمایش آن را دنبال می‌کنند؛ اما درصحنه میانی این نمایش که حضور دو کارگر را در صف متقاضیان برای شرکت در برنامه استندآپ کمدی و همچنین مشاهده برنامه “پال ریج ” و شرکت در قسمت کمدین اتفاقی را در بردارد متن تمامی عناصر عالی و دراماتیک خود را ازدست‌داده و به سقوطی عجیب تن می‌دهد. صحنه‌ای که اکثر دیالوگ‌های مطروحه در آن فاقد کوچک‌ترین بار دراماتیک در پیش بردن داستان بوده و به‌راحتی می‌شود همه آن‌ها را حذف و یا در یک خط و جمله تعریف و روایت کرد. صحنه‌ای که شاید اتفاقات موجود در آن را زمان محاکمه “جیک الیوت ” می‌توانستیم در چند خط از “رابرت لنگ ” بشنویم. جدا از این امر عدم شخصیت‌پردازی درست و ارائه بیوگرافی کاملی از سوی نگارنده متن در رابطه با برخی شخصیت‌های نمایش، اجازه نمی‌دهد که دایره اطلاعاتی مخاطب از شخصیت‌ها و دلایل اعمال و رفتارانها واضح شده و شفاف گرد د. برای مشخص شدن برخی از نقاط ضعف متن می‌توان به مواردی ازاین‌دست اشاره کرد که مخاطب تا پایان نمایش حتی یک خط بیوگرافی در رابطه با “رابرت لنگ ” دریافت نمی‌کند، علت فحاشی‌های “پال ” به “ویکتور ” آن‌هم با فحش‌هایی رکیک و مستهجن، بسیار سطحی و غیر دراماتیک نشان می‌دهد و در رابطه با اعمال خودپسندانه و عوام‌فریبانه “جیک الیوت ” هیچ‌گونه بررسی روانکاوانه و اجتماعی شکل نمی‌گیرد. همان‌گونه که برای خودکشی پال هم به‌عنوان مهم‌ترین رویداد نمایشی متن آن‌هم از سوی اصلی‌ترین شخصیت نمایش دلایلی روانکاوانه و عمیق و علمی مطرح نمی‌شود. سرنوشت پایانی جیک الیوت در دقایق پایانی نمایش، علاوه بر مبهم و نامشخص بودن، قوی، عالی و خلاقانه هم نیست و انتظارات را از صحنه پایانی این موقعیت‌نمایشی جذاب برآورده نکرده و حتی این سؤال را در اذهان ایجاد می‌کند که آیا جیک الیوت می‌میرد و یا اینکه وی و امثالهم در تمامی کره خاکی! کماکان هستند و می‌توانند با ساخت و پخش برنامه‌های آن‌چنانی به اعمال عوام‌فریبانه و پوپو لیستی خود ادامه دهند؟ البته در اینجا لازم است بر این نکته تأکید شود که بخشی از عدم موفقیت صحنه دوم نمایش ” صدای خنده حضار ” در اصل متوجه کارگردان این اثر نمایشی به‌عنوان مؤلف دوم یک اجرا است که نتوانسته زمینه درخشش، جذابیت و زیبایی این صحنه را همانند دو صحنه اول و سوم فراهم کند این نقطه‌ضعف کارگردانی در حالی اتفاق میافتد که مولتی‌مدیا شدن تئاتر در شرایط کنونی موجب شده ابزار بسیار متنوعی در اختیار کارگردانان قرارگرفته و آن‌ها را در القای فضا و موقعیت موردنظرشان به زیباترین شکل یاری و کمک رساند. استفاده از تصاویری متنوع درزمینهٔ القای یک برنامه شاد تلویزیونی در بک راند صحنه‌ای. استفاده از نورهای رنگی برای القا و تجسم شادی در برنامه… استفاده سایه‌وار از شادی و حضور تماشاگران حاضر در استودیو و موسیقی مناسب‌تر…استفاده از ساند افکت‌های جذاب و خلاقانه…انتخاب لباس و گریمی متفاوت‌تر برای پال در موقع اجرای برنامه ” کمدین اتفاقی ” و… خیلی ترفندهای دیگر ازاین‌دست، می‌توانست از سوی کارگردان مورداستفاده قرارگرفته، ضعف‌های متنی را کمی پوشانده و اجرا را در این صحنه نیز همانند دو صحنه دیگر قابل‌قبول کند. همچنین بجای تعریف کردن خودکشی پال در یک جمله توسط “رابرت ” می‌شد این‌یک جمله صوتی را به یک صحنه بسیار بسیار دراماتیک، جذاب و تراژیک آن‌هم در کارگاه ساختمانی سرد و خشن، با نقطه اوج آن‌هم بسیار خلاقانه با استفاده از بازی دربازی‌های جذاب بازیگر این نقش تبدیل کرده و به تماشاگران ارائه داد؛ اما جدا از مطالب فوق و مواردی که ذکر شد بایستی ازجمله نقاط قوت‌های اجرای این نمایش، به طراحی صحنه بسیار بسیار عالی، کاربردی و جذاب نمایش “صدای خنده حضار ” اشاره کرد که درصحنه‌های اول و سوم به زیباترین شکل به کمک متن و کارگردانی آمده و لحظات بسیار زیبایی را برای مخاطبین رقم میزند این طراحی صحنه تا آنجا کارآمد و درست نشان می‌دهد که حتی از امکانات موجود در خود سالن نمایشی مانند نردبان تعویض و تنظیم نور و ستون‌های کناری صحنه هم به بهترین شکل در این تلفیق صحنه‌ای بهره برده می‌شود و اوج این خلاقیت صحنه‌ای بک راندی است که با بهره‌گیری از بیش از صد جعبه خالی مقوایی شکل‌گرفته است که بسیار دیدنی بوده و زیبایی منطقی و قابل‌قبولی را به صحنه بخشیده است و اما دومین شاخص عالی و مثبت نمایش “صدای خنده حضار ” بازی بسیار جذاب، عالی و تقریباً بی‌نقص بازیگران نمایش بخصوص دو بازیگر اصلی نمایش کوروش شاهونه و حسین منفرد است که به‌خوبی و با تسلط کامل موفق شده‌اند تمامی ویژگی‌های درونی و بیرونی شخصیت‌های نمایشی را علیرغم تمامی محدودیت‌های متنی و اجرایی به نمایش گذاشته و تماشاگران را به تحسین وادار کنند، تماشاگرانی که به‌پاس اجرای عالی بازیگران در دقایق پایانی به پا خواسته به تشویق شدید آن‌ها می‌پردازند. ای‌کاش برای صحنه دوم این نمایش چه ازلحاظ محتوایی و چه ازلحاظ بصری کار، تمهیدات ویژه‌ای همانند دو صحنه دیگر در نظر گرفته می‌شد تا تماشاگران اجرایی یکدست عالی و بی‌نقص‌تری را شاهد باشند. به‌هرتقدیر از نویسنده متن “صدای خنده حضار ” مجتبی کاظمی به خاطر خلق یک موقعیت‌نمایشی بروز و کارآمد، کارگردان اثر حسام افسری به خاطر تلاش‌های صادقانه‌اش برای کسب تجربه‌ای جدید درزمینهٔ هنر نمایش، به بازیگران عالی و کم نقص اجرا و همچنین طراحان صحنه بسیار خوش‌فکر و خلاق نمایش حسام افسری و ایمان نظری تبریک گفته و امیدواریم شاهد ادامه همکاری این دوستان هنرمند در آینده با اجرای نمایش‌هایی جذاب‌تر و زیباتر باشیم. مسعود موسوی مرداد 1398

  • شرایط خاص همیشه حرفی برای گفتن دارد

    شرایط خاص همیشه حرفی برای گفتن دارد

    ایران تئاتر، کیارش وفایی: رفتارها و انتخاب‌های انسان معاصر بر اثر شرایطی که در آن قرار می‌گیرد و یا آنها را پدید می‌آورد قابلیت آن را دارد که تمایزهای بسیاری را از نظر باور و هدف پیش آورد. باوری که گاهی بیشتر به برداشت‌های درونی اهمیت می‌دهد و در زمانی تحت تاثیر محیط خود را به گونه‌ای نشان می‌دهد که فرضیات ذهنی را دچار تغییر می‌کند. اصولا ضرورت کارکرد رویارویی انسان با خود یا هم نوعش بیشتر به کشف و شهود نزدیک است تا همذات‌پنداری مطلق.

    ضرورت‌های فردی انسان در جوامع بشری امروز جایگاهی قابل توجه دارد تا بتوان از آن طریق جهان هستی و پیرامون را از زاویای متفاوتی مورد تحلیل و بررسی قرار داد. حال این روش قدمتی طولانی مدت دارد که در آن ابعاد تاریخی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی که از دارایی‌های یک انسان در روند تکامل است با پیش آمدن اتفاق‌ها و رویدادها وضوح بیشتری پیدا ‌کند. اصولا مواجهه انسان با هر پدیده‌ای شرایطی را فراهم می‌آورد تا نقش ارتباط بتواند تاثیراتی را حاصل کند که عنصر یا عنوانی نقشی تعیین‌کننده به خود بگیرد. البته این باور بنابر داشته‌هایش تنها در جهت مثبت یا منفی پیش نمی‌رود و همه چیز به شکل مطلق معرف وجه وجودی نخواهد بود. در واقع نامشخص بودن نحوه رفتار و بازتاب اتفاق یک انسان به نوعی همان کشف است که از سوی فرد دیگری رخ می‌دهد تا همچنان جهان مکانی برای رسیدن به حقیقت باشد. شاید بتوان گفت پدید آمدن جوامع بشری نیز با این نگاه طراحی شده که آداب و سنت‌ها بعد از گذر و ورود به جامعه امروزی با تغییراتی که در آنها حاصل می‌شود با تعریفی مدرن کارکرد خود را در زندگی نمایان سازد. لذا پیش آمدن اتفاق‌ها خواسته یا ناخواسته تا اندازه‌ای مرز مشترک بین دنیای درون و بیرون هر انسان است. لحظاتی که تصمیم‌ها در جایگاهی اختیاری و در زمانی اجباری هستند. بنابراین باید اشاره داشت که انسان مخلوقی پیچیده است که با داشتن هزاران راز و رمز برای مدتی مقرر در جهان زندگی می‌کند و مجدد بنابر تقدیر و سرنوشتی از این مکان خارج شده و در جهانی دیگر به زندگی خود ادامه می‌دهد.

    نمایش «در اتاق باد می‌وزد» بنابر جزئیاتی که برای خود در نظر گرفته است سعی دارد تا انسان را در جامعه اکنون و حال به تماشا بنشیند. جامعه‌ای که بنابر ضرورت‌های موجود هر روزه دائم در حال تغییر و تحول است و به طور حتم انسان نیز با شرایط جدید این چنین خواهد بود. جهان متن این اثر با ساختار اجتماعی خود تلاش دارد تا باورهای درونی و بیرونی شخصیت‌ها را با پیش آوردن اتفاق مورد بررسی قرار داده و آنها را با تعریف جایگاه اجتماعی مشخص در روایت خود جهت شرح مسئله‌ای مختص به نسل امروز در نظر بگیرد. لذا این خواسته جهان متن سبب می‌شود که در جهان اثر ارتباط و رابطه نقش مهمی را در برآورده کردن هدف نمایش ایفا کنند. حال در این میان شخصیت‌ها با در نظر داشتن وجود ارتباط با یکدیگر در رابطه‌ای مشخص، کلاسه شدن و معین قرار می‌گیرند که بر اساس اتفاقی صورت گرفته است. اهمیت این ترکیب مثلثی شکل آن است که جهان متن و اثر همسو با یکدیگر در محور روایت پیش رفته تا نکته‌ای در انتها نامفهوم باقی نمی‌ماند. حال اگر این مزیت از زاویه‌ای دیگر تعریف شود باید به زمان اتفاق که در دوره معاصر می‌گذرد اشاره داشت. زمانی که انسان در حالت معلق بین سنت و مدرنیته قرار گرفته است تا باورهای متفاوت را تجربه کرده و هر تصمیمش برگرفته از یکی از این دو عنوان باشد.

    موقعیت مکانی در جهان اثر را باید یکی از اهرم‌های موثر در شکل‌گیری ارتباط بین شخصیت‌ها دانست که اتفاق نمایش در آنجا رخ می‌دهد. اتفاقی که سبب می‌شود هر شخصیت باتوجه به هر کنش از سوی فرد مقابل خود از خود واکنش نشان داده و برای تبرئه شدن تلاش کند. لذا دیالوگ‌هایی که بین شخصیت‌ها برقرار می‌شود به نوعی هدایتگر خرده پیرنگ‌های جهان متن است که باید در مقطعی از زمان اثر به سرانجام برسد تا مخاطب با آگاهی یافتن تدریجی به هدف نزدیک شود. معضلات اجتماعی جوانان جامعه امروز بی‌شمار است که هر یک بنابر اتفاقی صورت گرفته که تاوان آن از فرد به جامعه و یا بالعکس نیز به آنها سرایت می‌کند. حال در جهان این اثر مسئله سقط جنین بعنوان معضل معرفی می‌شود که شخصیت‌ها را دچار برون‌ریزهای متفاوتی نسبت به این موضوع می‌کند. لذا برای درک بهتر این معضل، جهان متن موقعیت مکانی را در خوابگاه دانشجویی دخترانه تعریف کرده است تا همه چیز برای مخاطب باورپذیرتر جلوه کند. لازمه وجود نقد اجتماعی باتوجه به داشته‌های اثر و ساختار اجتماعی بیشتر از آنکه به تشریح فرد بپردازد ناآگاهی جوانان امروزی را هدف قرار می‌دهد تا بتواند از این طریق مخاطب را در مقام شاهد قرار داده و به او آگاهی برساند. البته این ناآگاهی که به آن اشاره شد تماما متوجه جامعه و یا فرد نیست، بلکه امری نسبی است که هر انسانی را در هر زمینه‌ای دچار مشکلاتی خواهد کرد. بنابراین شخصیت‌ها بیشتر از خود واکنش نشان می‌دهند تا آنکه عملی را برای بهبود شرایط پیش آورند.

    اوج و فرودهای روایت نیز از دیگر کارکردهای جهان اثر است که بر حسب موقعیت‌های طراحی شده رخ می‌دهند. موقعیت‌هایی که در آن نیازها و باورهای انسانی نمایان شده و شخصیت‌ها بر اساس شیوه اجرایی که بسیار به خواستگاه روایت که تشریح مسائل است مربوط می‌شود تا آنها در مقابل یکدیگر بایستند تا حرف خود را به کرسی بنشانند. بنابراین مسئله سقط جنین در جهان اثر به گونه‌ای طراحی شده تا شخصیت بعنوان ما به ازایی از یک فرد اجتماع قاتلی اختیاری و یا اجباری در ازای گرفتن جان انسانی دیگر شناخته شود. در واقع شخصیت‌هایی که در جهان اثر مخاطب آنها را به تماشا نشسته بازمانده‌ای از یک اتفاق هستند که قرار است بعنوان شریک جرم در ازای گرفتن جان انسانی که درک درستی از جهان پیرامونش ندارد دست به عملی غیرانسانی بزنند تا رازی را برای همیشه سر به مُهر کنند با آنکه آنها از گذشته قاتل اصلی که همان مادر جنین است آنچنان چیزی نمی‌دانند. شخصیت‌پردازی با وجود چنین روایتی به طور حتم کارسازترین عنصری است که در جهان کلی اثر باید از آن یاد کرد، زیرا اگر این طراحی دقیق نبود مسائل و داده‌ها به شکلی اعتراض، هشدار و یا تلنگری گذرا بر تن مخاطب می‌نشست و در اندک زمانی به فراموشی سپرده می‌شد.

    اهمیت استفاده از روایت در این اثر نیز از نگاهی دیگر آن است که نیمه ابتدایی با تصویرسازی‌های مولفه تعلیق مخاطب را ترغیب به کشف می‌کند و در نیمه پایانی بر اساس موقعیت و برون‌ریزی از سوی شخصیت‌ها به افشاگری می‌پردازد. ترکیبی که اگر به درستی در ساختار اصلی قرار نداشت حرف‌های تکراری تنها داشته این نمایش بود و دیگر هیچ.

  • یادداشت تهیه کننده نمایش دوست واقعی من تیرکس

    یادداشت تهیه کننده نمایش دوست واقعی من تیرکس

    گوته فيلسوف ، انسان شناس و شاعر آلمانى مى فرمايد كودكان هم آرزو دارند و اگر ما متوجه نيستيم به خاطر اين است كه قادر به سخن گفتن نيستند .
    حوزه نمايش كودك در نگاه اول بسيار ساده و داراى ساختارى دم دستى يا بقولى عرصه تجربه كردن براى جوانان جوياى نام محسوب مى شود نگاهى نه چندان درست كه در طبقه بندى فيلم كوتاه نيز گاهى شاهد آن بوده ايم
    اما براستى و با احترام به بزرگان عاليقدر كه شايد بخشى از كودكى همه كودكان ايران زمين مديون حضور اين عزيزان بوده و هست آيا توانسته ايم بصورت هدفمند و به دور از هرگونه اتكا به بخش دولتى و در بخش خصوصى و سازمان مند محصولات فرهنگى را توليد و يا آثار مطلوب را حمايت نماييم .
    اهداف اوليه دپارتمان كودك توليد ، حمايت و طبقه بندى تخصصي خردسال كودك نوجوان و خانواده هست كه اميد است با حمايت همه دست اندركاران اين امر محقق گردد كه هميشه ياد گرفتيم كه يك دست صدا ندارد
    نكته ديگر انتخاب مضامين و داستان ها و كاركترهاى جهانى و فارغ از هرگونه تمايلات جغرافيايى و كاملا انسان دوستانه و خلاقانه مى باشد
    و مهمترين اصل احترام به مخاطب و تلاش براى ارتباط دوطرفه با نگاهى پويا است .
    ميكلانژ نقاش مجسمه ساز مى فرمايد زمانى كه فرشته را در آن سنگ مرمر ديدم آنقدر تراشيدم و تراشيدم تا او را آزاد كنم

    يحيى منصورمويد – مريم نفريه – نمایش دوست واقعی من تیرکس

  • نگاهی به نمایش «دلفین‌ها» به کارگردانی محمد خداوردی

    نگاهی به نمایش «دلفین‌ها» به کارگردانی محمد خداوردی

    تئاتر آنلاین: جهان انسان‌ها فارغ از داشته‌هایی که آنها برای خود می‌سازند برگرفته از لحظاتی است که گذشته را در زمان حال برایشان تداعی می‌کند. گذشته‌ای که در اوج تاثیرگذاری حرف‌هایی را جهت یادآوری، لذت، غم، سختی، آسودگی و… با خود به همراه دارد. عنوانی که بی‌شک نمی‌توان به جز شرح خاطرات برایش جایگاهی را تعریف داد.

    انسان‌ها در پدید آوردن تغییرات جهان هستی نیروهایی بسیار کارآمد و متغییری هستند. کسانی که می‌توانند همه چیز را بر اساس دیدگاه خود و بنابر شرایطی که در زمان مشخصی دارند برای رسیدن به هدف طراحی کنند. حال این موضوع باعث شده است که امیال انسانی بیش از پیش نقش یک قوه محرک را برای دست یافتن و حتی کشف کردن ایفا کند. ضرورت این غریضه به ذات درونی انسان‌ها باز می‌گردد که همیشه نیازمند آن هستند که در اوج کمال‌گرایی قرار بگیرند تا بتوانند اهمیت حضورشان را با دلایلی قانع کننده شرح بدهند. حال این رویکرد با گذشت قرن‌ها و پیشروی انسان‌ها در تاریخ به روزگار معاصری می‌رسد که در آن رویدادهای تاریخی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و… این کالبد را بیشتر بر تنشان جلوه بدهد. لذا امیال انسانی را می‌توان جزو یکی از قوی‌ترین محرک‌هایی دانست که با درهم تنیده شدن اتفاق‌ها و ثمرات مجالی را برای ذهن انسان پیش می‌آورد تا بتواند برای سایر افراد جامعه خود حرفی برای گفتن داشته باشد.

    شرح اوقاتی که او در تونل زمان گذرانده تا به لحظه اکنون برسد در زمانی برای نسل‌ خود و نسل‌های بعد درباره ماجراهایی که در آن روزها شاهدش بوده صحبت کند. لذا اهمیت خاطره سازی و بیان آن همیشه کارکردی روایت گونه دارد که فضا را برای برون ریزی مهیا می‌کند. بنابراین باید یادآور شد که عده زیادی از نویسندگان، کارگردان‌ها و سایر هنرمندان بسیار به این غریضه ذهنی اهمیت می‌دهند، زیرا جهان آثار آنها از داشته‌های این تونل درهم پیچیده بیرون می‌آید.

    نمایش «دلفین‌ها» برگرفته از جهان اتفاق‌ها و روایت‌هایی است که بنابر ذات انسانی و تکیه بر داده‌های هر یک از شخصیت‌های خود که تمایزهایی با یکدیگر دارند بنا شده است. زیرا این نگاه یکی از لازمه‌هایی است که این اثر نیاز دارد تا بتواند به شرح لحظات پرداخته و اوقاتی را به تصویر بکشد که در آن رابطه یکی از عنوان‌های موثر تلقی می‌شود. جهان متن این نمایش تلاش دارد تا هسته مرکزی کنش درونی شخصیت‌ها را مورد تحلیل قرار داده و با نفوذ در آن به نکاتی دست پیدا کند تا بتواند ضرورت پرداخت را جایگاهی برای برون ریزی قرار دهد. حال این تاکید از نگاهی ایجاد کننده موقعیت و از نگاهی دیگر نشان از یک تامل نسبت به اتفاق‌ها دارد، زیرا تکیه‌گاه جهان متن و داشته‌های آن بر این دو مقوله استوار هستند. لذا باید اشاره داشت جهان متن این اثر به طور کامل بر اساس دیالوگ و خلق موقعیت پیش می‌رود تا از آن طریق بتوان شخصیت‌ها را در مواجهه با لحظه روبرو کرده و نتیجه‌ حاصل از آن را به نظاره نشست. البته باید به این نکته اشاره داشت که برای شکل دادن تمامی این تصمیم‌ها، موقعیت مکانی یکی از ضروری‌ترین عنوان‌هایی است که در پیش آوردن ماجراها موثر است. نکته‌ای که در این نمایش از آن بهره گرفته شده تا شخصیت‌ها، موقعیت‌ها و حتی فضای صحنه ظاهری باورپذیر به خود بگیرند تا مخاطب بداند دقیقا برای دیدن و شنیدن ماجرا در کجا قرار گرفته است.

    حال در این میان نویسنده اثر تصمیم گرفته است جهت بازگویی و شرح اتفاق‌ها به جای قصه‌گویی از روایت استفاده کند تا داشته‌های متن ظاهری واقعی و کنش‌مند داشته باشند. دلیل این تصمیم هم به جهت باورپذیری و نزدیک بودن شاخص‌های سوژه به مخاطب است. در واقع کارگردان این اثر کوشیده تا با محتوایی که به ذات درونی تمامی انسان‌ها مربوط است با خرده پیرنگ‌های خود همه چیز را تحت تاثیر قرار بدهد که البته گاهی نبض این رویکرد دچار نوسان می‌شود.

    حال یادآوری خاطرات که شخصیت‌ها بعنوان روای نمایش آنها را در کنار یکدیگر مرور می‌کنند بیانگر آن است که باید منتظر اتفاقی تازه در بین آنها بود. زیرا اصولا شرح خاطرات تاثیراتی دوسویه دارد که می‌تواند شرایط و موقعیت را در کسری از ثانیه به خلاف جهت معمول هدایت کرده و نتیجه‌ای به دور از تصور را رقم بزند. لذا با در نظر گرفتن این موضوع آتش زیر خاکستر شروع به شعله ور شدن می‌کند و جهان اثر در قالبی نو دچار تغییراتی می‌شود که هر کدام از شخصیت‌ها چهره دیگر خود را نشان می‌دهند. آنها تصمیم دارند که با خاطره گفتن در آخرین شب زندگی خود وادی مرگ را به شکل دیگری تجربه کنند تا شیرینی و تلخی آن ماجراها تا ابد در کامشان باقی بماند. بنابراین تصمیم به هر کاری می‌گیرند تا بتوانند آن طور که می‌خواهند کار را به اتمام برسانند.

    حال در این میان بازگشت به گذشته و تجربه زمان حال در فضایی کابوس مانند موقعیت‌هایی را بر اساس تکنیک تکرار پیش می‌آورد تا هر کدام از شخصیت‌ها با داشتن خرده پیرنگ‌های خود از حواس درونی برای فضاسازی در نمایش استفاده کنند. البته باید این نکته را متذکر شد که میزانسن‌های مشخص گاهی هدفی که برای مخاطب نامشخص است را در اوج اتفاق نمایان می‌کند تا نوسان حاصل از ریتم باتوجه به روایت گونه بودن اثر بیشتر از قبل احساس شود. لذا باید گفت شخصیت‌ها به نوعی پیامدهای قبل از وقوع اتفاق را تداعی و در زمان حال ماجراهای بعد از آن را در کابوسی شرح می‌دهند.

    بنابراین در ساختار اصلی که روایت جایگاه مشخصی دارد یک خودکشی تدریجی در حال شکل گرفتن است که خاطرات مانند تارعنکبوت به دور تنه آن می‌پیچد تا کار خود را به پایان برساند. حال استفاده از عنصرهای توهم و تخیل در محتوای اثر که در نیمه پایانی نمایان شد نشان از کنش دیرهنگامی دارد، زیرا هنگامی که همه چیز عیان باشد دیگر پرداختن به تعلیق و تاخیر انتقال داده تاثیر قاطع خود را بر ذهن نخواهد گذاشت.

    در نهایت، نمایش «دلفین‌ها» تلاش داشته است تا از هزار توهای درونی به سطحی برسد که رویکرد و منطق خود را با تشریح اتفاق‌ها، موقعیت‌ها و خلق شخصیت‌ها بازگو کند و اشاره داشته باشد که همیشه خاطره گفتن و غوطه ور شدن در گذشته نمی‌تواند راهکاری مثمرثمر برای لذت زمان حال باشد.

    ایران تئاتر، کیارش وفایی

  • نگاهی به نمایش «تئاتر بد» نوشته و کارگردانیِ مهدی کوشکی

    نگاهی به نمایش «تئاتر بد» نوشته و کارگردانیِ مهدی کوشکی

    امروز به دیدنِ نمایش «تئاتر بد» نوشته و کارگردانیِ مهدی کوشکی ، کارگردانِ تجربه گرا و خلاقِ این روزهای تئاتر ایران نشستم. از همان ابتدا به راستی می‌توان بارِ سنگینِ اتمسفرِ اجرا را لمس کرد. رنگ، تصویر ، خون، خونآبه و حتی دودِ رقصانِ سیگارِ بازیگر ، تماشاگر را به دنیایی ناشناخته اما ملموس سوق می‌دهد.

    سوال اصلی این است که کوشکی چگونه می‌تواند این شدت از خشونت را به صورتِ مخاطب پرتاب کند بدون آنکه پس زده شود ، یا باعث کسل شدن، یا حتی بدشدن حال مخاطب شود؟!

    جواب در یک جمله خلاصه می‌شود «مهدی کوشکی تنها یک کیلو نمک را به شکلِ پُفک خوشمزه به خوردِ مخاطبِ خود می‌دهد و آنها از تُردی زیر دندانهایشان لذت میبرند! »

    مساله اصلی « تئاتر بد » این است که دستگاهی انتزاعی از گفتار و ادا و حالت بیافریند تا شاید تئاتر را از بندِ بردگیِ روانشناسی و تمایلِ بشری نجات دهد.

    طبیعتا تئاترِ خشونت، مضامین و موضوعاتی را برمی‌گزیند که ویژگی‌های ناآرامِ عصر ما است. بدونِ عنصری از خشونت در عمقِ هر منظر، تئاتر امکان پذیر نیست. درتباهیِ حال حاضر از طریقِ حسِ لامسه است که باید دوباره متافیزیک را وادار کرد تا وارد مغز ما شود.

    آنها متن نوشته شده را بازی نمی‌کنند بلکه می‌کوشند کار را مستقیما روی صحنه، براساس مضمون‌ها، واقعیت ها، یا کارهای شناخته شده دربیاورند. این اثر ثابت کرد هیچ مضمونی آنقدرها وسیع نیست که نتوان آن را به چنگ آورد.

    زبان حولِ محورِ میزانسن می‌چرخد و آنقدر این کار را ادامه می‌دهد که سکوی پرشی برای آفرینش‌های تئاتری می‌شود.

    مهدی کوشکی به معنای درستِ کارِ تئاتر که همانا وظیفه است، دست یافته است و در دواثرِ اخیر خود «شیطونی» و «تئاتر بد» به روی آن به زیبایی مانور می‌دهد.

    کوشکی تنها کسی است که به گفته ژاک دریدا «زبان ارجاعی» وفادار مانده است؛ زمانیکه هرکردارِ گفتاری تنها زمانی در انتقال معنا کامیاب است که به کاربرد پیشینِ اصطلاحات به کار گرفته شده ارجاع دهد.

    گفتاری که همراه با دال ( صدا یا نشان؛ واژه ) و مدلول ( اندیشه، تصویر ذهنی یا معنا) های به‌شدت دیسیپلین تماما به شعور و تخیلِ بیننده احترام می‌گذارد؛ ارجاع می‌دهد به وقایع، خاطرات، تجربه‌ها و رویدادهایی که شاید برای یکبار هم که شده همه ما طعمش را چشیده یا حداقل خبرها و کلیپ های اَخازی ( زورگیری ) را دیده یا از زبانِ دیگران شنیده ایم.

    بازیگرانِ این نمایش مانده‌اند در حصارِ حرصِ افسارگسیخته‌شان که خود می‌دانند از آن سودی نخواهند برد؛ آنها متن نوشته شده را بازی نمیکنند ؛ بلکه می کوشند کار را مستقیما روی صحنه به اجرا درآورند.

    کمدی در این اثر باظرافت استفاده شده است اما بسیار تلخ و گزنده! ( همانند آن پفکِ خوشمزه اما با زهری مُهلک!) ، این خنده‌ها از کجا می‌آید؟! شاید از همان ترس از واقعیت!

    «دُمل شکافی» در تئاترِ بد بلایی بر سرِ مخاطب می‌آورد که او را ناخواسته و خلسه وار به دنیایی پر از شرارت و خون می‌کشاند و آنها را وادار به نفس کشیدن می‌کند که همان تزکیه یونانیان است!

    تئاترِ بد به این نکته اشاره دارد که تئاتر یک هنرِ عملی است ، هنری که منشا تماما جسمانی دارد چرا که کارگردان به خوبی می‌داند که گفتار یک عملِ فیزیکی است‌، آهنگ دارد و با نعره ها و علائمِ طبیعی‌اش پیوستگی دارد.

    نوشته توسط : محمدرضا آگاه – خبرگزاری پانا

  • نقد نمایش «همه پسران من» به کارگردانی مهیار اسلامی و آرمین مهدیلو

    نقد نمایش «همه پسران من» به کارگردانی مهیار اسلامی و آرمین مهدیلو

    تئاتر آنلاین: مهیار اسلامی و آرمین مهدیلو کارگردانان نمایش «همه پسران من» سعی کرده‌اند به متن آرتور میلر وفادار بمانند؛ هرچند که می‌توانستند ریتم نمایش را به سطح مطلوب‌تری برسانند، چرا که در این نوع نمایش‌ها ریتم نقش مهمی دارد .

    نمایش «همه پسران من» تقریباً یکی دوسال قبل از نمایش‌نامه معروف آرتور میلر یعنی مرگ فروشنده نوشته شده است . در سال 1948 یک فیلم سینمایی بر اساس این نمایش‌نامه به کارگردانی “اروینگ ریس” ساخته شد که بازیگرانی چون ادوارد جی رابینسون ، برت لنکستر، الیزابت فریزر ، فرانک کانروی ، هری مورگان و…. در آن بازی می‌کردند .

    «همه پسران من» درسال‌های قبل نیز توسط کارگردانانی دیگر به روی صحنه رفته است . با نگاهی به این نمایش می توان ارتباط آن را با نمایشنامه «مرگ فروشنده » از همین نویسنده به وضوح دریافت؛ در مرگ فروشنده قشر کارگر محور اصلی نمایش است و در همه پسران من قشر مرفه وبورژوای جامعه .

    در هر دو نمایش پدرها دارای دو پسر هستند که در عین حالی‌که پدرشان را دوست دارند، با او اختلاف نظر پیدا می‌کنند و در نهایت زمانی که به حقیقت پی‌می برند از پدر کناره می‌گیرند و رفتن را بر ماندن ترجیح می‌دهند . در این آثار هر دو پدرها اذعان می‌دارند که هر کاری کرده‌اند برای رفاه و آسایش خانواده بوده است. همچنین در هردو نمایش پدرها برای پسرهایشان و جبران گذشته وخلاصی از وضع موجود در انتها دست به خودکشی میزنند همینطور هر دو مادرها در این دو اثر سعی دارند اوضاع را درست کنند اما موفق نمی شوند. و… موارد مشابه دیگری نیز می‌توان بر شمرد که میلر در این دو نمایش‌نامه اوضاع جامعه آمریکا ی بعد از جنگ را نشان می‌دهد .

    در واقع جنگ در اینجا عامل اصلی است؛ وقتی ویلی لومن در ” مرگ فروشنده ” با خود می‌اندیشید که اگر پول‌دار بود چه‌ها که نمی‌توانست بکند، در گوشه‌ای دیگر از کشور مرد کارخانه‌دار و متمولی به نام ” جوکلر ” در نمایش ” همه پسران من ” در انتها به همان وضعی دچار می‌شود که همچون ویلی دستفروش یا ویلی بازاریاب ، ” جوکلر” نیز در نهایت خود را می‌کشد. حتی دلایل این دو نیز تقریباً شبیه به هم است؛ جوکلر خود را برای فرار از گذشته ، برای بی آبرویی‌ای که دوباره در پیش روی دارد و البته برای اینکه متوجه می‌شود به نوعی باعث کشته شدن پسربزرگش بوده خود را با یک شلیک می‌کشد؛ هرچند این تعلیق در اواسط نمایش میلر لو می‌رود .

    دلیل خودکشی ” ویلی لومن ” نیز شبیه همین‌ها ست؛ او برای فرار از آینده ، برای پنهان‌کاری‌هایی که کرده و مقصر دانستن خود در زندگی ، برای فرار از خود و برای اینکه در انتها پول بیمه‌اش به پسرش برسد خود را می‌کشد و مگر نه اینکه در ” همه پسران من ” کار خانه در انتها به پسر جو کلر خواهد رسید . دلایل ” جوکلر” و ” ویلی لومن ” بسیار به هم نزدیک هستند . شاید ” آرتور میلر ” می‌خواهد بگوید فرقی نمی‌کند که ویلی لومن باشی یا جوکلر ، فرقی نمی‌کند که جایگاه اجتماعی‌ات چه باشد؛ دستفروش یا یک کارخانه‌دار، چرا که سرنوشت هردو در انتها یکی است. اینجا مسئله نظام سرمایه‌داری و کسانی است که جنگ‌افروزی برای سیاستهای‌شان منفعت دارد و لازم و ضروری مینماید . مسئله سیاست‌مداران و سیاست‌های‌شان در نظام سرمایه‌داری آمریکاست که باید به جد اصلاح شود ؛ و نحوه زندگی آمریکایی است که تا این اندازه تبلیغش را می‌کنند .

    جوکلر حالا خود را مقصر مرگ همه پسرهایی می‌داند که به واسطه موتورهای خرابی که کارخانه او برای هواپیما‌های جنگی تولید کرده سقوط کرده‌اند وکشته شده‌اند . میلر این داستان را از رویدادی واقعی گرفته و از آن نمایشنامه‌ای بی‌نظیر خلق کرده که تاریخ مصرف ندارد؛ نمایش‌نامه‌ای که نظام سرمایه‌داری و جنگ و تبعات آن را به نقد می‌کشد.

    جو کلر در نزدیکی‌ انتهای نمایش به پسرش می‌گوید: ” همه اینها به خاطر پوله ، جنگ ، صلح ، همه “. باید گفت این واقعیتی است که در دنیای امروز وجود دارد؛ در دنیای به اصطلاح مدرن، دنیایی که انسان امروز برای خودش ساخته است .دنیایی پر از جنگ ودروغ و سود و پول و تزویر و ریا.

    چیزی که در نمایش و اصولاً در کارهای میلر نظر مخاطب را ابتدا به خو د جلب می‌کند قصه است . در واقع او ابتداء به ساکن برای ما شروع به تعریف یک قصه می‌کند؛ یک داستان . به همین دلیل مخاطب تا به انتها می‌نشیند که قصه ‌اش را ببیند و بشنود وسرانجام ماجرا و سرنوشت شخصیت‌ها را بداند . از همین رو کاملا ًحواسش را جمع می‌کند و داستان نمایش را دنبال می‌کند تا چیزی را ازدست ندهد . میلر تعلیق‌ها و پیچ وخم‌های دراماتیکی را با استادی خلق می‌کند تا توجه مخاطب دو چندان به نمایش جلب شود؛ تا در ذهن او سوال ایجاد کند و این یکی از مهم‌ترین کارهای استادانه اوست؛ یعنی ” ایجاد پرسش در ذهن مخاطب”. سپس او در لابه‌لای این قصه حرفش را می‌زند و چون یک جامعه‌شناس مجرب به جرح و تعدیل اوضاع موجود در جامعه‌اش می‌پردازد و آن را به مخاطب نشان می‌دهد و باز می‌نمایاند، به گونه‌ای که تحت تاثیر قرار بگیرد و به یک کاتارسیس درونی برسد .

    باید گفت قصه نمایش یکی از مهم‌ترین اجزای آن است. یک درام‌نویس باید بلد باشد و بتواند خوب قصه بگوید و آن را با عناصر دراماتیک تلفیق کند. به همین دلیل درام‌نویسی کار دشواری است؛ آن هم نوشتن واقعیات جامعه وآنچه که اتفاق افتاده و البته موشکافی و جراحی آن از منظر جامعه‌شناسی وابعاد روان‌شناسانه، اعتقادی، انسان‌شناسانه و ایجاد پرسش‌های زیر بنایی وبنیادی.

    کارگردانان این نمایش سعی کرده‌اند به متن وفادار بمانند؛ هرچند که می‌توانستند ریتم نمایش را به سطح مطلوب‌تری برسانند، چرا که در این نوع نمایش‌ها ریتم نقش مهمی دارد . منظورم از ریتم تنها زمان نمایش نیست، یا تندی وکندی و یا چیزی که به اشتباه آن را ” تمپو” می‌نامند؛ بلکه ریتم مربوط به بازی و شخصیت‌پردازی‌ها و حس وحال وت حولات حسی وغریزی و درونی و بیرونی است .

    بنا به این تعریف “شاکلۀ اصلی وجودی شخصیت و حضور صحنه‌ای آن در ریختار درونی و بیرونی شخص با در نظر گرفتن فضا ، رویدادها ، اتفاقات و روند قصه ، متن و زیرمتن و ارتباط کاراکترها با یکدیگر ” ریتم حتی بر ایستادن ، راه رفتن ، لحن بیان ، کنش و واکنش‌ها نوع شخصیت‌پردازی‌ها ، حس و حال و میزان و حرکت و… در ارتباط است و تاثیر مستقیم بر روند هریک می‌گذارد .

    به طور مثال ریتم ” جوکلر” باید چگونه باشد ؟ هر آن‌گاه که به انتهای نمایش نزدیک می‌شو یم طبعا ًباید ریتم بازی فرق کند چون نبض یک انسان که هر آنگاه به لحظه تنش ویا کشف وبرملا شدن یک حقیقت که پنهان کرده است نزدیک می شود تغییر می یابد. این تغییر ریتم در نوع راه رفتن وایستادن ونفس کشیدنش هم تاثیر می‌گذارد و باید خود را نشان دهد .

    حالا از تولید ” آدرنالین ” در بدن و کنش و واکنش‌های شیمیایی و فیزیکی‌ای که ایجاد می‌کند، قطعا بر رفتار و حس و حال و کنش ‌ها تاثیر مستقیم می‌گذارد حرفی نمی‌زنیم . البته بخشی از این مطلب به کارگردان و بخش دیگر آن به بازیگر بر می‌گردد . با مداقه بر روی این موارد می‌توان به ریتم و زمان مطلوب‌تر و دراماتیک‌تری دست یافت .

    در واقع ما باید زمانی که او نامه پسرش را می‌خواند و می خواهد به سوی اتاق برود نوعی آرامش را در رفتارش ببینم ، چرا که تصمیم خود را گرفته ودر جایی از نمایش هم به آن اشاره‌ای گذاراکرده است. او می‌داند که گناه کار است و حال می‌خواهد اولاً خود را مجازات کند و از بار گناه خالی شود، دوم خویش را تطهیر نماید و رستگار گردد، و سوم اینکه از خودش انتقام بگیرد؛ همین‌گونه است تمامی ریتم‌ها در بازی بازیگران. در حال باید گفت بازیگران کار سختی را در پیش داشته‌اند، چون معتقدم سخت‌ترین بازی ایفای نقش‌های رئالیستی است و بازیگران نسبتاً از پس این مهم برآمده‌اند و بازی‌های قابل قبول را ارائه داده‌اند؛ بازی‌هایی روان وبدون غلو و ادا واطواری که این روزها در نمایش‌ها شاهد آن هستیم. از این رو به آن‌ها خسته نباشید می‌گویم .

    بخش دیگر نمایش که با دقتی در راستای خواست متن صورت پذیرفته ، طراحی صحنه است . طراحی صحنه توانسته فضایی قابل باور را به وجود بیاورد و امکانی را برای طراحی میزان‌ها وحرکات ایجاد نماید تا بازیگران فضای کافی داشته باشند. چه خوب می‌شد مثلاً از میزی که صفحه شطرنج دارد استفاده بهتری بشود چرا که توجه به این ریزه‌کاری‌ها نمایش را غنی‌تر می‌کند . در هر حال طراحی صحنه نمایش کاربردی بود . ” نمایش همه پسران من ” کاری درخور است که دیدن آن را به همگان توصیه می‌نمایم و به کارگردانان مهیار اسلامی و آرمین مهدیلو وبه عوامل وبازیگران خسته نباشید می‌گویم .

    ایران تئاتر_سیدعلی تدین صدوقی

  • چرا باید نمایش ‎«کافه پولشری» دید؟ / عکس و تیزر

    چرا باید نمایش ‎«کافه پولشری» دید؟ / عکس و تیزر

    حسن پارسائی: مونودرام “کافه پولشری” اجرایی “پرسوناژ محور” و همزمان “تماتیک و موضوع محور” از کار درآمده که ژانرش “تراژدی ُرمانتیک” است.

    بنر افقی با الهام.c53858.jpg (980×270)

    مونولوگی با ساختار کامل یک نمایش / نگاهی به نمایش “کافه پولشری” نوشته “آلن وتز” با کارگردانی و بازی الهام پاوه نژاد
    سرویس تئاتر هنرآنلاین: رویکرد نسبتا تجربی به برخی شاخصه‌ها و عناصر ساختاری نمایشنامه، گاهی منجر به خلق آثاری قابل تأمل و شاخص می‌شود و چون شاخصه‌ها و اجزاء متن نمایشی، در یک عنصر خاص خلاصه نمی‌شود، لذا فرصت و قدرت مانوردهی ساختاری و موضوعی روی این شاخصه‌ها و عناصر که شامل طرح، حادثه، پرسوناژ، موضوع و به شکل استقرایی‌تری دیالوگ، مونولوگ، فضاسازی و زمان و مکان را در برمی‌گیرد، چندان محدود نیست و بستگی به نوع نگرش نویسنده دارد؛ اما وقتی نویسنده‌ای فقط روی یک عنصر تأکید دارد و مثلا پرسوناژ را برمی‌گزیند و همزمان با نگاه استقرایی‌تری هم به این پرسوناژ می‌نگرد و او را تک و تنها و بی‌واسطه نشان می‌دهد تا صرفا از طریق مونولوگ و حالات و رفتار این پرسوناژ هدف و موضوع معینی را پی بگیرد، کار نویسنده تا حدی دشوارتر می‌شود؛ زیرا اولا الزامی است که تک پرسوناژش را از طریق بیان و رفتار او شخصیت‌پردازی نماید؛ ثانیا در این شخصیت‌پردازی موضوع و غایتی را پی بگیرد، زیرا در مواردی صرفا شخصیت‌پردازی پرسوناژ، تماشاگر را راضی و خشنود نمی‌کند.

    روند پردازش چنین متن و نمایشنامه‌ای کار هر نمایشنامه‌نویسی نیست، چون چنین نمایشنامه‌ای باید ویژگی‌ها و جذابیت‌های دراماتیکی بالایی داشته باشد تا تماشاگر خسته نشود.

    مونودرام “کافه پولشری” به نویسندگی “آلن وتز” و کارگردانی و بازیگری الهام پاوه‌نژاد که هم اکنون در کافه تریای سالن اصلی تئاتر شهر اجرا می‌شود، نمونه شاخص و معینی از این نوع متون و اجراهاست. موضوع این مونودرام اساسا به یک کافه مربوط می‌شود، به همین دلیل بهترین مکان برای اجرای این نمایش همان کافه تریای سالن اصلی است.

    خانم “پولشری” که یک بیوه شوهر مرده به حساب می‌آید، کافه‌ای دارد که آن را به نام خودش نام‌گذاری کرده است و خودشم آن را اداره می‌کند. او در این نمایشنامه با یک مونولوگ بلند و طولانی ظاهر می‌شود. توانمندی و خلاقیت هنری نویسنده، یعنی “آلن وتز” در نوشتن این مونولوگ ستودنی است؛ این اثر به تناسب موضوعش ساختاری ترکیبی و چندگانه دارد؛ در مواردی ظاهرا گزارشی روایی، در جاهایی برون‌فکنی و در کلیت‌اش نهایتا داستانی تأثیرگذار از زندگی است. از طریق این مونولوگ داستانی و کنش‌زا پرسوناژ “پولشری” شخصیت‌پردازی می‌شود؛ او زنی تنهاست و نیاز به توجه دیگران دارد. مهم‌تر از همه، عاشق است و به زندگی هم عشق می‌ورزد. او می‌خواهد فرصت دیگری برای تشکیل خانواده داشته باشد. تماشاگران فقط در پایان اجرا پی می‌برند که علت واگویه‌ها و خود اظهاری‌ها همانا عاشق شدن اوست که بی‌تاب‌اش کرده و می‌خواهد برای کسی یا کسانی درد دل کند و در این رابطه غیر از مشتریان کافه کسی را ندارد.

    مونولوگ تدریجا به داستان زیبای عاشقانه‌ای تبدیل می‌شود که تاحدی رُمانتیک هم است: او در انتظار آمدن یک مشتری دائمی قد بلند با موی طلائی و چشمان آبی است و همین بی‌تاب‌اش کرده است و برون‌فکنی می‌کند. او صندلی خالی آن مشتری را به عنوان صندلی رزرو شده به هیچ‌کس نمی‌دهد. در آخر معلوم می‌شود مشتری موردنظر و ایده‌آل او خودکشی کرده و در نتیجه، مونودرام نسبتأ ُرمانتیک “کافه پولشری” که آمیزه‌ای از “طنز کلامی” هم به همراه دارد، نهایتأ به یک “مونودرام تراژیک ُرمانتیک ” تغییر ژانر می‌دهد.

    اساسا شکل‌دهی چنین ژانری از طریق موضوع و ساختار به خودی خود دشوار است، چه برسد به این که فقط یک پرسوناژ در متن یا نمایش، فعال باشد و صرفا از طریق یک مونولوگ چنین چیزی ممکن شود. مونولوگ مورد نظر، داده‌ها و داشته‌های انسانی قابل اعتنایی در مورد مشتریان، که نمادی از جامعه‌اند، به دست می‌دهد و عملا آشکار می‌کند که این مردم حواس‌شان به کوتاه بودن زندگی نیست و نمی‌دانند که زمان خیلی سریع می‌گذرد؛ ضمنا خاطر نشان می‌کند که حداقل باید آخرین فرصت‌شان را برای عشق و دلبستگی به هم از دست ندهند.

    مونولوگ فوق به حدی هوشمندانه و زیبا نوشته شده که از روی واکنش‌های گفتاری و رفتاری “خانم پولشری” داده‌های قابل توجه و مهمی درباره خصوصیات روحی و روانی مشتریان عاید ذهن تماشاگر می‌شود. در کنار مونولوگ روایی، گاهی یک بخش مونولوگ گونه دیگر هم از زبان خود “خانم پولشری” و از طریق بلندگو بیان می‌شود که در حقیقت “واگویه‌های نوع دوم” یا “واگویه‌های درونی و ناشنیده ذهن” اوست که نویسنده آن‌ها را برای تماشاگران ارائه می‌دهد تا بیان شفاهی و بیرونی این پرسوناژ با بیان ذهنی و درونی او جمع شود و ُکل داشته‌های حسی و ذهنی‌اش به عنوان جلوه کامل شخصیت او آشکار گردد. این ابتکار “آلن وتز” در مونولوگ‌نویسی، زیبا، واقع‌گرایانه و همزمان بسیار هنرمندانه و دراماتیک است.

    بیان کردن این مونولوگ برای مشتریان “کافه پولشری”، در اصل نوعی “وانموده‌سازی” است و پرسوناژ پولشری خودش صریحا این را ابراز می‌کند: “من وانمود می‌کنم که این جا تئاتر بازی می‌کنم و یک مونولوگ… ” در بیان او “خُرده روایت”هایی هم وجود دارد که سبب جامعیت مضمونی کلام شده است.

    او که تا قبل از خودکشی مرد نویسنده موطلایی و قد بلند، هرگز به او ابراز عشق نکرده، درست در زمانی که تصمیم می‌گیرد تا به محض آمدنش همه چیز را به او بگوید، فرصت را از دست می‌دهد و در نتیجه او هم مثل دیگران خیلی دیر تصمیم به اقدام می‌گیرد؛ با همه این‌ها، قبل از آن که از خودکشی مرد مورد نظر باخبر شود، سرشار از زندگی و امید است و به قول خودش “صدا”یی برای شکستن “آئینه دق” است؛ به همین دلیل او روی تابلوی داخلی کافه‌اش می نویسد: “مرگ نداریم، نسیه هم همین طور”. سپس به دیگران سفارش می‌کند: “عاشق بشید تا جوون هستید” ، “زنانی که عشق‌شان را انکار می‌کنند، سریع‌تر از دیگران پیر می‌شوند” و ….

    در نمایش “کافه پولشری” تأکید زیادی بر ارزش‌های انسانی و توجه به زندگی و مخصوصا به همدیگر عشق ورزیدن و همزمان اخطاری قابل توجه هم برای کوتاه بودن عمر و زندگی وجود دارد که زیبا و انسانی است.

    مونودرام “کافه پولشری” اجرایی “پرسوناژ محور” و همزمان “تماتیک و موضوع محور” از کار درآمده که ژانرش “تراژدی ُرمانتیک” است. نمایش در جاهایی آمیزه‌ای از “طنز کلامی” هم به همراه دارد، اما نهایتا ژانر فوق‌الذکر کاملا غالب می‌شود. این ساختار نسبتا پیچیده و زیبا به گونه‌ای بسیار خلاقانه فقط از طریق یک مونولوگ شکل داده شده وعملا متن و اجرای نمایش را قابل تأمل و نسبتأ تجربی کرده است. نویسنده متن، یعنی “آلن وتز” موفق شده به کمک یک مونولوگ، عنصر حادثه را وارد متن کند و نهایتا گزارشی روایی را به روایتی کامل تبدیل نماید. ضمن آنکه فضاسازی و شخصیت‌پردازی ممکن شود و اجرا هم با ژانری ترکیبی شکل بگیرد.

    بازیگری “الهام پاوه‌نژاد” نسبتا خوب است، اما باید یادآور شد که لباس و “سر و وضع” او جلوه بازیگری‌اش را کم رنگ کرده است؛ تاحدی شبیه یک زن خانه‌دار شلخته است. او می‌بایستی لباس مخصوص پیشخدمت‌های کافه به تن داشت و یا لااقل پیش‌بندی می‌بست، چون به رغم صاحب کافه بودنش، خودش به مشتریان سرویس می‌دهد و پیشخدمتی ندارد؛ لباس مورد نظر به شخصیت‌پردازی بیشترش کمک هم می‌کرد، ضمن آن که موقعیت‌اش هم باورپذیرتر می‌شد.

    میزانسن‌هایی که به عنوان کارگردان برای خود در نظر گرفته، این امکان را دارند که با اختیارمندی‌های تنوع آمیزی تغییرکنند؛ او می‌تواند هر شب این مونودرام را به هر شیوه تازه‌ای که دوست دارد، اجرا نماید و با کارگردانی و بازی خوبش اجراهای بهتری ارائه دهد.

     

    📍 کافه خانه موزه استاد عزت الله انتظامی (قیطریه)
    📅 ۰۵ مهر تا ۰۵ آبان
    ⏰ ۲۰:۳۰
    ⏳ ۴۵ دقیقه
    💳 بها: ۳۰,۰۰۰ تومان

    نویسنده: آلن وتز
    مترجم: اصغر نوری
    کارگردان: الهام پاوه نژاد
    بازیگران:الهام پاوه نژاد

    مجری طرح: نورالدین حیدری ماهر
    ‎طراح لباس: گلناز گلشن
    ‎طراح گریم: سارا اسکندری
    ‎انتخاب موسیقی: علی بوستان
    ‎عکس و گرافیک: محمد صادق زرجویان، محسن ضرابی
    ساخت تیزر: تیزر باطا (سید فرشاد هاشمی)
    ‎دستیار کارگردان: رها شیرازی
    مدیر صحنه: امیر علی نانکلی
    اجرای لباس: شیدا مختاری فرد (آناج مزون)
    تصویر برداری اجرا: آکادمی هنرهای تجسمی نورنگار
    پذیرایی: نان سحر

    خلاصه: درباره‌ی زنی ست که به تنهایی یک کافه را اداره می‌کند.

    ششش.2d42c6.jpg (571×800)