دسته: نگاه

  • گره‌ زدن تئاتر با مسائل روز سیاسی

    گره‌ زدن تئاتر با مسائل روز سیاسی

    سیدحسین رسولی – این روزها نمایش «تهوع» به نویسندگی و کارگردانی مریم برزگر در پردیس تئاتر شهرزاد روی صحنه رفته است. این نمایش اقتباسی از رمانی به همان نام به قلم ژان پل سارتر، نویسنده و فیلسوف فرانسوی است. نکته جالب توجه در این اجرا این است که هیچ اثری از اندیشه و تئاتر سارتر که مهم‌ترین روشنفکر و فعال سیاسی قرن بیستم است، دیده نمی‌شود؛ تنها نام این نویسنده در بروشور و تبلیغات عنوان شده است که به راحتی نمی‌شود از کنار این اتفاق عجیب گذشت.

    از سوی دیگر، پرسش اساسی این است که آیا امکان دارد در سالن‌های خصوصی با تماشاگران بورژوایی که به دنبال تفریح هستند از تئاتر تجربی و شیوه‌های اجرایی کارگاهی سخن گفت؟ که بدون هیچ درنگی باید گفت: خیر!

    سوءاستفاده از جریان روشنفکری
    بدون هیچ شک و شبهه‌ای ژان پل سارتر تاثیرگذارتین روشنفکر اواسط سده بیستم است؛ چهره‌ای جنجالی، نام آور و مهم که در زمینه تئاتر کارهای ارزشمندی را انجام داده است. او نه تنها نمایشنامه‌های مهمی نوشت بلکه مقالات فراوانی درباره تئاتر هم به منصه ظهور رسانید. بدون تردید رمان‌ها و نمایشنامه‌های سارتر از پرمخاطب‌ترین آثار قرن بیستم هستند. او یکی از سردمداران اصلی جنبش فلسفی اگزیستانسیالیسم فرانسوی بود. البته با ظهور ساختارگرایان و افشای جنایت‌های استالین در شوروی قدرت و تاثیر روشنفکرانی مانند سارتر افول کرد. اما همیشه برای شناخت روشنفکری و جریان‌های فکری قرن بیستم باید رجوع ویژه‌ای به سارتر داشت. سارتر فیلسوفی برج عاج‌نشین و گوشه‌گیر نبود و مدام در عرصه عمومی با مقالات و نوشته‌های آتشین خود خوراک فکری مورد توجهی برای جوانان تهیه می‌کرد. کار فلسفی و نمایشی سارتر با دغدغه‌های روزمره سیاسی و اجتماعی گره خورده است. سارتر حتی در کنار سایر مردم در تظاهرات شرکت فعالانه داشت. البته او اشتباهات فراوانی هم داشت. با این وجود نمایشنامه‌های مهم او به ندرت در ایران اجرا می‌شوند و نام او تنها در کنار جریان روشنفکری برده می‌شود. پرسش اساسی در برابر نمایش «تهوع» این است که چرا نمایشنامه‌های مهم سارتر اجرا نمی‌شود و باید یکی از فلسفی‌ترین رمان‌های او به نام «تهوع» در یک سالن خصوصی روی صحنه برود؟ به نظر می‌ٰرسد، برخی از اهالی تئاتر لقای تماشاگر را به عطایش بخشیده‌اند و تنها به دنبال پیگیری پزهای روشنفکرانه و عکس‌های یادگاری در سالن‌های تئاتر بورژوازی هستند. سالن‌هایی که هیچ سنخیتی با طبقات اجتماعی ایران ندارند! یکی از آفت‌های واگیردار حوزه تئاتر نیز چنین انتخاب‌هایی است. روزی با یکی از نویسندگان و کارگردان‌های جوان تئاتر صحبت می‌کردم و او با ناامیدی می‌گفت: «نمایشنامه‌های اجتماعی فراوانی نوشته‌ام که مختص امروز جامعه است ولی خریدار ندارد. بیشتر تئاتری‌ها سراغ اجراهای روشنفکری و نمایشنامه‌های غربی رفته‌اند که تماشاگر عادی هیچ چیزی از آن‌ها نمی‌فهمد.» یکی از مشکلات اساسی برخی تئاترهای تجربه‌گرا هم این است که از امر «تجربه» و «آزمایش» دور شده‌اند و به سوی منکوب کردن و اعمال قدرت بر تماشاگر ساده رفته‌اند. بسیاری از تماشاگران معمولی تئاتر هم پس از دیدن چنین آثاری با خود می‌گویند: «من که هیچی نفهمیدم!»

    تعهد نویسنده و مسئولیت سیاسی
    عنصر کلیدی اندیشه سارتر در تئاترهایش توجه به «تعهد نویسنده» است. درست ۲۰ سال پیش از آن که سارتر از «تعهد نویسنده» سخن بگوید، نویسنده‌ای ایتالیایی به نام «کورتزیو مالاپارته» مدل پیشرفته‌ای از نویسنده متعهد را مطرح کرده بود. او بیشتر عمر خود را در جنگ جهانی دوم سپری کرده بود و به‌زعمِ «میلان کوندرا»: «طلایه‌دارِ نویسنده متعهد بود.» بنابراین، بسیاری از تئاترهای سیاسی که بخواهند روشنگرانه برخی پدیده‌های شوم زندگی معاصر را افشا کنند به اندیشه سارتر و مالاپارته نزدیک می‌شوند. البته نمایشنامه‌های سارتر آنچنان دیرفهم هم نیستند و امکان دارد که با کمی به روز رسانی و «دراماتورژی» آنها را برای تماشاگر امروزی روی صحنه برد. کوندرا دربار رمان «قربانی» مالاپارته می‌نویسد: «مردی که قربانی را نوشت، یک نویسنده متعهد بود. مطمئن بود که بلد است جای خیر و شر را معلوم کند. او از مهاجمان آلمانی نفرت داشت.» جالب است که ژان پل سارتر هم نمایشنامه «مگس‌ها» (۱۹۴۳) را نوشت که درباره فرانسه در اشغال و نهضت مقاومت است. او عاشقان آلمان نازی را به باد انتقاد گرفت و توانست به خوبی تئاتر را با جریانات روز سیاسی گره بزند. سارتر در این نمایشنامه با تاکید بر اساطیر و خدایان روم باستان اشاره می‌کند که اروپا برای جنگ‌افروزی‌اش باید تقاص پس بدهد. اما اجرای مریم برزگر از سارتر اسکلتی توخالی و بی مفهوم از سایه روشنفکری مسئولیت‌گریز ایرانی است که هیچ توجهی به مردم، جامعه و سیاست روز هم ندارند.

    📍 پردیس تئاتر شهرزاد – سالن سه
    📅 از مهر ۱۳۹۷
    💳 بها: ۳۵,۰۰۰ تومان

    نویسنده، طراح و کارگردان: مریم برزگر
    بازیگران:شکیب شجره، بنیامین پیروانی، همایون حیدرزاده، ویدا قراگوزلو
    تهیه کننده:همایون حیدرزاده

    طراح نور: علی کوزه گر
    طراح صدا: امید دولتخواه
    ساخت دکور: سینا آقایانی
    طراح پوستر و بروشور: امیر رجبی
    عکاس: مریم اصلانی
    مدیر تبلیغات: مریم شریعتی
    ساخت تیزر، روابط عمومی و تبلیغات: گروه هنری پژواک

    خلاصه: تهوع داستان زندگی مردی تنها و منزوی به نام آنتوان روکانتین است که در انزوای خود به پرسش های بنیادی در خصوص هستی شناسی بر می خورد و در این امر در برخورد با آدمیان و اشیاء و محیط اطرافش دچار حالت تهوع می شود…

  • نگاهی به نمایش ریچارد سوم اجرا نمی شود

    نگاهی به نمایش ریچارد سوم اجرا نمی شود

    احمد عظیمی: نمایشنامه ریچارد سوم اجرا نمی شود ایده اصلی اش را از اتفاقی واقعی گرفته است؛ ماجرای به صحنه بردن نمایشنامه ریچارد سوم اثر شکسپیر در اتحاد جماهیر شوروی به کارگردانی واسولد میرهولد.

    جهان “دوران سیاه”، فراوان به خود دیده. جمله ای هست که می گوید خوشبختی فاصله یک بد بختی تا بدبختی دیگر است. تلخی ها و ادوار تاریک بشر نیز چنین اند؛ فاصله کوتاه یک جنگ تا جنگ دیگر یا ظالمی تا بعدی، می تواند جزو این دوران سیاه نباشند و دوران خوش به حساب آیند، وگرنه جنگ و حکومت های زورگو قصه تازه ای در تاریخ نیستند و همیشه وجود داشته اند. حکومت های مستبد ترجیع بند این مصائب اند که ظهور و سقوط شان چنان طولانی است که ممکن است زندگی چند نسل را در برگیرد و تاثیراتشان نیز تا چندین دهه بر زندگی آدمها ادامه داشته باشد. استبداد هرگز ناگهانی زاده نمی شود بلکه از دل حوادث و اتفاقات کم کم به وجود می آید و ناگهان سایه خود را بر همه جا می گستراند. چه بسیار جریان های امیدبخش و آزادی طلبانه که سرانجامی جز خفقان نداشته اند و امید بشر را به یاس تبدیل کرده اند. ظهور مارکسیسم در روسیه را می توان یکی از بزرگترین اتفاقات تاریخ دانست که در آغاز امید طبقه تهیدست جهان بود اما چیزی جز رنج را به همراه نداشت. عدالت خواهی طبقه کارگر در اواخر قرن نوزدهم آغاز و در سال 1917 به ثمر نشست و طبقه تهیدست که شامل کارگران و کشاورزان می شدند علیه حکومت تزاری طغیان کردند و سرانجام با سرنگونی آنها تصمیم گرفتند سرنوشتشان را خود به دست گیرند اما این راه پر شور و امید که در ابتدا و بر روی کاغذ مسیری ایده آل برای طبقه فرودست بود دچار انحرافاتی شد که نتیجه اش چیزی نبود جز به وجود آمدن یکی از بزرگترین دیکتاتوری های تاریخ! استالین دیکتاتور بزرگ شوروی سابق مردی بود بر آمده از جریانی که در ابتدا مردمی و ضد سلطه بود اما تقسیم بندی خود و دیگری، از حکومت او موجودی ساخت که هنوز هم قصه های ظلمش زبانزد است.

    در جدال با سانسور

    در حکومت کمونیستی استالین بسیاری از روشنفکران و فرهیختگان خانه نشین شدند، به اجبار مهاجرت کردند یا کشته شدند که یکی از آنها را می توان وسولد مایرهولد دانست. نابغه تئاتری که هم دوره استانیسلاوسکی بزرگ بود اما سرنوشتی تلخ برای او رقم خورد. روح دیالکتیک تئاتر همواره در ساختار قدرت مزاحم به حساب می آید اما در دوران مختلف رفتارهای متفاوتی با او شده است. بعضی وقت ها با این روحیه مماشات می شود و بعضی وقت ها هم از سوی قدرت غیر قابل تحمل ارزیابی می شود اما در حکومت استالینی اساسا هنرمند جز در چهارچوب مشخصی که حکومت می خواست، معنایی نداشت. معمولا نظام های دیکتاتوری به واسطه ماهیتشان رابطه خوبی با فرهنگ و هنر ندارند و آن را در حد بازیچه و ظواهر حفظ می کنند. در این نوع نظام ها هنری که بوجود می آید اساسا کیفیتی ندارد چون متخصصین و هنرمندان لایق از همکاری با این نوع قدرت ها فراری اند و خود این نظام ها نیز نمی تواند کیفیت کار اهالی فرهنگ و هنر را تشخیص دهند، بلکه می خواهند تنها برای خالی نبودن عریضه در عرصه فرهنگ هم محصولاتی داشته باشند. اما در اتحاد جماهیر شوری نقلی دیگر بود. انقلاب روسیه سرشار بود از نظریه پردازانی دانا و کاربلد که هم در هنر و فرهنگ توانا بودند و هم دستی بر سیاست داشتند. آنها کار هنر را چیزی جز کنشگری فعال اجتماعی سیاسی نمی دیدند و از این رو انقلاب روسیه یکی از امید بخش ترین اتفاقات در برابر نظام سلطه گر غرب بود. هنرمندان بسیاری همچون گورکی، تولستوی و … به عنوان هنرمند و فعال انقلابی در جریان این انقلاب حضور داشتند و افرادی همچون گورکی بعد از این انقلاب صاحب مقام اجرایی هم شدند. از این رو در این ساختار حکومت به خوبی با کار هنر و تاثیرگذاری اش آشنا بود. این شرایط باعث شد هنرمندان بر خلاف دیگر ساختاری های توتالیتر نتوانند در لفافه، با پوشاندن معنای انتقادی مورد نظرشان در ظاهری مطیع، به فعالیت خودشان ادامه دهند بلکه هر اشاره و نکته انتقادی در آثارشان به خوبی از جانب کارشناسان و سانسورچی های حکومت استالینی دریافت میشد و هنرمند ملزم به پاسخگویی در برابر پیام هایی بود که در اثرش وجود داشت. چه بسا توهم توطئه منجر به این می شد که آثار هنرمندان با کج فهمی تعبیر شوند و شخص دچار مشکل شود. در این ساختار اساسا بی طرف بودن هم معنا نداشت یعنی هنرمند یا باید در جهت اهداف و نظریات انقلاب اکتبر اثری تولید می کرد یا اینکه در گوشه خانه اش می نشست. مایرهولد را می توان یکی از نمادهای هنرمند مستقل در تمامی دوران دانست که در شرایط سختی زیست اما هرگز حاضر نشد بر سر آزادگی آثارش با قدرت کنار بیاید. روح جستجو گر او از ابتدا موجودی بی قرار ساخت که هم در هنر و تئاتر ناسازگار باشد و هم در عرصه اجتماعی. نوگرایی او باعث شد تا نتواند در تئاتر هنر مسکو دوام بیاورد و چندین بار از استانیسلاوسکی جدا شود چون نظریات او درباره تئاتر با استادش در تضاد بود. هر چند استانیسلاوسکی نیز به عنوان هنرمندی آگاه این نوجویی را در او درک کرد و به او را در این مسیر یاری رساند اما حکومت استالینی با هیچ کس شوخی نداشت. بارها مایرهولد را به خاطر آثارش مورد بازخواست قرار داد و کار را برای او سخت کرد و زمانی که دریافت این تئاتری نوگرا قرار نیست سرعقل بیاید مایرهولد را تبعید و به ضرب گلوله کشت. واسولد مایرهولد در تبعید مرد در حالی که روحش از جسد سلاخی شده همسر بارداراش قبل از آن مرده بود.

    مایرهولد و ریچارد زمانه اش

    نمایشنامه ریچارد سوم اجرا نمی شود ایده اصلی اش را از اتفاقی واقعی گرفته است؛ ماجرای به صحنه بردن نمایشنامه ریچارد سوم اثر شکسپیر در اتحاد جماهیر شوروی به کارگردانی واسولد میرهولد. بازنویسی و آداپتاسیون یکی از ایده هایی بود که در ابتدای قرن بیست بسیار باب شد و سر و صدای زیادی ایجاد کرد زیرا شخصیت های دنیای خیالی نمایشنامه ها که معمولا حضورشان بر صحنه به کسی بر نمی خورد با این روش عملا راوی حوادث روز بودند و هر آنچه انان می کردند آیینه ای از وضعیت جامعه ای بود که مخاطب این آثار قرار می گرفتند. کارگردان با این روش به نوعی حرفش این بود که: ژولیوس سزار، مکبث، هملت یا ریچاردی که بر صحنه می بنید یک شخصیت داستانی و خیالی فریز شده در قلب تاریخ نیست بلکه شاه یا شاهزاده(حاکمی) است امروزی که و قتل ها و دسیسه ها یا نقص هایش نیز مربوط به امروز است، حالا تو ای مخاطب برو و ما به ازای واقعی این قصه و شخصیت هایش را در همین دوران پیدا کن. معاصر سازی را می توان از دستاوردهای رویکردهای مدرن کارگردانی در تئاتر به حساب آورد که به واسطه اصالت پیدا کردن تحلیل و تفسیر کارگردان ها باب شد و میرهولد را می توان از پیشگامان چنین رویکردهایی به حساب آورد. اما حکومت مستبد استالینی چنین تحلیلی را تحمل نمیکرد زیرا چه کسی بیشتر از استالین می توانست شبیه ریچاردی باشد که حتی از خون اطرافیانش نیز برای حفظ قدرتش دریغ نمی کند؟ ویسنی یک نیز سرگذشت مایرهولد به عنوان قهرمان واقعی دنیای تئاتر را موضوع نمایشنامه ریچارد سوم اجرا نمی شود قرار داده است. در این اثر احوال رویا زده و زندگی پرفراز و نشیب مایرهولد به شیوه فانتزی که از وینسی یک می شناسیم تصویر می شود. ویسنی یک به طور ویژه به بخشی از زندگی مایرهولد که به صحنه بردن نمایشنامه ریچارد سوم توسط او مربوط می شود می پردازد. البته او همانگونه که از نام اثر برمی آید این اجرا هرگز رنگ صحنه را به خود نمی گیرد و در تاریخ نیز خیلی کوتاه به آن اشاره شده که مایرهولد در نظر داشت تا این اثر را اجرا کند اما با مخالفت کمیته سانسور روبرو شد. حکومت شوروی به واسطه تاثیر گذاری تئاتر بر روی توده مردمی که اکثر سواد خواندن و نوشتن نداشتند، به این هنر توجه ویژه ای کرد و همین امر منجر به این شد تا کارگردانان قدرت ویژه ای به دست آورند؛ تئاترهای دولتی متعددی به وجود امدند و کارگردانان مستعد می توانستند با حمایت دولتی آثارشان را در سطح وسیعی و در نقاط مختلف روسیه به صحنه ببرند اما با روی کار آمدن کودتا وار استالین شرایط به شکل عجیبی تغییر کرد. سانسور نهادهای حکومتی شدت گرفت و برخوردها با هنرمندانی که این اصلاحیات را نمی پسندید فزونی یافت. مایرهولد به عنوان یکی از شناخته شده ترین کارگردانهای تئاتر در آن زمان همواره سر ناسازگاری با این روند داشت. او بارها بازداشت شد و مورد بازجویی قرار گرفت تا جایی که سرآخر حتی متهم به جاسوسی با هدف قتل استالین شد و برای 50 سال نامش از تاریخ تئاتر روسیه حذف شد. ویسنی یک در این اثر با فضایی سورئال احوال کابوس زده این کارگردان بزرگ را روایت می کند و با نمایشی کردن مصائب او برای به صحنه بردن یک تئاتر از سانسور می گوید. از آنجا که از آثار ویسنی یک برمی آید او همه چیز را از زاویه ای خیال انگیز نگاه می کند و در مورد شخصیت مایرهولد نیز این اتفاق رخ داده است. نویسنده در این اثر تنها خطی داستانی را از زندگی او گرفته و به واسطه جذابیت موضوع و شخصیت تلاش کرده است تا در مورد مسئله ای جهانی یعنی سانسور حرف بزند والبته در این مسیر نمایشی بودن و جذابیت متن را از یاد نبرده. می توان گفت موضوع به صورت مشخص و در همین ساختار برای خود ویسنی یک به نوعی شخصی هم هست. او در رومانی می زیست و در آنجا می نوشت اما در حکومت شوروی سابق بارها جلو چاپ آثارش را گرفتند تا اینکه مجبور به مهاجرت شد. در نمایشنامه او مایرهولد به عنوان قهرمانی کابوس زده تنهاست و نماد هنرمندی آزاده است که چیز زیادی نمی خواهد اما همان دل خوشی اندک هم از او دریغ می شود. او می خواهد به عقیده و فکرش خیانت نکند اما همه در این مسیر علیه او گام بر می دارند؛ از ماموران سانسور گرفته تا روسای حزب و حتی پدر و مادرش. همسر او نیز از این شرایط راضی نیست و به آسایش فرزندی فکر می کند که قرار است به دنیا بیاورد. او در این میان تنهاست و فقط به ایده آل های هنری اش فکر می کند، به این فکر می کند که چگونه آنچه در ذهن دارد را اجرا کند و شخصیت هایش باید چگونه باشد. او می خواهد از واقعیت آزار دهنده به هنر و ذهنیتش پناه ببرد اما راه گریزی برای مایرهولد وجود ندارد. سیر در تخیل و فضای ذهنیت در امر هنر به پناهگاه هنرمند می ماند و شاید به همین دلیل است که ذهنی بودن فضای نمایشنامه با محتوا همخوانی خوبی پیدا کرده و آن را به یکی از بهترین آثار ویسنی یک تبدیل کرده است.

    ریچارد سوم اجرا می شود

    یکی از موفقیت های روح الله جعفری را باید در بکارگیری معماری سالن چهارسو به نفع طراحی صحنه اثرش دانست. عموما از عرض سالن چهارسو برای صحنه استفاده می شود زیرا این اتفاق باعث می شود تا عمق خوبی در صحنه بوجود بیاید و بتوان از عمق استفاده مناسبی برای نصب دکور کرد. به همین ترتیب صحنه فاصله مناسبی با تماشاگر پیدا می کند. به صورت طبیعی هم صندلی های این سالن به این شکل چیده شده. اما در این اجرا کارگردان و طراح صحنه تصمیم گرفته اند تا از طول سالن چهارسو برای صحنه سود ببرند. به این ترتیب که تماشاچی وقتی از درب همیشگی سالن وارد می شود پس از عبور از دالان تنگ و تاریک چهارسو باید از میان صحنه بگذرد و به صندلی ها برسد. بدیهی است که چینش صندلی ها نیز عوض شده و در طول چهارسو قرار گرفته اند به این ترتیب صحنه ای با عرض زیاد و عمق کم پیش روی تماشاچی قرار گرفته که باعث می شود مخاطب برای دیدن دو سوی صحنه نیاز داشته باشد سرش را به طور کامل بچرخاند. در انتهای صحنه طاق هایی قرار دارند که جزو معماری طبیعی چهارسو هستند و کارگردان نیز از آنها در اثر خود سود می برد. این استفاده کاربردی از ویژگی های طبیعی سالن چهارسو باعث شده است تا این اجرا ویژگی های خاص خود را بگیرد و فضایی متناسب با محتوای نمایشنامه در آن به وجود آید. بیشتر صحنه های ریچارد سوم اجرا نمی شود در سالن تئاتر است و مخاطب آشنا با چهارسو وقتی این فضا برایش می شکند دچار غافلگیری مطبوعی می شود. از سوی دیگر برخورد با سالن تئاتر در این اثر همچون فضای های بازیافته است. آنتونن آرتو با زیر و رو کردن بنیان های تئاتر در غرب معماری تئاتر را نیز زیر سوال می برد و از تئاتری ها می خواهد از سالن ها خارج شوند و نمایششان را در جایی غیر از سالن های بسته و تشریفاتی تئاتر اجرا کنند، کوچه، خیابان، گاراژها یا ایستگاه های قطار و مترو یا کارخانه های متروکه و هرجایی که فضایی مناسب را در اختیار آنان قرار دهد. او این فضاها را فضای بازیافته نامید. نمایش ریچارد سوم نیز چنین برخوردی با سالنی که در آن اجرا می شود دارد و این رویکرد وجه جذاب و قابل تامل اجرای جعفری از این متن است. اگر چه به نظر می رسد بازی های اغراق شده و طراحی صدای افکتیو اثر در تضاد با این طراحی است. بازی های (ظاهرا) اکسپرسیونیستی که در لحظاتی بسیار اغراق شده اند باعث شده تا به همین میزان طراحی گریم و صدا فرم گرایانه و اکسپرسیو باشند به گونه ای که در لحظاتی هر حرکت بازیگر با افکت صدایی همراه است اما به نظر می رسد نزدیکی مخاطب با سوژه(بازیگر) منجر به پس زدن این تمهیدات می گردد. به همین ترتیب بازی ها حتی با قبول فرض فرم گرایانه بودن اجرا اغراق شده به نظر می رسند. در حالی که شاید اگر مخاطب در فاصله دورتری از صحنه بود این شدت را در صدا و بازی حس نمی کرد و به دلش می نشست.

    تشابه یا تاثیرپذیری

    نکته عجیب در این اجرا را باید شباهت فرم اجرایی آن با نمونه هایی دیگر دانست. هر چند شاید بخشی از این اشتراکات به دلیل انتخاب بازیگران مشترک دانست که در اثر دیگر مورد اشاره حضور داشتند. اما جنس بازی ها و استفاده زیاد از افکت های صوتی اغراق شده نیز در هر دو اجرا وجود داشت. هر چند اساسا یکی از ویژگی های تئاتر را می توان تاثیر پذیری گروه ها از یکدیگر دانست اما برخی از تشابهات ممکن است منجر به ایجاد فضای تکراری شود که با ویژگی نوگرایی در آثار هنری در تضاد است. همچنین صحنه ای در اجرا وجود داشت که میزان سن بسیار شبیه به اجرای سومی بود که آن اثر نیز در همین سبک ساخته و پرداخته شده بود. باید به یاد داشت که تاثیر پذیری به واسطه روح گفتمان طلب تئاتر امری است طبیعی اما شباهت نمی تواند خوشایند باشد. هر چند باید اشاره کرد که ریچارد سوم اجرا نمی شود به کارگردانی روح الله جعفری توانسته اجرایی خلاقانه را رقم بزند که نگاه و سبک مشخصی را دنبال می کند و خوشبختانه با فضای نمایشنامه سازگار است و در عین حال نوگرا است.

    ایران تئاتر

  • نقدی بر نمایش لاسارو به کارگردانی مسعود رایگان

    نقدی بر نمایش لاسارو به کارگردانی مسعود رایگان

    رضا آشفته: لاسارو نمایشی برگرفته از یک رمان پیکارسک است بنابراین تحت الشعاع پیکره چنین رمانی است و ما را در برابر نابرابری ها و تبعیض های محیط آگاه می سازد که در اسپانیای قرن شانزدهم چنین حال و هوایی پس از کشف آمریکا و بردن ثروت باد آورده به اروپا پیامدش چیزی جزء جنگهای داخلی و خارجی در اسپانیا نبوده است که این خود چنین حال و هوای ویرانگری را تحمیل کرده است.

    لاسارو نمایشی برگرفته از یک رمان پیکارسک است بنابراین تحت الشعاع پیکره چنین رمانی است و ما را در برابر نابرابری ها و تبعیض های محیط آگاه می سازد که در اسپانیای قرن شانزدهم چنین حال و هوایی پس از کشف آمریکا و بردن ثروت باد آورده به اروپا پیامدش چیزی جزء جنگهای داخلی و خارجی در اسپانیا نبوده است که این خود چنین حال و هوای ویرانگری را تحمیل کرده است. در آن دوران بیچارگی و فقر بر آن دوران طلایی سیاسی و اقتصادی اسپانیا چیره می شود و حالا همه دچار بدبختی و نگونبختی شده اند.

    لاسارو هنوز هم به اقتضای زمانه و ضرورت نقد اجتماعی می تواند ما را متاثر سازد و این خود شاید دلیل قرص و محکمی است برای گزینش چنین متنی که درواقع یک دراماتورژی از آن رمان است، و مسعود رایگان با برگردان آن به پارسی و آوردنش بر صحنه ما را متمایل به درکی ژرف تر از یک وضعیت بحران زده می کند.

    پیکارسک

    پیکارسک سبکی است در ادبیات داستانی که به بازگویی ماجراهای قلاشان یا اوباش می پردازد. خاستگاه اصلی این سبک نوشتار در اسپانیا است. رمان پیکارسک نوعی رمان طنزآمیز است که پیدایش آن به قرن شانزدهم در اسپانیا برمی‌گردد. از آن‌جایی که ساخت کلی این نوع رمان یک سری حوادث مستقل دارد، رمان اپیزودیک (Episodic Novel) هم نامیده می‌شود. در سری حوادث رمان پیکارسک تنها عنصر مشترک، شخصیت رند، دغل‌باز و باهوش واحدی به نام پیکارو است. Picaro و Picaresque از واژه‌ی اسپانیایی Picaresco ساخته شده است. Picaresco هم خود از واژه‌ی Picaro (رذل = rogue) می‌آید. Picaro واژه‌ی اسپانیایی، Picaron معادل انگلیسی آن، زمانی است که نقش پیکارو را یک زن ایفا می‌کند. پیکارو را نسخه‌ی بدل و کمیک آلازون هم می‌توان در نظر گرفت. او خانه به دوش است. گرچه در ظاهر به ثروتمندان خدمت می‌کند، اما در واقع از کار جدی و پر زحمت خودداری می‌کند و با کلاه‌برداری امرار معاش می‌کند. پیکارو شخصیت ایستایی دارد و در سیر حوادث تغییر چندانی نمی‌کند. پیکارو با همه‌ی افراد جامعه تماس دارد و همه – به خصوص طبقه‌ی بورژوا- را با زبانی صریح به طنز می‌کشد.

    پیکارسک، داستان قهرمانی از طبقات پایین را تعریف می­کند که در جامعه ای فاسد زندگی می کند. داستان های پیکارسک ترکیبی است از رئالیسم، کمدی و هجو. این داستان ها دارای ویژگی های خاصی هستند که از آن جمله می توان به موارد زیر اشاره کرد:

    معمولا روایت به صورت اول شخص تعریف می شود و به نوعی حالت خود زندگی نامه دارد.

    شخصیت اصلی از طبقات پایین جامعه است.

    طرح داستانی وجود ندارد و قصه از اپیزود های ماجرایی به هم پیوسته تشکیل می شود.

    معمولا تحول خاصی در شخصیت اصلی داستان روی نمی دهد. برجسته ترین اثر در این سبک دن کیشوت اثر سروانتس است اما قدیمی‌ترین نمونه‌ی رمان پیکارسک باقی مانده، مربوط به ادبیات اسپانیا در سال 1553 میلادی، عصاکش تُرمیسی (لازارو یا لاسارو) نام داد که نویسنده‌اش گمنام است. مشهورترین و تأثیرگذارترین نمونه از دوره‌ی باستان در ساتیریکون نوشته‌ی پترونیوس، هجونویس رومی است. در الاغ طلایی نوشته‌ی لوکیوس آپولیوس، نویسنده و فیلسوف رومی قرن دوم میلادی، جلوه‌هایی از این نوع رمان را می‌توان دید. از دیگر نمونه‌های رمان پیکارسک اسپانیایی، با زندگی و کارهای گوزمان اثر ماتئو آلمان، ولگرد سِویلی نوشته‌ی آلفاراچه و سرگذشت بوسکون به تحریر فرانسیسکو کوِدو را می‌توان نام برد. سرگذشت بوسکون داستان زندگی تبهکاری زیرک، بدبین، خشن و فرومایه است.

    دیگر آثار برجسته عبارتند از: سرگذشت ژیل بلاس ، کاندید (ولتر)، هاکلبری فین (مارک تواین )، شوایک (یاروسلاو هاشک )، طبل حلبی (گونتر گراس)، نفوس مرده ( گوگول )، بائودلینو (اومبرتو اکو ) و اتحادیه ابلهان (جان کندی تول).

    رمان لازارو (لاسارو یا عصاکش ترومسی) نخستین بار در سال 1554 و با نام کامل «داستان زندگی لازاریوی ترمسی و شرح کامیابی ها و نامرادی هایش» همزمان و مستقلاً در سه شهر اسپانیا انتشار یافت. سال نگارش کتاب را صاحب نظران، به دلایل عدیده، از جمله نوع طنز به کار گرفته شده و حوادث تاریخ مورد اشاره، بسیار پیش تر از سال انتشار و بین سال های 1525 و 1550 تخمین می زنند.

    لاساروی ده ساله از یک خانواده فقیر و پر جمعیت به گدای متشخصی فروخته می شود تا مادرش شکم دیگر خواهر و برادرهایش را سیر کند و او باید زورگویی و گرسنگی ها را تحمل کند که نظر آن گدا را که در آن روزگاران کار گدایان، فال بین ها و کلاشان و دلالان بسیار گرفته و به ظاهر متشخص می نماید، جلب کند. این همان روال واژگونی است که جامعه درگیر با مال اندوزی و حرص و طمع را دچار چنین برهم ریختگی هایی خواهد کرد که در آن همه چیز منحط و مبتذل و فاسد جلوه کند.

    به هر روی در این نمایشنامه نیز خط و خطوط اصلی خرده پیرنگ ها سوار بر آن حالت اپیزودیک رمان است و ما در واقع چندین وضعیت تکرار شونده را می بینیم که در آن ملال و بیچارگی موج می زند اما کودکی باهوش و تیز به دنبال ایجاد دگرگونی است اما نمی داند چگونه از این بدبختی دل بکند. او تا مادامی که گرفتار این کلاشان هست نمی تواند پیش برنده اتفاق نوینی در زندگی اش باشد اما می توان امیدوار بود.

    لاسارو دقیقا هنوز هم دلالتی بر نابرابری های رایج در چهار گوشه ی جهان است و این خود به اقتضای چنین فرآیندی می تواند در هر جایی پذیرنده باشد و ماهیت نمایش و اقتضای اجرایی شدنش باید که چنین باشد. البته این همان متنی است که می خواهد ضمن ارائه شکل و ساختار، محتوایی را هم به چالش درآورد که در آگاهی بخشی مردمان موثر افتد. بنابراین ساده و صریح می نماید با آنکه برخی زیر سطرها را نیز بیان می کند.

    گروتسک

    گروتسک در لاسارو فضاسازی را به نمایش درمی آورد و این خود بیانگر شیوه ای اجرایی خواهد بود. گزینش گروتسک درواقع برگرفته از رمان هست و به نوعی شاید در دراماتورژی و تبدیل آن به نمایشنامه، گروتسکی موثر منتقل و نمودار می شود. بنابراین شناخت گروتسک می تواند در فهم آن ما را بیشتر تحت تاثیر قرار دهد.

    گروتسک یک مفهوم هنری و ادبیاتی ‌ست؛ پدیده‌ای که تلفیقی از واقعیت و خیال، یا تناقض باشد. گروتسک می‌تواند وضعیت یا مکان یا موجودی مضحک، متناقض، بی‌تناسب و یا ترسناک باشد. گروتسک، یادآور یک سری از احساسات، مانند احساس دلتنگی، بیم، تنفر، شادی، سرگرمی، هراس و دلهره است که به وسیله نیروی یادآورنده‌اش، به نظر قالبی شاخص و متناقض جلوه می‌کند. گروتسک هم این دنیایی و هم غیر دنیایی است و فراخوانی از واکنش‌های متناقض، محسوب می‌شود.

    در قرن نوزدهم، نویسندگانی همچون فردریش هگل1، ویکتورهوگو2، جان آدینگتون سایموندز3 و جان راسکین4 از گروتسک در هنر و ادبیات به عنوان موضوعی نقادانه بهره بردند. آن‌ها که شیفته خصیصه عجیب به ظاهر شاخص آن شده بودند، به اهمیت فیلسوفانه اجتماعی و نقدکننده آن پی برده و نخستین اقدامات هدفمند و منظم برای تشریح گروتسک را عرضه کردند.

    چهار مقدمه‌ی اصلی، محور تئوری کایزر هستند:

    گروتسک دنیایی بیگانه است.
    2- گروتسک به عنوان بیانی از یک نیروی غیرقابل ادراک و غیرشخصی به نظر می‌رسد.

    3- گروتسک بازی با نامعقولات است.

    4- خلق گروتسک تلاشی برای احضار و مقهور کردن ابعاد شرورانه و شیطانی جهان است.

    آرتور کلای برو می‌نویسد تنها بخش اول این چهار بیانیه با بخش معرف هنر گروتسک مرتبط است و سه قسمت دیگر بیشتر با وجه اکسپرسیو یا مفهومی آن مرتبط هستند و به واسطه‌ی نقطه نظر هنرمند، گرایش ذهن خودآگاه یا ناخودآگاه که باعث خلق اثر هنری شده، به ما معرفی می‌شود. نقطه نظر کلای برو به خوبی اتخاذ شده، اما فرد همچنین می‌تواند مدعی شود که مخاطب اثر هنری، قادر است این بازیِ به قول کایزر همراه با نامعقولات را تجربه کند و با نیروهای شیطانی نیز مواجه شود. مسلماً این قدرت بر ما تأثیر می گذارد که کایزر بسیار مصرّ است تا آن را درک کنیم. برای کایزر بیان گروتسک بیانی از نوعی بیگانه یا متعلق به جهانی ویران شده است.

    بنابراین می توان احساس دلهره را از همان آغاز با حضور داروغه و بردن پدر دزد لاسارو احساس کرد و اینکه مادرش باید شکم او و چند خواهر و بردار کوچکتر از خودش را سیر کند و در این باره تنها راه حل فروختن لاسارو ده ساله به گدای خوشبختی است که به سکه ای ناچیز صاحب این بچه تند و تیز خواهد شد. از آنجا که گروتسک به طور عمومی یک کانسپت یا یک مفهوم است. یک وضعیت هم می‌تواند گروتسک باشد و همچنین یک شخصیت داستانی که ترس یا رعب و یا چندش را در مخاطب برانگیزد؛ استفاده از گروتسک محدود به یک ژانر خاص نیست. بنابراین لاسارو هم لبریز از شخصیتها و وضعیتهایی که می توانند بیانگر لحظات گروتسک باشند چنانچه هر شخصیت بخشی از این رعب یا حالت چندش آور را به فضای نمایش تزریق می کند و به ناچار باید تحمل شود و این خود درنگی است چون داروی تلخ و زهرماری که سخت ترین بیماری ها را مهار و دردها را درمان می کند.

    این گروتسک موجود در لاسارو یک فضای متحول کننده را به اذهان تزریق می کند و از طریق القای خشم و خشونت در آمیختگی با طنز می خواهد ما را در ورود و گزینش چنین حال و هوایی واکسینه کند بی آنکه نسخه ای برای چنین منظوری پبچیده شده باشد.

    طراحی

    طراحی در نمایش منتزع است و با آنکه به ظاهر خانه ای در دو سوی یک پل به تماشا در می آید اما نوع کارکردش آن را از حالت عادی بیرون می آورد و نوعی برخورد متناسب با فضای انتزاعی یا منتزع از واقعیت در آن متبلور می شود.

    به هر تقدیر نمایش مسعود رایگان می خواهد روح یک اثر را نمایان کند و نمی خواهد دلالت های واقعی و عینی را صرفا برایمان گوشزد کند و این خود روال متعارف را درهم می شکند و ما را با واگویه درونی و اکسپرسیونیستی از درون آدمها روبرو می کند. یک کودک که یک تنه با تیزهوشی می خواهد در برابر این همه ستم تاب بیاورد؛ انگار مقاومتش ناشدنی است و در این بازی همواره یک تابوت هم به نمایش در می آید. تلفیق یا ترکیب این عناصر خانه و تابوت هست که می تواند انسان را در مدار مرگ و زندگی به چالش درآورد؛ چالشی که رمزگانی و درونی است و باید که این در یک بازی نمایشی یا همان تئاتر نمایان شود که چنین نیز خواهد شد.

    لباس (با طراحی الهام شعبانی) باید بوی کهنگی دهد که فضا برگرفته از قدیم است و در آن نداری ها موج می زند و این نیز با خود پوسیدگی و کهنگی را تدارک خواهد دید. حتی آنانی که اشراف و نجیب زاده هستند در ظاهر دچار این بلاهت و از آن سو کهنگی ناشی از زمانه و فقر شده اند و به ناچار با سیلی سرخ خود را قبراق و همچنان نجیب و بی نیاز نشان می دهد اما اصل مطلب گویای بیچارگی های تحمیل شده است و آنان برخی نیز به شیادی روزگار را سپری می کنند اما طبقات پایین تر به ناچار همان روال کلک و شیادی را پیشه خود می گردانند و جز این هم انگار راهی نیست.

    نور (با طراحی کیوان معتمدی)هم باید بازیچه باشد برای نمایان شدن همان روال غیر عادی و آکنده از فضایی که اشباع شده است و برای همین به ناچار عموما تاریکی و تیرگی ها چیره می شود و نور فقط بسترساز بازی است مگر در لحظات پایانی که تابوت باعث بیداری لاساروی ده ساله می شود که اگر کار باشد، او دنیای خود را به زیبایی خواهد ساخت و این مرگ تدریجی که با جریان و روال حقیقی زندگی منافات دارد، باید دور انداخته شود.

    گریم (با طراحی امید گلزاده) هم به دنبال بیان چهره های دفرمه و هولناک است و در این فضای غیر عادی و نابهنجار که ذات انسانی به فنا رفته و هیولاوش همه به دنبال منافع و سودجویی های خود برآمده اند چاره ای هم نیست که اینان با چهره های هولناک حضورشان پر رنگ و بارز شود و این ضمن تاثیر بر بازی بتواند حس و حالت ممکن را در فضا بارزتر نماید.

    صدا

    صداسازی ها با افکت و موسیقی (با ساخت و طراحی موسیقی: علی سینا رضانیا) چیزی بین کمدی و ترس و دلهره را به تماشا می گذارد. خواه ناخواه در اینجا هم گروتسگ مهم جلوه می کند و هم القای فضا به دلیل بازتاب شهودی اصل و اساس پیکره این اجرا خواهد شد. بنابراین موزیسین ها بر آن هستند تا از آن بالای خانه که جایگاه زیرشیروانی را تداعی می کند اعتراض خود را بر این شرایط حاکم و وضعیت ستمگرایانه وارد بر دنیای لاساروی ده ساله اعلام کنند. به هر تقدیر شوخی هم هست که همواره صدای شیشکی شیپور به صدا در می آید که آدمها را متوجه تناقض حضورشان خواهد کرد که درواقع دارند به اوضاع گند می زنند.

    بازی

    بازی ها به شیوه ی تیپیکال ارائه می شود؛ می دانیم که هیچ شخصیتی با آن تعاریف شخصیت پردازی در وضعیت حضور ندارند و بلکه هر یک نمایندگی می کنند طبقه یا بخشی از طبقات اجتماعی را و به همین سادگی بازیگران نیز در بازنمایی نقش همان شیوه تیپیکال و اغراق آمیز را ترجیح داده اند. شاید این طور بازی کردن اشکالی نداشته باشد که تحقیقا نیز ندارد اما جالب تر اینجاست که دیگر بازی های اغراق آمیز هم به شیوه ای معتدل تر ارائه می شود و یک بازنگری نوین در این رفتارها شده است و دیگر ضرورتی بر اغراق بیش از حد نیست. شاید زمانه تلفیق کردن هاست دیگر آن نگاه های تک سویه و تک ساحتی به کنار گذاشته شده است و حالا دیگر برآیند نگاه ها برای اجرایی شدن یک نمایش موثر و پذیرنده تر جلوه می کند.

    سمیه برجی سن و سالش نسبت به آنچه باید بازی کند، بالاست اما طوری بازی می کند که ده سالگی و پسرانگی و شیطنت هایش نمود بیشتری بیابد اما هنوز هم نیازمند گرما و انرژی بیشتری است که بشود که این نقش را باورپذیرتر القاء کرد.

    کامبیز امینی در چند نقش بازی می کند و این کوتاه بودن و تعدد نقش ها می طلبد که به ناچار برای ورود و خروج از نقش به اقتضای موقعیت، بازی اش را تیپکال کند و در اینجا او نقش پدر، گورکن و نجیب زاده را بازی می کند. او برای این نقش ها به دنبال تمایزهای بسیار آشکار و گاهی نیز اغراق آمیز برآمده است. شاید پذیرندگی بازی او در همان وجوه آشکار تمایزها لازم باشد اما اغراق ها بازی اش را از حالت معمول بیرون می آورد و همان بهتر که به حالت طبیعی تر نقش ها توجه نشان دهد. به هر روی او بازیگر توانمندی است و می تواند به راحتی توجه ها را به بازی و نقش آفرینی اش جلب کند و این خود ناچارا می طلبد که اغراق برای او اصلا کارساز نباشد.

    فروغ قجابگلو نیز در نقش مادر و زن فال بین یا جادوگر حضور دارد و در زمینه مادر انگار از سر ناچاری باید که از یکی دل بکند تا بقیه را سیر نگه دارد. اما در نقش آن جادوگر که می خواهد دیگران را سرکیسه کند و در این زمینه حتی موفق می شود، از داروغه که با او همدستی کرده تا مردی ساده لوح را سرکیسه کند، می گذرد و این دور زدن بازی اش را زیباتر می کند چون این روال خیلی عادی بازی می شود اما کمی اغراق در رفتار بیش از حد انتظار هست که بهتر است، تعدیل شود چون دیگر مخاطب با چنین روالی سر سازگاری ندارد و البته در خود تئاتر نیز از آن اصلا استفاده نمی شود مگر بنابر ضرورتهایی که نقش و بازی می طلبد.

    بانیپال شومون نیز در نقش داروغه و نابینا بازی می کند. در اولی چندان برجسته نیست اما در نقش نابینا تا حد زیادی با گریم و بازی با چشمهایی که از حدقه درآمده و سفیدی آن معلوم هست و همچنین صدایی خشن و رفتارهایی دور از شان انسانی می تواند نقش را برجسته سازی کند.

    بقیه بازیگران نیز به درستی هدایت شده اند که نقش هایشان را برای چنین منظوری که در آن فضایی غالب شود، بازی کنند. کارگردان کوشیده این بازی ها یکدست و درست باشند و دیگر هنرجوی بودن در این روال چندان مشهود نیست. شاید مشق کردن های درست باید که چنین نتیجه ای را به همراه داشته باشد.

    جمع بندی

    می توان از مسعود رایگان همچنان انتظار داشت که در صحنه متفکر باشد و این به دلیل آموزه های درستش در تئاتر سوئد و اروپای غربی است که از او هنرمندی متعهد به اجتماع و اصیل نسبت به هنرمندی اش ساخته است.بنابراین رایگان اهل شعر دادن و نسخه پیچاندن نیست اما بی واسطه و در اتکای به شکل و شیوه اجرایی داشته هایش را تبدیل به بازتابی قابل تامل کند. شاید او بتواند با متون ایرانی نیز چنین حال و هوایی را بهتر نمایان کند اما هنوز هم اصرار دارد که متون ترجمه را به صحنه بیاورد.

    در لاسارو او می کوشد ساختار و شیرازه کار را مبتنی بر زیبایی شناسی قابل درک همراه کند اما از آن سو نیز هیچ غفلتی در میان نیست که این ساختار توجیه گر بسیاری از مسائل و مصائبی باشد که انسان امروز هنوز هم با آن دست و پنجه نرم می کند.

    منابع:

    آدامز، جیمزلوتر؛ یتس، ویلسون؛ (1394)، گروتسک در هنر و ادبیات، برگردان: آتوسا راستی، تهران: نشر قطره، چاپ دوم.

    دکترمحمدرضا اصلانی (همدان) رمان پیکارسک، راسخون، پنجشنبه، 14 بهمن 1395.

    فاطمه راستی یگانه، جستاری در گروتسک، مجله صحنه، شماره 69.

    عزیز حکیمی، گروتسک در ادبیات و هنر، سایت نبشت، جمعه ۱۸ دی ۱۳۹۴.

  • تحریم‌های تئاتری با کلنگ بی‌ عدالتی

    تحریم‌های تئاتری با کلنگ بی‌ عدالتی

    این نوشته توسط سایت باشگاه خبرنگاران پویا به نویسندگی احسان زیورعالم منتشر شده است و سایت تئاتر آنلاین؛ این بازنشر را صرفا جهت اطلاع هنرمندان انجام می دهد و دلیل بر تحلیل درست نگارنده نیست

    تئاتر ایران در حالی میزبان سه بازیگر اصطلاحاً‌ چهره غیرتئاتری است که رفتار عموم نسبت به آنان با نوعی بی‌منطقی و بی‌عدالتی همراه است. یکی را تحریم می‌کنند و دیگری را تکریم و این در حالی است که میان آنان تفاوتی وجود ندارد.

    تئاتر آنلاین – چیستا یثربی با خبرگزاری برنا مصاحبه‌ای تند و تیز داشته که می‌توان از میان آتش‌های هیجانی آن، خاکسترهای معقولانه‌ای یافت گفته است: «آلبر کامو جمله جالبى دارد که مى‌گفت تنها هنرى که از تجارت کثیف نزول‌خواران و سرمایه‌داران دور مانده، تئاتر است و اگر شما تئاتریى‌ها اجازه بدهید که پای کاسبان،کارخانه‌داران، سرمایه‌داران، نزول‌خواران به تئاتر باز شود براى همیشه فرهنگ خودتان را از بین بردید؛ چون تئاتر تنها بخش فرهنگى کشور است که باقى مانده. ما یک تئاتر داشتیم که جاى روشنفکرها و نفس کشیدن و تفکر بود، اگر همان هم با ورود شاکردوست‌ها و افشارها و فروتن‌ها به خاطر سرمایه‌سالارى در حال از بین رفتن است.»

    حرف‌های هیجان‌انگیز چیستا یثربی در حالی بیان می‌شود که در ایرانشهر الناز شاکردوست در نمایش «گم‌وگور» روی صحنه است. نمایشی که با فروش بالایی روبه‌روست و از سقف قیمت بلیت در ایرانشهر بهره می‌برد. نمایش 50هزار تومانی مهندسیان که برای بسیاری از تئاتری‌ها شخصیتی ناشناس به حساب می‌آید، به زعم بسیاری از منتقدان اثری فراموش‌شدنی با بازی‌های غیرقابل‌قبول امیر جعفری و الناز شاکردوست است.

    شاکردوست اگرچه مدرک تحصیلی کارشناسی طراحی صحنه از دانشگاه آزاد دارد تا شاید به واسطه آن بتواند دهان منتقدانش را ببندد؛ ولی پیش از این حضور پرهیاهو، هیچگاه کار شاخصی در تئاتر انجام نداده است و حتی به یاد نمی‌آوریم طراحی صحنه فلان نمایش را به عهده داشته است. دختر بدشانس و فوبیازده «خفگی»، سال‌ها پیش از تحصیل در دانشگاه با فیلم «اینجا… آخر دنیا» پایش به جهان تصویر باز شد؛ اما با «مجردها» رخ و رویش بر همگان عیان شد تا در یک برهه زمانی بدل به بازیگر بسیاری از فیلم‌های خالتور دهه هشتاد شود. در این میان او هر از گاهی با نشان میتی‌کومنی «بازی متفاوت» در فیلم‌هایی چون «باد در علفزار می‌پیچد» تا برای اولین بار و آخرین بار کاندید جایزه فجر شود.

    با این حال او موفق به نجات گیشه نمایش معمولی پسر جوانی شده است و پشت حضورش در تئاتر چیزی به نام #تحریم_ الناز_شاکردوست وجود ندارد.

    در رأس مثلث باید به سراغ مهناز افشار برویم که برخلاف شاکردوست هیچ تجربه آکادمیکی ندارد که بتواند به واسطه آن دهان منتقدانش را ببندد؛ اما به نظر می‌رسد همانند بسیاری از چهره‌های موفق آن روزگار در آموزشگاه مرحوم سمندریان آموزش دیده است. او کارش را در سال 1377 با سریال «گمشده» مسعود نوابی آغاز می‌کند و طبق گفته خودش در 1378 به سراغ کلاس‌های سمندریان می‌رود. یعنی همانند شاکردوست پس از بازیگر شدن آموزش می‌بیند.

    افشار برخلاف شاکردوست در سال‌های اخیر در تئاتر مشغول بوده و از 1390 تاکنون سالی یک بار روی صحنه رفته است. با اینکه خودش می‌گوید سمندریان پس از تماشای «آمدیم، نبودید، رفتیم» گفته ««بارک‌الله»، آنچه باید یاد می‌گرفتی گرفتی»؛ اما بازی‌های او همواره مورد انتقاد بوده است. در «اولیور توئیست» که این شب‌ها در تالار وحدت روی صحنه می‌رود می‌توان دید که با وجود میکروفون و HF مهناز افشار مشکل بیان دارد؛ نمی‌تواند همانند دیگر بازیگران روی صحنه حرکت کند و به هیچ عنوان توانایی موسیقیایی در خواندن ندارد. یعنی او سه رکن اصلی از ارکان بازیگری را ندارد و در نقش نخست زن یک نمایش موزیکال بزرگ ظاهراً مخاطب تئاتر ندیده را به وجد می‌آورد.

    با این حال او موفق به نجات گیشه نمایش پرحاشیه مدیر تئاتری پرحاشیه‌تر می‌شود و پشت حضورش در تئاتر چیزی به نام #تحریم_ مهناز_افشار وجود ندارد.

    رأس نهایی سحر قریشی است که او نیز همانند افشار با سریال تلویزیونی چهره‌اش دیده و پسندیده شد. او با سریال «دلنوازان» به فضای خالتوری سینمای ایران وارد شد؛ اما خیلی زود پایش در فیلم‌های خالتورتری چون «لج و لجبازی» یا «همه چی آرومه» باز شد. بیشتر وقتش هم با آثار پویا فیلم سپری شد تا او به نقش اصلی سینمای فرحبخش بدل شود. او هم همانند شاکردوست برای رهایی از تمسخرهای رایج به سراغ نشان میتی‌کومانی «بازی متفاوت» رفت و با بازی کردن نقش دخترکان لات و بدبخت در «آبنات چوبی» برای خودش مثلاً کلاس بازیگری تدارک دید.

    با این حال آنچه سحر قریشی را نسبت به دو شخصیت دیگر مورد هجمه قرار داد مصاحبه‌اش با رضا رشیدپور در یک برنامه اینترنتی و چند اظهارنظر ویدئویی درباره ورزشگاه رفتن زنان و محمود احمدی‌نژاد بود. مصاحبه رشیدپور منجر به ایجاد فضای منفی علیه سلبریتی‌ها شد که از زندگی چیزی جز خوشگذرانی و نیاندیشیدن، چیز دیگری برای جامعه به ارمغان نیاورده‌اند.

    با این حال قریشی بدون وسیله‌ای برای بستن دهان منتقدان در نمایش «لامبورگینی 2» سیامک صفری حضور پیدا می‌کند. هنوز نمایش آغاز نشده کمپین #تحریم_ سحر_قریشی به پا می‌شود. با وجود پیش‌بینی‌هایی مبنی بر فروش خوب نمایش – کما اینکه قسمت نخستش فروش خوبی داشت – نمایش بدون مخاطب قابل‌توجه روی صحنه می‌رود. با کمی جستجو می‌فهمیم پشت کمپین چهره‌های تئاتری هستند و البته برخی تئاترروهای قهار و این در صورتی است که سحر قریشی باز به زعم منتقدان بازی قابل‌قبولی در نقش یک کارتن‌خواب ارائه می‌دهد و با وجود امکانات اغراق‌آمیز در بازی تئاتر، با آرامش روی صحنه بازی می‌کند؛ ولو اینکه بازی او کماکان ناپخته و آماتوری است.

    حال این مثلث که محصول همزمانی حضور سه بازیگر سینمای خالتور دهه هفتاد و هشتاد است، چرا وضعیتی نامتقارن را شکل داده است؟ چرا نمایش دو بازیگر تحریم نمی‌شود و نمایش یک بازیگر تحریم می‌شود؟

    پاسخ به این دو پرسش زمانی جذاب‌تر می‌شود که می‌توان قیاسی میان سه کارگردان نمایش هم داشته باشیم. حسین پارسایی کسی است که به زعم بسیاری از تئاتری‌ها و من جمله چیستا یثربی – که مقدمه یادداشت با گفتار او آغاز شد – یکی از عوامل حذف در تئاتر و انحطاط کنونی در عرصه نمایش بوده است. او پرونده روشنی در تئاتر ندارد و همواره در میان جماعت تئاتری انگشت اتهام به سویش بوده است.

    امیر مهندسیان کارگردان جوانی است که با کمی کنکاش در کارهایش می‌توان میان او و امیر جعفری روابطی پیدا کرد. با این حال نمایش او جایگزین نمایش ریما رامین‌فر، همسر امیر جعفری می‌شود که از قضا رفیق خوبی برای بابک زنجانی بود. حال اگر انتصاب به برخی افراد دلیلی برای تحریم کردن از سوی تئاتری‌هاست، چرا کسی نمایش امیر جعفری و شاکردوست را تحریم نکرد؟

    نمایش سوم را سیامک صفری بازی کرده است که به زعم بسیاری یکی از شاخص‌های بازیگری در دو دهه اخیر تئاتر ایران است. او که محبوب علی رفیعی، یکی از بزرگان تئاتر ایران است، در سال‌های اخیر به واسطه بازیگریش ناجی بسیاری از تئاترها و کارگردانان بوده است. با تمام کاستی‌هایش، او عاملی برای نجات تئاتر ایران بوده و با رابطه‌ها و رفاقت‌ها برای خودش در تئاتر جای پایی باز نکرده است. حال چرا تئاتری‌ها او را تحریم می‌کنند؟

    تئاتری‌های این روزهای ایران نمی‌دانند در اطرافشان چه می‌گذرد. حتی نمی‌توانند معمای ساده‌ای حل کنند که روبه‌رویشان در حال غامض و غامض‌تر شدن است. با احساساتشان سوار بر باد واهی شده‌اند و به هر سو می‌روند بدون آنکه بدانند مسیرش کجاست. آنان به راحتی به دوست خود جفا می‌کنند و دست دوستی به جفاکار دیروز می‌دهند. پایانی پرعقوبت در راه است.

    باشگاه خبرنگاران پویا – احسان زیورعالم

  • بررسی عوامل رشد قابل توجه تولید تئاتر در سال‌ های اخیر

    بررسی عوامل رشد قابل توجه تولید تئاتر در سال‌ های اخیر

    تا همین چند سال پیش مصاحبه هر هنرمند تئاتری را که می‌خواندید و پای صحبت و درد دل هنرمندان در مورد کاستی‌ها و کمبودهای اصلی و اساسی که می‌نشستید، مهمترین مشکلی که به آن اشاره می‌شد کمبود سالن اجرا و نبود امکان اجرای تئاتر در تالارهای نمایشی بود. سالن‌های تئاتر در تهران به چند تالار تئاتر شهر، تالار سنگلج، تالار وحدت، تالار هنر و یکی دو سالن دیگر محدود می‌شد. امکان اجرای نمایش برای همه متقاضیان فراهم نبود و گروه‌های نمایشی می‌بایست برای اجرای آثارشان مدت‌ها در نوبت انتظار می‌ماندند و همیشه هم روی این مسئله حساسیت و حرف و حدیث وجود داشت.

    این اصلی‌ترین و مهمترین مشکل و معضل تئاتر، امروز اگرچه کاملا حل نشده است اما دست کم تفاوت بسیار زیادی با سال‌های گذشته و محدودیت‌های چشمگیر امکانات اجرا دارد. حالا حدود سی و چند سالن خصوصی و نیمه خصوصی تئاتر در تهران تاسیس شده است و اتفاقا بیشتر این سالن‌ها در بهترین نقاط شهر تهران فعالیت دارند و این بدان معناست که شرایط اجرا برای هنرمند و امکان دسترسی آسان و مطلوب به تالارهای نمایشی برای مخاطب تا اندازه قابل قبولی فراهم شده است.

    گروه‌ها می‌توانند در طول سال دو یا حتی بیشتر از دو تولید تئاتری داشته باشند و برخی آثار امکان اجرای مناسب در سالن‌های مختلف و در طول چند سال را برای خود فراهم می‌بینند.

    پیش از این چهار تالار تئاترشهر و تالار وحدت و کمی آن سوتر سنگلج و هنر، شش هفت سالن نمایش دولتی بودند که هنرمندان معدودی می‌توانستند در این تالارها اجرای نمایش داشته باشند. یعنی اگر به طور مفید در هر یک از این هفت سالن در طول سال امکان اجرای یازده نمایش وجود می‌داشت نهایتا حدود هفتاد اجرای نمایشی در طول سال امکان اجرای عموم پیدا می‌کردند که گروه‌های حرفه‌ای، هنرمندان جوان، اجرای مربوط به تعهدات جشنواره و… را شامل می‌شد. این آمار و ارقام امروز تقریبا بیش از ده برابر شده است و حالا در هر ماه به اندازه یکسال پیش از این تئاتر تولید و اجرا می‌شود.

    هر ماه حدود شصت، هفتاد نمایش در تالارهای مختلف شهر تهران به روی صحنه می‌روند. بنابراین و با توجه به تمرکز مدیریت دولتی بر حمایت از خصوصی‌سازی تئاتر با همه دشواری‌ها و در مدت زمانی بسیار کوتاه امکانات برای اجرا حدود ده برابر افزایش پیدا کرده است.
    از سوی دیگر یکی از مهمترین گلایه‌ها در مورد ساز و کار حمایت در گذشته این بود که کمک دولتی با نسبت‌های متفاوت مالی صرف حمایت از همان حدود شصت، هفتاد نمایشی می‌شد که در طول سال موفق به اجرا در تالارهای محدود دولتی می‌شدند. این نمایش‌ها تحت هر شرایطی پس از تایید و اجرا در تالارهای نمایشی مورد حمایت قرار می‌گرفتند و با هر کیفیت و رتبه کیفی حمایت‌شان را دریافت می‌کردند و این در حالی بود که بسیاری از گروه‌های نمایشی و هنرمندان دیگر امکان استفاده از منابع مالی و حمایت دولتی و حتی اجرای آثارشان در سالن‌های تئاتر را پیدا نمی‌کردند.

    از سوی دیگر برای خیلی از گروه‌های نمایشی هیچ اهمیتی هم نداشت که تئاترش برای یک تماشاگر اجرا شود یا صد تماشاگر! (احتمالا امروز بزرگترین گروهی که از تئاتر خصوصی ناراضی هستند همین دسته‌اند که یا تئاترشان تماشاگر ندارد و یا برایشان مهم نیست که تماشاگر داشته باشند.) حمایت بی‌چون و چرای دولتی می‌توانست هنرمند و گروه‌های نمایشی را خودخواه و بدون هیچ تعهدی نسبت به تماشاگر عادت دهد. آنچه مهم بود اینکه شرایط اجرای برخی آثار فراهم می‌شد و حمایت دولتی انجام می‌گرفت.

    اما همین بودجه مدیریت دولتی که بخشی از آن صرف حمایت از راه اندازی و تاسیس تالارهای خصوصی و نیمه خصوصی شده است در حوزه حمایت از تولید آثار هم به نوعی دیگر گسترش پیدا کرده است. در واقع امروز مدیریت دولتی اگرچه از میزان و مبلغ حمایت دولتی کاسته اما شرایطی را فراهم نموده تا حمایت مالی از گروه‌ها، به تولیدات بسیار بیشتر، گستره‌ای وسیع‌تر از هنرمندان و البته عادلانه تر اختصاص پیدا کند. بنابراین می‌توان گفت که مدیریت دولتی تئاتر در سال‌های گذشته:

    نخست: در کنار انگیزه‌ها و سرمایه‌های خصوصی قرار گرفته و امکانات و سالنهای تئاتر و به همان نسبت تولیدات تئاتری را تا اندازه قابل توجهی افزایش داده است.

    دوم: حمایت مستقیم مالی را در شرایطی عادلانه‌تر (هر چند کمتر) به گروه‌های نمایشی بیشتری اختصاص داده و حمایت انحصاری از گروه‌های خاص و معدود را تقریبا متوقف کرده است. و مهمتر از همه اینکه وابستگی بیش از اندازه هنرمندان و گروه‌های نمایشی به دولت را کاهش داده و به صورت غیر‌مستقیم گروه‌های وابسته را وادار به تعامل با مخاطب کرده است.

    در واقع به این ترتیب هنرمند دیگر اثرش را تنها برای خودش تولید نمی‌کند و برای حضور در عرصه تولید و رقابت سالم ناگزیر است که کیفیت تولید و مخاطب را هم در نظر داشته باشد.

    در این رابطه یک نظریه هم مطرح شده و آن‌ هم اینکه این تعامل و نگاه به گیشه سطح آثار را تا اندازه سلیقه مخاطب عام با نزول مواجه کرده است. البته من با این موضوع کاملا مخالفم و معتقدم که هنرمند و گروه نمایشی است که می‌بایست سطح سلیقه مخاطب را با نیازسنجی درست و کیفیت کارش ارتقاء دهد!

    این نوشتار را با برشمردن نقش و تاثیر مدیریت دولتی و اختصاص پیدا کردن حمایت‌های دولتی در کنار تئاتر خصوصی به پایان می‌برم که موارد زیر را شامل می‌شود:
    1-حمایت از تاسیس تالارهای خصوصی و راه اندازی و فعالیت آ‌ن‌ها
    2-حمایت مستقیم از گروه‌های نمایشی در سطحی گسترده‌تر نسبت به گذشته که بیشتر تولیدات تئاتری را شامل می‌شود
    3- حذف حمایت انحصاری و کاستن از وابستگی صرف گروه‌ها و تولیدات نمایشی به پول دولتی

    * مهدی نصیری – منبع: hhsahneh.ir

  • نگاهی به نمایش «آخرین بازی» به کارگردانی سهیل ساعی

    نگاهی به نمایش «آخرین بازی» به کارگردانی سهیل ساعی

    کیارش وفایی: جهان و تمام اتفاقاتش تنها منابعی هستند که تقدیر و سرنوشت هر انسان را نسبت به مسائل دنیوی آنها در هر مرتبه و جایگاهی رقم می‌زنند. جایگاهی که در دو مسیر مخالف از کنار یکدیگر هر روز با سرعتی ناباورانه عبور می‌کنند و مجدد همه چیز از نو شروع می‌شود. شروعی که هرگز پایانی ندارد و نخواهد داشت. این باور مدت بسیاری است که در حیات بشریت وجود دارد.

    باید باور داشت در این کره خاکی که انسان‌ها به عنوان سردمدارانی زندگی می‌کنند که از ذهن آنها فرمول‌ها، دستورالعمل‌ها و دستاوردهایی پدید آمده است که گاهی در جهت انسانیت گام برمی‌دارند، گاهی خلاف آن و حتی گاهی چیزی بینابینی پدید می‌آید. حال از این دیدگاه باید چنین تصور کرد که این موارد بیشتر از آنکه در دنیای موجود در حال رخ دادن باشد، در درون آدم‌ها شکل می‌گیرد. باید قبول داشته باشیم که آدم‌ها موجودات عجیب و غریبی هستند که با تصمیمی مسیر زندگیشان به کلی تغییر می‌کند که آن تغییر می‌تواند باعث آن باشد که نسلی در آینده از آن بهره بگیرند و یا آنکه از داشتن آن در عذاب باشند. در این میان شُهرت و نام‌ آوری نیز از جمله مواردی است که آدمی بسیار شیفته به دست آوردنش است و برای رسیدن به آن از هیچ کوششی دست برنمی‌دارد. البته این باور برای موفقیت و کسب امتیازات درونی و بیرونی موثر و قابل تقدیر است اما اگر این داشته‌ها در اثر رویدادی به فراموشی سپرده شود در آن هنگام آیا از انسانی با چنین داشته‌هایی چیزی باقی می‌ماند؟ قدر مسلم که جواب مشخصی وجود ندارد، اما باید این نکته را بازگو کرد که آن رویداد به طور حتم روح آدمی را از تنش به سرقت خواهد بُرد.

    نمایش «آخرین بازی» از جمله نمایش‌هایی است که در ذات خود از جامعه حرف می‌زند. از جامعه‌ای که عده‌ای خوانده و عده‌ای دیگر از آنها خواهان هستند. جامعه‌ای که در آن برای هنرپیشه‌های سینما، هواخواهان بسیاری وجود دارد که حتی تمام دیالوگ‌های فیلم‌های بازیگران مورد علاقه خود را از حفظ هستند و روزی چندین و چند مرتبه در بین دوستان و سایرین با ژست‌های مختلف آنها اجرا می‌کنند. حال با چنین رویکردی می‌توان به این موضوع اشاره داشت که درباره موضوع شُهرت در بین آدم‌ها، قشر هنرمندان از جمله اقشاری هستند که بنابر ذات هنر بیشتر از هر کسی می‌خواهند که در میان مردم شناخته و دیده شوند. بنابراین ضرورت حضور شخصیت اصلی در این نمایش نیز از چنین قاعده در زمانی پیروی کرده و با توانایی خود به سوپراستاری تبدیل شده است که دغدغه رسیدن به هالیوود را دارد. این نگرش خود به عنوان قوه محرک در ساختار نمایشنامه عمل می‌کند و شخصیت‌های این اثر را به کنش و واکنش‌ ترغیب خواهد کرد. البته باید اذعان داشت که این نمایش در ازای قصه قابل توجه‌ای که در خود دارد بسیار به روایت نیز اهمیت داده است. زیرا در این نمایش زندگی شخصیتی به نام «شروین» که از بازیگران به نام دوران قبل از انقلاب بوده است که به آمریکا مهاجرت کرده است تا بتواند با بازیگران هالیوود در فیلمی همبازی شود در دیدگاه مخاطب نقش می‌بندد. حال اهمیت روایت در اینجا مشخص می‌شود که زندگی این بازیگر دارای لایه‌های زیرینی است که یکی از آنها مبتلا شدن او به بیماری مالیخولیا است. بیماری مزمنی که شخصیت شروین را تا حد قابل توجه‌ای از قالب واقعیت بیرون رانده و او را موجودی پروانه‌ای و خیال انگیز نشان می‌دهد که این پروانه‌ای بودن با پیام‌هایی که از پیغامگیر تلفن خانه او پخش می‌شود او را آدمی بدهکار و بی پول معرفی می‌کند و خلاف آنچه او از خود شناخته است نشان می‌دهد.

    حال باید متذکر شد که طراحی شخصیت در این نمایشنامه با ظرافت خاصی صورت گرفته است زیرا که لایه‌های باریکی برای این شخصیت روی هم چیده شده است که در اثر اشتباهی کوچک از بین می‌رود و روند باورپذیری این شخصیت برای مخاطب ناقص خواهد شد. در واقع باید گفت این نمایش در راستای مسیر کلی خود سه عنوان مهم اعم از روایت، شخصیت پردازی و نوستالژی را در کنار هم به طرز هوشمندانه‌ای جلو می‌برد تا مخاطب هم‌زمان حس همذات پنداری با نوستالژی، همراه شدن با شخصیت و البته باورپذیری نوع روایت را در خود به وجود آورده است. البته ناگفته نماند که بیماری مالیخولیا که برای شخصیت شروین در نظر گرفته شده به نوع رفتار مخاطب بسیار یاری رسانده است. اما در میان شخصیتی به عنوان مکمل و راوی دیگر این روایت به نام «حیدر» از همان هواخواهان دیالوگ حفظ شده شخصیت «شروین» وارد زندگی او می‌شود و از دیدگاه دیگری زندگی بازیگر مورد علاقه‌اش را بازگو می‌کند. آنها حتی در مواقعی به بازسازی صحنه‌ای از فیلم‌هایی که «شروین» در آنها بازی کرده است می‌پردازند تا خاطرات برایشان زنده باقی بماند. البته این نکته و تمهید «بازی در بازی» در متن و این نمایش که از جهان بازیگری و پیرامون آن می‌گوید بسیار موثر واقع شد، زیرا دلایل روشنی برای بر باد رفتن آروزها، ابتلا به مالیخولیا، نشان دادن وجهه درونی و واقعی زندگی «شروین» از طریق «حیدر» که در نیمه اول یک هواخواه برای «شروین» و از نیمه دوم نمایش به عنوان یک کاتالیزور عمل کرده قابل توجه است. متن روایت این نمایش به نوعی از ترس می‌گوید، از انزوایی که بی آنکه رحمی در خود داشته باشد آدمی را چون «شروین» در یاد و ذهن هوادارنش پاک و گم می‌کند و او برای جلوگیری از این اتفاق با پیرامون خود در جنگ است.

    حال از دیگر نکات مهم این نمایش باید به دیدگاه اجرایی کارگردان اشاره داشت که در راستای بازی‌های قابل قبول که ریتم نمایش را در دست دارد می‌توان به شیوه رئالیستی اثر پرداخت. تمهیدی که در طراحی صحنه نیز کاربردی منطقی و البته قابل دفاع داشته است که پرداخت به نمادگرایی از دیگر نکات این نمایش به حساب می‌آید. حال اگر بخواهیم از جنبه دیگر به کارگردانی اثر توجه نشان دهیم باید به ریتم منظم و میزانسن‎‌های حساب شده اشاره داشت که فضا را برای مخاطب مونوتون نمی‌کند و حتی اجازه می‌دهد تا مخاطب با موسیقی نوستالژی که برایش پخش می‌شود دیالوگ‌ها را بشنود و با روایت جلو برود. لذا باید این تمهید کارگردانی را از جهتی متوجه این موضوع بدانیم که کارگردان اثر به عنوان بازیگر اصلی در این نمایش حضور داشته است و به طور محسوسی هدایت این نمایش از نزدیک در اختیار او بوده است و دیگر هیچ.

  • حکایت عاشقی در مشروطه دوم

    حکایت عاشقی در مشروطه دوم

    تئاتر آنلاین – فائزه طاهری – این شبها سالن اصلی تئاتر شهر تهران میزبان نمایش «کلنل» به نویسندگی و کارگردانی خیراله تقیانی پور و روایتگر داستانی عاشقانه در بستر تاریخی مشروطه دوم است.

    عشق کودکی اما ناکام عزیزاله و پری (با بازی شهرام حقیقت دوست و مونا فرجاد) دستمایه روایتی تاریخی از مشروطه دوم است که در آن حسین پاکدل، اتابک نادری، سیروس همتی نیز ایفای نقش می‏کنند.
    عزیزاله جوان متمول و جاه‌طلب از خاندان قجر که در سر سودای ترقی و پوشیدن ردای حاکمان را دارد، همچنان در رویای دست یافتن به عشق دوران کودکی خود و دختر عمویش پری که حالا همسر و دلباخته یکی از روحانیون مشروطه خواه (سید علی اوسط) است، به سر می‏برد. عزیزاله در راه رسیدن به این عشق، بازیچه صاحبان قدرت همچون «عین الدوله» می‏شود و راه آنان را برای اعدام روحانی مشروطه خواه به جرمی نکرده، باز می‏کند.

    **طنز راهی برای جذاب کردن داستان تاریخی
    این روایت تاریخی که به وقایع پیش از رسیدن مشروطه خواهان تبریز به تهران و نگرانی حاکمان برای استقرار مشروطیت می‏پردازد، علاوه بر روایت یک ماجرای عاشقانه، مجالی است برای اعتراض به جهالت مردم که مورد سوء استفاده ریاکارانی با ظاهر مذهبی می‏شود.
    در این نمایش «سیروس همتی» در نقش «شیخ مقصود» – به جرات می توان ادعا کرد بازی او از همه بازیگران نمایش یک و سر و گردن بالاتر قرار داشت- نقش روحانی نمای ریاکاری را ایفا کرد که حق و حقیقت را به سادگی قربانی مصالح شخصی می‏کند.
    در پرداخت شخصیت این روحانی درباری که با جعل روایت و سوء استفاده از سادگی نوچه هایش با حاکمان مستبد هم دست و هم داستان بود، طنز برخاسته از شخصیت ریاکار، نقش قابل توجهی دارد.
    بخش دیگری از بار طنز نمایش را شخصیت‎های زن فرعی داستان و حرکات و بازی اغراق شده زن پوشان بردوش داشتند که این خود تقابل دو نوع طنز (گفتار و حرکات شیخ مقصود و هجو اغراق در رفتار و حرکات زنانه) و دو کارکرد مختلف آن را به نمایش گذاشت: طنزی در خدمت آگاه سازی و انتقاد اجتماعی در مقابل هجوی برای سرگرم کردن تماشاچیان.

    ** تعزیه خوانی زنان سنت فراموش شده
    تعزیه خوانی زنان در دربار قاجار همچون مراسم زنانه روضه خوانی مرسوم بوده است و البته سند چندانی از آن به جز چند عکس تاریخی باقی نمانده است. برخی با توجه به تعداد اندک عکس های تعزیه خوانی زنانه و تعزیه گردانی زنان، این مراسم را محتمل می پندارند اما برخی دیگر برگزاری این مراسم را با توجه به وجود تعزیه خوانان زن در نقاطی از کشور مانند گیلان، قطعی دانسته و حتی آن را منحصر به خانواده دربار نمی دانند.
    به هر روی این گونه تعزیه خوانی به سنتی فراموش شده می ماند، که پرداختن به آن در نمایش «کلنکل» شایسته قدرشناسی دارد.
    استفاده از گذشته نمایی یا فلاش بک را می‏توان از دیگر نقاط قوت درام نویسی تقیان پور در تئاتر کلنل دانست که روند خطی و یکنواخت روایت را برهم می‏زند. نویسنده و کارگردان همچنین با استفاده از صدا و بازی یک کودک در نقش کودکی پری، کشمکش درونی عزیزاله را به نمایش گذاشته و عشق او را باورپذیر می‏کند. همین صداقت در عشق در کنار سرنوشت سرشار از ناکامی عزیزاله که بی هیچ دستاوردی بازیچه دست بزرگان قدرتمند شده است، او را به ضد قهرمان تبدیل می‏کند.
    در کنار این نقاط قوت، به نظر می رسد که توجه به نکات اصلی داستان نویسی و بخش مهمی همچون گره گشایی بخش مغفول مانده متن نمایش است، چنانکه برخی مسائلی در نمایش اشاره می‏شوند اما با وجود اهمیتشان توضیح داده نمی‏شوند. ماجرای شفا گرفتن بیماری پری و مناسبات پدرش با پدر سید اوسط که به ازدواج این دو منجر می شود روشن نمی‏شود، حال آن که انتظار می رود داستان در پایان به سوالاتی که برای مخاطب ایجاد کرده است پاسخ دهد.

    ** کارکرد دراماتیک موسیقی زنده در خدمت کنشگری تئاتری
    اجرای موسیقی زنده آن هم از زمان ورود تماشاگران به سالن و استفاده از صدای خواننده‏ای چون سالار عقیلی که قطعاتی را به آهنگسازی بابک زرین برای نمایش خوانده، از ویژگی های قابل تامل اجرای کلنل است.
    هرچند گفته می شود موسیقی باید در خدمت اثر باشد و آهنگساز تئاتر باید نقش مکمل اتفاقات روی صحنه را ایفا کند، اما کنشگری تئاتری در کلنل به شکل دیگری خود را نشان می‏دهد؛ همانگونه که نوازندگان، ضرباهنگ درونی اجرا با بازیگران حفظ می کردند، بازیگران نیز با هماهنگی در اجرای ضربها (کوبیده شده همزمان گوش کوب ها در کاسه ها و یا ضرب کوبیده شدن عصاها) در اجرای موسیقی زنده مشارکت فعال دارند.
    اجرای آغازین نمایش با استفاده از نمایش سایه ها، نوید کاری قدرتمند را به تماشاگران می‏دهد اما متاسفانه در ادامه نمایش این شیوه چندان مورد استفاده هدفمند قرار نمی‏گیرد در حالی که می‏توانست به راحتی، کاستی اجرای نه چندان درخشان بازیگران و نیز دکور ساده نمایش را که همه وقایع پشت پرده و روی پرده ماجرا در آن اتفاق می افتاد و بدون کوچکترین تغییری به عنوان خانه و دربار و دادگاه و میدان اعدام استفاده می شد، جبران کند.
    نمایش کلنل با بازی آرش آصفی، آتیه جاوید، مصطفی ساسانی، جواد پورزند، وحید نفر، علی‌رضا ناصحی، الهه شه‌پرست، حسین شفیعی، محمد شکری، سیامک توده فلاح، محسن مهری دروی، آناهیتا خسروی، سمیرا سلیمی، زینب قمری، میلاد ابراهیمی، مهیار طهماسبی، حامد بدیعی، نگار جعفری، سروناز جمشیدی، امیر باد بدست و آیسان حداد تا پایان آبان ماه به صحنه می رود.

  • نقد نمایش دولت ضعیفه به کارگردانی اصغر خلیلی

    نقد نمایش دولت ضعیفه به کارگردانی اصغر خلیلی

    سید علی تدین صدوقی : در سال‌ها گذشته و به‌خصوص دو دهه اخیر نمایش‌هایی که برگرفته از تاریخ معاصر به‌ویژه دوره قاجار و سلطنت ناصرالدین‌شاه بوده بسیار کارشده است و هرکدام به گوشه‌ای از این تاریخ پرداخته‌اند که البته بازهم جای کار دارد.

    در سال‌ها گذشته و به‌خصوص دو دهه اخیر نمایش‌هایی که برگرفته از تاریخ معاصر به‌ویژه دوره قاجار و سلطنت ناصرالدین‌شاه بوده بسیار کارشده است و هرکدام به گوشه‌ای از این تاریخ پرداخته‌اند که البته بازهم جای کار دارد؛ اما چیزی که در بین همه و یا اکثر قریب به‌اتفاق این آثار به چشم می‌خورد نحوه پرداخت به شخصیت ناصرالدین‌شاه است که متأسفانه ما را از اصل قضایا و ماجراها دور می‌کند و نگاهی تمسخرآمیز را به اتفاقات و رویدادهای آن دوره موجب می‌شود. اینکه ناصرالدین‌شاه را هماره فردی شکم‌باره، زن‌باره، عیاش، بی‌سواد یا کم‌سواد با لهجه‌ای خنده‌دار می‌بینم و طوری او را نشان می‌دهیم که انگار اصلاً از امور سیاست و مملکت‌داری سردر‌نمی‌آورد ه و اصولاً فقط وفقط به فکر منافع خویش بوده است وقس علی هذا. این نگاه درست نمی نماید ودیگر طی این سال ها تکراری وکلیشه ای شده است و چیز تازه ای برای گفتن ندارد .
    بنده در اینجا قصد هیچ‌گونه حمایتی را از ناصرالدین‌شاه قاجار نداشته و ندارم. هر آنچه می‌گویم فقط به لحاظ دراماتورژی و حفظ جنبه‌های دراماتیک و منطقی و اصولی در یک نمایش یا تئاتر تاریخی است؛ که سر آن دارد حقایقی ناگفته از تاریخ معاصر را برای عبرت حال و آیندگان کشف کرده و نشانمان دهد تا چراغی باشد فرا روی راه نسل‌ها.
    اگر قائل به این باشیم که تئاتر آیینه تمام نمای تاریخ و جامعه می‌تواند باشد پس باید به‌گونه‌ای حقایق را نشان دهیم تا بتوانیم نقاط کور و تاریک تاریخ معاصر را کشف کرده و به‌روشنی ببینیم تا این‌گونه چراغی فرا روی آینده برافروزیم.
    اینکه هی با نگاهی سطحی به ناصرالدین‌شاه بخندیم واو را در حرمسرا نشان دهیم دردی را از ما دوا می‌کند. حال‌آنکه چنانچه تاریخ را بخوانیم پی خواهیم برد که ناصرالدین‌شاه آن‌قدرها هم بی‌فکر و زن باره و شکم‌باره و بی سواد و… نبوده؛ او به فکر پیشرفت هم بوده است؛ اما هماره عوامل داخلی و خارجی مانع این کار می‌شدند. عواملی خودفروخته که به یکی از کشورهای روس و انگلیس وابسته بودند و منافع آنان را تأمین می‌کرده‌اند. عواملی که با ترویج خرافات و کج‌فهمی‌های مذهبی مانع از پیاده کردن افکار مترقی خواهانه شاه و یا افرادی که او در مناصب حساس بدین منظورمی گماشت می‌شدند و آن‌قدر به شاه فشار می‌آوردند و سئایت می‌کردند تا مجبور به عزل آنان می‌گردید.
    یکی از این افراد حسین‌خان مشیرالدوله معروف به سپهسالار بوده است که نمایش در خصوص اوست. مشیرالدوله در زمان خود از ترقی خواهان و مصلحان به‌حساب می‌آمده وهم او بوده که دو بار ناصرالدین‌شاه را ترغیب کرده که به فرنگ ویوروپ سفر نماید تا بلکه با مشاهده پیشرفت و ترقی آنان تهییج شده و در ایران نیز اصلاحات اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و از همه مهم‌تر علمی را ایجاد نماید؛ که اتفاقاً هم این ترفند او کارگر افتاده است.
    آدمیت در کتاب « در اندیشه ترقی و حکومت قانون» می‌نویسد :
    میرزا حسین‌خان در 29 رمضان 1287 قمری برابر بادی ماه 1249 شمسی به وزارت عدلیه، اوقاف و وظایف رسید. آنگاه‌ که میرزا حسین‌خان به منصب صدارت رسید امکانات تازه‌ای برای نوآوری به وجود آورده بود.
    شاه که خود سر ترقی و اصلاحات را داشت دلش می‌خواست ایران نیز چون کشورهای یوروپ شود درنهایت چون اصلاحات مشیرالدوله به نفع کشورهایی چون روس و انگلیس نبود آن‌ها با تأسی به عوامل داخلی اشان چون درباریان خودفروخته و نیز به قول امام راحل روحانیون درباری و البته حمایت ملکه وقت انیس الدوله توانستند موجبات عزل مشیرالدوله را فراهم آورند.
    ناصرالدین‌شاه از یک‌سو دل به تجدد و نوآوری و قانون می‌سپرد تا کشورش در زمره کشورهای متمدن و مترقی درآید و نظم و ترتیبی در امور پیدا شود و از سویی اندیشناک این بود که همین مایه تجدد و نوآوری در نظم موجب وحشت مستبدان درباری و روحانیون درباری گردد و به بلوا و آشوب و لاجرم سقوط سلطنت منجر گردد.
    او خود قربانی نظم یا بی‌نظمی‌ای بود که خویش نماینده و نگهبانش بود. درباریان و شاهزادگان و وزرا و همه‌کسانی که با نوآوری‌های مشیرالدوله منافع و مناصب و موقعیتشان به خطر می‌افتاد زمینه‌های سقوط مشیرالدوله را فراهم کردند. بااین‌حال شاه او را به وزارت امور خارجه منصوب کرد و به‌یک‌باره از فکر پیشرفت و ترقی دست برنداشت. شاه از مشیرالدوله خواست که وزارت امور خارجه را بپذیرد و طرف مشورت شاه باشد و بگذارد که شاه خود برنامه ترقی را آن‌گونه که صلاح می‌داند به‌پیش ببرد.
    در نامه‌ای که شاه در 1290 قمری به مشیرالدوله می‌نویسد چنین می‌نگارد:
    « اگر مثل شما یک آدم دل سوز باغیرت و طالب ترقی در پیش من باشد، بس کارهای عمده بزرگ می‌توانم بکنم. ماحصلش این است که شما خود را وقف میل و اجرای خیالات من بکنید، به خدا قسم از زمان صدارت بهتر می‌توانید کارکنید.»
    شاه در همین نامه فهرستی از کارهای مهمی را که می‌بایست انجام بگیرد برمی‌شمرد.« ساختن مدارس جدید و بیمار خانه، آسوده داشتن ملل متنوعه ایران، راه انداختن کارخانه‌ها، خاصه چرخ سکه، ساختن راه‌ها، ترقی گمرک، ترقی پست و… »
    اما پوسیدگی نظام استبدادی مجال به اجرای نوآوری‌های جدید نمی‌داد. تجدد، دشمنان بسیاری داشت و عقب‌ماندگی ذهنی مردم جامعه، فقدان یک نیروی منسجم و کارآمد و کاردان در دولت، مداخلات ویرانگر وبی حدوحصر روس و انگلیس و تزلزل و هراس شاه روزبه‌روز بر مشکلات می‌افزود. همان‌گونه که امیرکبیر نتوانست آنچه را که می خواست، به انجام رساند و سرانجام سئایت روس و انگلیس کاری کرد که خودفروختگان داخلی موجبات قتلش را فراهم آوردند هرچند که شاه پشیمان شد اما دیگر خیلی دیر بود.
    پس می‌بینیم که با مضحک نشان دادن ناصرالدین‌شاه و تمسخر او نگاه ژرف و عمیق را به روی تاریخ معاصر می‌بندیم و همه‌چیز را به بی‌لیاقتی و بی‌کفایتی، زن‌بارگی و عیاشی و… شاه نسبت می‌دهیم. حال‌آنکه اصلاً این‌چنین نیست وهماره علاوه بر دسیسه‌های عمال داخلی و خارجی دلایل و مشکلات عدیده‌ای در کار بوده‌اند تا این ملت و مملکت را برای حفظ منافع و مطامع خود عقب نگه‌دارند.
    با این نگاه معمولی که داریم، اصولاً شخصیت‌پردازی‌هایی که از ناصرالدین‌شاه می‌شود عموماً اشتباه است. همین چندی پیش نیز در نمایش شیرهای خان بابا سلطنه نیز این نگاه دوباره تکرار شد. شاهی عیاش و زن‌باره با لهجه‌ای مضحک، نمایشی که به‌جای انگلیس چین را مقصر می‌داند. حال در تاریخ ناصری این انگلیس است که حتی نشان ملی ما را که شیر بوده است دزدیده و به و نشان خود بدل کرده. در نمایش دولت ضعیفه نیز ما شاه ضعیفی را می‌بینیم که فقط با ملیجکش وقت می‌گذراند.
    ضعف شاه شامل عوامل عدیده و اتفاقات و رویدادها و واقعیاتی است که باید بازشناخته و تحلیل شوند تا تعبیر درستی از تاریخ معاصر به دست آوریم. وگرنه همه‌چیز به خنده و مضحکه و شعارزدگی می‌گذرد. کاری که البته شکسپیر با تاریخ معاصر کشور خودش نکرده است او واقعیاتی را می‌نمایاند که پس از گذشت چند قرن هنوز هم به کارشان می‌آید و هنوز هم چراغ راه حال و آینده اشان است.
    در نمایش دولت ضعیفه البته اصغر خلیلی با به‌کارگیری ضعیفه که اسم خاص هم هست و به زنان اطلاق می‌شده با یک تیر دونشان می‌زند و این هوشمندی او را می‌رساند. ایهامی که در این کلمه است هم به دولتی ضعیف اشاره دارد وهم به دولتی که تصمیم‌های اساسی‌اش را ضعیفه‌ها یعنی زنان می‌گرفته‌اند و دخالت و تصمیم‌گیری‌های زنان را در بزنگاه‌های حساس حکومت نشان می‌دهد؛ مانند دسیسه مادر ناصرالدین‌شاه در قتل امیرکبیر و یا انیس الدوله در برکناری مشیرالدوله.
    با این نگاه می‌باید پرداخت شخصیت ناصرالدین‌شاه به‌کلی تغییر کند. همین‌گونه است پرداخت شخصیت انیس. به‌تبع بازی‌ها هم باید دست‌خوش تغییر گردند. هم در خصوص انیس وهم ناصرالدین‌شاه. و ایضاً اتفاقات و رویدادهای کل نمایش. باید گفت بازی‌ها نسبتاً روان صورت پذیرفت، بخصوص زنان حرمسرا با حرکات هماهنگ و هارمونی خاص خود که به‌نوعی به یک موسیقی بدن نزدیک شده بودند؛ اما شاید بتوان گفت که فرزین محدث توانست با ریتمی مناسب خواجه متفاوت و قابل‌باوری را بازی کند.
    بدین ترتیب به‌جای صحنه‌های حرمسرا می‌باید صحنه‌های تشویش شاه و واگویه های او را در خصوص نصب و عزل مشیرالدوله و یا مباحثات و جدل او با اطرافیان و دغدغه‌هایش را نسبت به امور مملکتی و عزل و نصب‌های تحمیلی و… داشته باشیم. یا به‌جای آن رفتار مضحک در موزه شهر پاریس تفکرات شاه و دید او نسبت به دنیای غرب و پیشرفت‌هایش را نشان دهیم.
    اینکه چگونه می‌تواند در ایران به انجام این امور و نوآوری‌های علمی و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و کشوری و لشکری و فرهنگی و دیگر اصلاحات مدنی نائل آید. آیا به‌راستی شاه تنها به فکر عیش و نوش و خوش‌گذرانی و حمام رفتن و تفاوت توالت فرنگی با ایرانی در سفر یوروپ و دیدن اروپا بوده؟ این‌که خیلی دم‌دستی و شعاری و غیرقابل‌باور است. اگر به این‌ها فکر کنیم وسعی نمائیم به کنه رفتار و نوع تفکر ناصرالدین‌شاه بیندیشیم شاید بتوانیم به تصویری واقعی و حقیقی از مسایل و موانع و مشکلات آن دوران و لاجرم ابعاد پیچیده شخصیت ناصرالدین‌شاه دست‌یابیم.
    وگرنه همه‌چیز به‌سوی تکرار و کلیشه و شعار می‌رود. بخصوص نوع نگاه به ناصرالدین‌شاه و شخصیت‌پردازی و بازی او که کلاً کلیشه و نخ‌نما شده است؛ اما درهرحال باید گفت اصغر خلیلی دست روی بخش مهمی از تاریخ معاصر گذاشته است که مبتلابه امروز نیز هست.
    باید گفت نگاه به تاریخ و وقایع زمان ناصرالدین‌شاه لزوماً نباید کمدی باشد. کمدی می‌باید از دل روابط و شخصیت‌های واقعی و موقعیت‌ها بیرون بیاید نه آنکه خودساخته باشد و تصویری را که ما در ذهن از یک شخصیت داریم خواه غلط یا درست به آن بیافزائیم این البته حرفی کلی است که می‌باید در کارها مدنظر قرار گیرد. به اصغر خلیلی و گروهش بابت طرح بخش مهمی از تاریخ معاصر خسته نباشید می‌گویم.

    ایران تئاتر

  • اپراتور نسل چهارم از امشب روی صحنه می رود

    اپراتور نسل چهارم از امشب روی صحنه می رود

    «اپراتور نسل چهارم» از امشب، چهارشنبه 12 مهرماه هرشب ساعت 19 در تئاتر مستقل تهران روی صحنه می رود.

    به گزارش تئاتر آنلاین، مصطفا کوشکی، مشاور کارگردان و تهیه کننده نمایش «اپراتور نسل چهارم» در خصوص تولید تازه تئاتر مستقل تهران گفت: تولیدات تازه تئاتر مستقل تهران از حدود 1.5 سال پیش آغاز شده و تاکنون چهار اثر «باد شیشه را می لرزاند»، «رویای یک شب نیمه تابستان»، «رومئو و ژولیت» و «اپراتور نسل چهارم» که بزودی روی صحنه می رود را تولید کرده است.

    وی افزود: تولیدات تیاتر مستقل تهران توسط عوامل و گروه نمایشی این مجموعه تولید می شود. البته یکسری اجراهای بیرون از مجموعه هم هستند که فقط از سالن تئاتر مستقل تهران برای اجرای کارهای خود استفاده می کنند.

    کوشکی ادامه داد: هرتولید تازه تئاتر مستقل تهران برآمده از یک دغدغه است. به عنوان نمونه در «رویای یک شب نیمه تابستان»، «رومئو و ژولیت» دغدغه فرم داشتیم ولی در اثر نمایشی تازه مان «اپراتور نسل چهارم» دغدغه محتوا داریم. شکل انجام کار هم به این صورت بود که ما از باقرسروش که نویسنده گروه نمایشی ما هستند خواستیم که این نمایشنامه را که نوشته خودشان هم هست کارگردانی کنند.

    این کارگردان باسابقه تئاتر اضافه کرد: اپراتور نسل چهارم به ظاهر یک قصه اجتماعی دارد ولی در کنار آن دارای معنایی است که این قصه را ریشه دار و معنادار می کند و به نمایشنامه بار سیاسی و اجتماعی هم می دهد و عمق آن را بیشتر می کند. اپراتور نسل چهارم نگاهی به گذشته تاریخی نسل ما بخصوص دهه شصتی ها دارد. به طورکلی قصه نمایشنامه موضوعی است که بسیاری از خانواده ها امروز با آن درگیرند و با خودش یک دنیا حرف دارد و اینطورنیست که فقط یک داستان معمولی را روایت کند.

    تهیه کننده نمایش اپراتورنسل چهارم در پایان در خصوص انتخاب بازیگران نمایش گفت: با وجود اینکه ممکن است بسیاری امیرمهدی ژوله و بهاره رهنما را با نقش های طنز بشناسند ولی این نمایش اصلا کمدی نیست و کاملا تراژیک است البته لحن کمدی دارد ولی یک نمایش طنز و کمدی نیست.
    نمایش «اپراتور نسل چهارم » به کارگردانی باقر سروش و با حضور بازیگرانی چون امیرمهدی ژوله، بهاره رهنما ، شهروز دل افکار، نسیم اسدپور، یاسمن بهوندی و دانیال شاهسون از دوازدهم مهرماه اجرا می شود.

    نویسندگی و کارگردانی این نمایش را باقر سروش و مشاور کارگردانی آن را مصطفا کوشکی برعهده دارد.

    سایر عوامل این اثر عبارتند از: حسن جودکی، مدیرتولید،علی اصغر کوزه گر، طراح نور،مصطفا مرادیان، طراح صحنه، سمانه احمدی مطلق، طراح لباس، مهدی طالقانی، طراح گرافیک، راضیه کوشکی، وحید قادری، طراح ویدئو، میثم انتظاری، دستیار کارگردان و برنامه ریز،الناز شهبازی، منشی صحنه،علی عبدی مدیر صحنه، محمد جودکی دستیار صحنه، سارا فرجی روابط عمومی و کافه مستقل، تبلیغات وتئاتر مستقل تهران تهیه کننده.

    «اپراتور نسل چهارم» از 12 مهرماه هرشب ساعت 19 در تئاتر مستقل تهران روی صحنه می رود. علاقمندان به تهیه بلیت می توانند به سایت ایران کنسرت مراجعه کنند.

  • نقد نمایشنامه «برزخ» در چهارمین نشست «تئاتر کاغذی»

    نقد نمایشنامه «برزخ» در چهارمین نشست «تئاتر کاغذی»

    نمایشنامه «برزخ» نوشته سیروس همتی شنبه ۱۵ مهر ساعت ۱۸ در فرهنگسرای ارسباران نقد می شود.

    به گزارش تئاتر آنلاین به نقل از روابط عمومی فرهنگسرای ارسباران، نمایشنامه «برزخ» از مجموعه نمایشنامه «سه سه» اثر سیروس همتی است که به روح شهید بابک فرخنده نژاد تقدیم شده است. وی روایتی از رویاهای یک سرباز شهید را به تصویر کشیده که سعی دارد با همسر خود ارتباط برقرار کرده و حس خودش را نسبت به او بیان کند.

    مجموعه نمایشنامه «سه سه» شامل نمایشنامه های «درمان»، «مهندس»، «راه»، «صبح بخیر» و «فیش آباد» است.

    سیروس همتی به عنوان نقش خوان، بهزاد صدیقی به عنوان کارشناس مجری و رفیق نصرتی پژوهشگر و مدرس تئاتر به عنوان منتقد در این نشست حضور دارند.

    علاقه مندان برای حضور دراین نشست می توانند به فرهنگسرای ارسباران به نشانی خیابان دکتر شریعتی، سیدخندان، خ جلفا مراجعه کنند.

  • نقد نمایش بهمن کوچیک به کارگردانی مهران نائل

    نقد نمایش بهمن کوچیک به کارگردانی مهران نائل

    مغلوب واقعیت بیرونی همراه با کمبود عنصر اندیشه وتفکر

    تئاتر آنلاین : نمایش بهمن کوچیک سال گذشته در تالار انتظامی روی صحنه رفت بود ؛ و با استقبال تماشاکنان روبرو گردید. نمایش بر اساس بداهه‌پردازی گروهی شکل‌گرفته درواقع مسایلی را که همگان می‌دانیم با شیوه بازی در بازی به خودمان بازمی‌نماید. البته در سبک و سیاق تئاتر بی‌چیز به جهت نداشتن و بهره نگرفتن از دیگر عناصر و امکانات تئاتری مانند گریم، طراحی صحنه، دکور، لباس و…

    نمایش بهمن کوچیک سال گذشته در تالار انتظامی روی صحنه رفت بود ؛ و با استقبال تماشاکنان روبرو گردید. نمایش بر اساس بداهه‌پردازی گروهی شکل‌گرفته درواقع مسایلی را که همگان می‌دانیم با شیوه بازی در بازی به خودمان بازمی‌نماید. البته در سبک و سیاق تئاتر بی‌چیز به جهت نداشتن و بهره نگرفتن از دیگر عناصر و امکانات تئاتری مانند گریم، طراحی صحنه، دکور، لباس و… تنها چیزی که گروه بازی‌سازان را یاری می‌کند موسیقی است. به‌جز نوازنده گیتار هرکدام از بازیگران وسیله‌ای را می‌نوازند از کاخان گرفته تا … خواندن دسته‌جمعی و تک‌خوانی به شیوه رپ.
    ما شاهد نشان دادن وقایع و ماجراهایی هستیم که کم‌وبیش می‌دانیم اما شاید بخشی از آن‌ها را فراموش کرده‌ایم و یا دیگر به آن فکر نمی‌کنیم. نمایش شبیه به اجرای برنامه گروهی دانشجویی است شما بخوانید دانشجوهای تئاتر که مثلاً در خوابگاه و یا پلاتوی دانشگاه برای دوستانشان با اداواطوار کارهایی را انجام می‌دهند.
    سؤال اینجاست که آیا هر اداواطوار و یا بداهه‌ای را می‌توان بر صحنه کشید و یا قابلیت به صحنه آمد ن را دارد.
    اصلاً نمی‌خواهم منکر زحمت گروه بازیگران و بداهه‌پردازی‌هایی که کرده‌اند بشوم. اما باید وجوه دراماتیک نیز مدنظر قرار گیرند. به دلیل اینکه مگر چقدر یک گروه می‌تواند در این شیوه حرف جدیدی داشته باشد و مخاطب را جلب کند.
    درواقع کارگردان و گروه مقلوب واقعیت بیرونی شده‌اند؛ یعنی آنچه که در بیرون در شرف وقوع است را مجدداً به ما تحویل می‌دهند. بدون آنکه عنصر اندیشه و اندیشیدن را به آن اضافه کنند.
    این‌گونه کارشان رو به تکرار می‌رود و تهی از تفکر و اندیشه می‌شود و صرفاً موجب خندید‌ن می‌گردد؛ و می‌دانیم صرفاً خنده گرفتن از مخاطب نمی‌تواند چندان دراماتیک باشد لذا آرام‌آرام به‌سوی هجو و نوعی لوده بازی می‌رود.
    اما از این‌ها که بگذریم تلاش بازیگران برای نشان دادن اکت ها و شخصیت‌های مختلف در حد مطلوبی قرار داشت چه به لحاظ بدنی و چه بیانی. درواقع بازیگران بخشی ازآنچه را که نمایش می‌دهند و می‌سازند به عهده تخیل تماشاکنان می‌گذارند و از تخیل مخاطبان کمک می‌گیرند؛ که این البته یکی از عناصر تئاتر بی‌چیز می‌تواند باشد.
    اما باید گوشزد کرد که صرفاً گرفتن خنده به هر وسیله‌ای و یا عنوان کردن هر بداهه‌ای نمی‌تواند تئاتری باشد و به‌مرورزمان دچار به‌نوعی زایش کلیشه در خود می‌گردد. این روند می‌تواند در طول اجرا نیز شکل بگیرد. باید دید هدف از این خنداندن چیست و چه چیزی را به داشته‌ها و یا نادانسته‌های مخاطب اضافه می‌کند. تئاتر بی‌چیز مفهومش تنها استفاده نکردن از دیگر عناصر و ابزار تکمیل‌کننده فرایند نمایشی یا تئاتری نیست.
    مثلاً اگر از طراحی صحنه و دکور استفاده نکنیم نمی‌توانیم اسم کار خود را تئاتر بی‌چیز بنامیم چراکه تئاتر بی‌چیز سبکی است که عناصر و عوامل دیگری را نیز شامل می‌شود؛ مانند ایجاد مفهوم، تفکر، اندیشیدن، به فکر واداشتن تماشاگران، حرکات بدنی پیچیده بابیان مفهومی مرتبط و مترتب با آن، رسیدن به یک رهایی عضلانی و حضور صحنه‌ای دراماتیک در راستای ارائه مفهوم و محتوایی والا و ارزشمند که ارجاعات و ارتباطات تاریخی، مذهبی، سیاسی، فرهنگی، روان‌شناسانه جامعه‌شناسانه، ادبی، شناخت‌شناسی و… را در خود دارد و به مخاطبان ارائه می‌دهد.
    و درست به همین دلیل است که وجوه هنری و دراماتیک آن در سطح بالایی قرار دارد؛ مانند کارهایی که پیتر بروک و یا گروتفسکی انجام می‌دادند.
    شاید نمایش بهمن کوچیک تا حدی توانسته باشد آن‌هم در بخش استفاده نکردن از دیگر عناصر تئاتری با بداهه‌پردازی‌های بیانی و بدنی و ایجاد نوعی کمدی تا حدودی به این مهم آن‌هم درشکلی روبنایی دست‌یافته باشد؛ اما چیزی که در این میان جای خالی‌اش احساس می‌شود همانا تولید تفکر و اندیشه است. به گروه خسته نباشید می‌گویم.

    ایران تئاتر_سید علی تدین صدوقی

  • نقد نمایش بوف نه‌چندان کور به کارگردانی محمدعلی سجادی

    نقد نمایش بوف نه‌چندان کور به کارگردانی محمدعلی سجادی

    تئاتر آنلاین : داستان بوف کور صادق هدایت به‌زعم کارشناسان و صاحب‌نظران ادبیات معاصر ایران اولین داستان مدرن ادبیات ایران است. بعضی‌ها پا را فراتر گذارده و آن را اولین داستان پست‌مدرن در حیطه ادبیات معاصر ایران دانسته‌اند.

    در جامعه و فضای سیاسی فرهنگی هنری‌ای که صادق هدایت در آن می‌زیسته تا چه حد نوشتن داستان مدرن می‌تواند محلی از اعراب داشته باشد بماند. زیرا در آن هنگام هنوز تازه ظواهر مدرنیته هم ابتدای ورودش به ایران بود چه برسد به فرهنگ مدرنیته با آن فضای سیاسی و خفقان‌آور آن سال ها که در موردش نوشته و گفته‌اند و یا سطح تفکر و دانش مردم و فضای سنتی که بر جامعه حاکم بوده است.
    علی‌القاعده ادبیات مدرن و یا پست‌مدرن در جامعه‌ای شکل می‌گیرد که سال هاست مدرنیته را تجربه کرده و یا پشت سر گذاشته؛ مانند اروپا که سده هاست از گذارش به مدرنیته می‌گذرد. در آن شرایط است که نویسندگانی چون کافکا، بکت، کامو و… پا به عرصه وجود می‌گذارند. چراکه هنوز در همین داستان بوف کور ظواهر سنت و اعتقادات و باورها و خرافات عرفان و آئین و… و ایضاً وابستگی قهرمان قصه به این ها به نوعی دیده می‌شود. شاید بتوان گفت بوف کور تلاش و تقابل هنرمند ایرانی روشنفکر در برابر گذار از سنت به مدرنیته است. هرچند که باکمی اغماض می‌توان تا حدودی آن را جز ادبیات پست‌مدرن برشمرد؛ اما ابهام در بوف کور، تیرگی، ناپیراستگی های زبانی وهم‌آلود بودن، تکرار و… می‌تواند از موارد اشکال و ضعف نوشتاری داستان صادق هدایت باشد؛ اما در برابر خیل مسایلی که مطرح می‌کند و عمق و ژرفنایی که دارد و برابری‌ای که می‌تواند با آثار بزرگانی چون بکت، کافکا، یونسکو، کامو و… داشته باشد زیاد به چشم نمی‌آید. او شاید اولین نویسنده در تاریخ ادبیات معاصر است که ادبیات عبث گرایی یا معنا باختگی و یا نامی که به اشتباه بر این ادبیات گذارده‌اند یعنی« پوچی» در آثار مشهود است. فضایی سورئال که با سیالیت ذهن تلفیق‌شده ورگه های از اکسپرسیون را در پهنه های آنتوان آرتوری به مخاطب عرضه می‌نماید. هرچند که نهیلیسمی نهفته در زیر لایه های کارهای او و به ویژه بوف کور خودنمایی می‌کند. یاد گفت که نهیلیسم دو نوع است مخرب و سازنده. نوع مخرب در انتها انسان را به جایی می‌کشاند که امثال صادق هدایت ها رفتند؛ اما نوع دوم تو را نه به پوچی که به هیچی می‌رساند و هیچی با پوچی و پوچ‌گرایی بسیار متفاوت. هیچ می‌تواند تو را تبدیل کند. هیچ شای همان نقطه « اما» باشد که عرفای بزرگ مسلمان ایرانی از آن یادکرده‌اند.
    بوف کور حکایتی است از ناتوانی و سرگشتگی انسان در این دنیا، تنهایی انسان، انسان و سرنوشت نامعلو می که در انتظار اوست، عقوبت و پاداش، آفرینش و پرسش های فلسفی و هستی‌شناسی، جبر و اختیار، برده‌داری مدرن، صنعت و پیشرفت لجام‌گسیخته در همه عرصه ها، انسان معنا باخته و عبث گرا ی مدرن، انسانی که در الیناسیونی از فرهنگ های دست چندم، بی‌هویتی مزمن، خرافات و باورها و سنت های پوسیده و عبث، جنگ، خفقان و استبداد و… به یک ازخودبیگانگی مفرط رسیده است. تلاش آدمی در این جهان به مثابه تلاش مورچه‌ای است که در طاس لغزانی گرفتار آمده و راهی برای رهایی ندارد.
    نمایش با این جمله ابتدای داستان بوف کور شروع می‌شود.
    « دردهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خور و می‌خراشد دردهایی که نمی‌توان به کسی اظهار کرد…»
    بوف کور شرح رؤیا یا خوابی است که در آن آرزوهای سرکوب‌شده و محال از نهانگاه دیرینه خویش بیرون می‌آیند و آزادانه عرض‌اندام می‌نمایند و وجود خویش به رخ می‌کشند. ازاین‌رو موجود شوربختی که در بوف کور به خون انسانی چون خود دست میازد نه راوی داستان بلکه همزاد اوست. همزادی رهاشده از روان ناهشیار و ضمیر ناخودآگاه روای و این همان همزادی است که در درون همه ما وجود دارد.
    بوف کور را می‌توان با آثار بزرگانی چون بکت، جویس، کافکا و… سنجید. با این تفاوت که ویژگی های شعری نیز دارد؛ مانند اشعار خیام که ژرف و عمیق است و دهری و گیرا و یا چون دوبیتی های باباطاهر لطیف و سوزناک و عاشقانه.
    در مرکز داستان هدایت زنی خودنمایی می‌کند. زنی ایستاده در جای‌جای لایه های بیرونی و درونی داستان. این زن دو چهره متفاوت، متضاد و حتی متناقض دارد.
    او درجایی دوشیزه است و در جای دیگر روسپی، هم مظهر پاکی است هم پتیاره و رجاله و لکاته، نمونه زیبایی است و تمثیلی از زشتی. این موجود تا زمانی که تنهاست دختری «اثیری» است و نمونه عشق و زیبایی و لطافت. اما به مجرد اینکه سروکله مرد خنزرپنزری پیدا می‌شود. به رجاله و لکاته ای عفریته خوی تبدیل می شود. ازنظر راوی مرد خنزرپنزری یک‌نیمه خداست. خدایی کوچک. پس با ورود او به قصه شاید قیود اجتماعی که نشأت‌گرفته از باورها و اعتقادات آمیخته با خرافات است نیز بر شخصیت ها تحمیل شود.
    راوی به دنبال جاودانگی است از همین رو می‌خواهد چشمان دختر اثیری را با نقاشی برای خودش جاودانه کند و چشم ها در فرهنگ های اساطیری نماد خدایایند به عنوان آنکه همه‌چیز را می‌بینند و می‌دانند. او می‌خواهد با این کار به زیبایی و جاودانگی دست یابد؛ اما نمی‌شود و نمی‌تواند. درنهایت خود به مرد خنزرپنزری تبدیل می‌شود. به چیزی که درجایی از وجودش نهفته بوده و حالا فرصت بروزو ظهور یافته؛ اما در این رفت‌وآمد او تغییراتی پیداکرده.
    درواقع او دانایی کور بوده که حالا به یک بینش ماورایی و فرا انسانی دست‌یافته. حالا او تا حدودی می‌داند که چه چیزی است و یا لااقل فهمیده که چه چیزی نیست! حالا هنرش معنای دیگری یافته. شاید زیبایی مطلق را درک کرده و یا به درک آن نزدیک شده. شاید به اندیشیدن و ژرفای اندیشه راه‌یافته. شاید عشق را فهمیده است؛ واین البته بعدی است و عالمی از عوالم وجود است که تا وارد آن نشوی و تجربه اش نکنی نمی‌توانی آن را بفهمی و در ک کنی، به شرط آنکه در این «عالم صور» نمانی و در آن گیر نکنی. باید بتوانی از آن عبور کنی. عالم صور همان چیزی است که راوی در آن سیر می‌کند و آن را می‌بیند. او درخت سروی را می‌بیند و رودی را و دختری را که چون فرشته است.
    رود که نشانه حاصل خیزی و جاودانگی است. خدایان رود غالباً مؤنث هستند. سرو که نشانه زندگی جاودان است نماد دنیای پس از مرگ. راوی می‌باید بتواند به عنوان یک هنرمند و نقاش این معانی و هر آنچه که را می‌بیند را در کنار هم بگذارد و مفهو می گسترده‌تر از آن ها بیرون بکشد. اما او عاجز از این مطلب است. او محو دختر می‌شود و مدهوش در خود می‌رود و در عالمی که می‌بیند می‌ماند و گیر می‌کند.
    بوف کور دارای دو بخش است. بخشی که در آن ماجراهایی که اکنون در رؤیا یا خواب ها رخ می‌دهند بیان می‌شود و دو دیگربخشی که به توصیف صحنه هایی از گذشته راوی که در بیداری از برابر چشمانش می‌گذرند می‌پردازد.
    بوف کور شرح رؤیا یا خوابی بلند است که زمان ها در هم می‌آمیزند و حصار زمان از میان برمی‌خیزد و فرومی‌ریزد؛ و این در عالم صور است که اتفاق می‌افتد. سیری که راوی یا همان نقاش از سوراخ رف خانه اش می‌کند. سوراخی که ظاهراً وجود ندارد و شاید استعاره‌ای باشد مبنی بر رهایی ذهنی راوی.
    راوی در پی فردیت خویش است واین از مظاهر روشنفکری و به سوی مدرنیته رفتن است او می‌گوید دردهایی هست که نمی‌توان به کسی گفت روح را در انزوا می‌خراشد و… راوی با زنی که رقاصه است ازدواج می‌کند زن با فاسق هایش می‌خوابد درنهایت معلوم می‌شود که زنش همان مادرش است اینجاست که «عقده ادیپ» او سر می‌گشاید. مردی که نمی‌تواند از پیله کودکی خود بدر آید و پیوند عاشقانه با مادر را بگسلد. لذا به مواد مخدر پناه می‌برد یکی از دردهای او همین پیوند است؛ که نمی‌تواند به کسی اظهار کند. راوی به جهت علاقه بیمارگونه و جنون‌آمیزی که به مادرش دارد از ایجاد ارتباط و پیوند عاطفی با دیگر زنان عاجز است.
    بوف کور اثر نمادینی است که در فضای خیالی و فرا واقعیتی، گذشته و حال را در هم می‌تند و در یک سیالیت ذهن شخصیت هایش را به پیچ‌وتابی عرفانی از جنس عالم صور وامی‌دارد که درنهایت به برون‌ریزی درون خود برسند؛ و آنچه را که در پس ذهن و روان ناخودآگاه خویش داشته‌اند در جلوی دیدگانشان ببینند. این‌گونه می‌شود که مخاطب می‌تواند با آن همراه شده و به یک هم ذات پنداری دراماتیک نایل آید.
    محمدعلی سجادی با نگاه خاص خود به بوف کور هدایت، امکان از بیرون نظاره کردن داستان و شخصیت ها و لاجرم تحلیل آن را برای مخاطبان فراهم آورده است. این‌گونه موجب شده است که روند داستان وهم ذات پنداری ناشی از آن مخاطب را درگیر خود نکرده تا بتواند به لایه های زیرین متن و تحلیل درست دست یابد. حداقل آنکه بتواند تا حدودی نمایش را فهمیده و درک کند. او شخصیتی ملموس‌تر را به داستان افزوده. شخصیتی که نقاش است و ناتوان از راه رفتن هرچند که هرازگاهی در مواقعی خاص از روی ویلچر بلند می‌شود و راه می‌رود.
    فلج بودن او شاید استعارهای از زمین‌گیر شدن هنرمند روشنفکری باشد که همچون راوی قصه به دنبال فردیت خویش است. به دنبال رهایی از قیود اجتماعی و باورها و سنت ها و خرافات پوسیده دست‌وپا گیر که آزادی او را سلب می‌کند و مانع از آن می‌شود که خویش را باز یابد و کشف کند درواقع به نوعی به خودشناسی برسد. این‌گونه عشق نیز معنی خود را از دست می‌دهد.
    آن مرد که آقای بوف نام دارد شاید به نوعی همان سایه روای باشد که شبیه به جغد بود و هرچه او می‌نوشت می‌بلعید. محمدعلی سجادی باجان دادن به این سایه و بحث پیرامون بوف کور هدایت که بین استاد نقاشی و شاگردش و آقای بوف درمی گیرد مجال نقدی هرچند اندک و واشکافی ای از نظریات گوناگون در خصوص بوف کور را در برابر تماشاکنان می‌گستراند. این به فهم و درک اثر پیچیده‌ای چون بوف کور توسط مخاطبان کمک شایانی کرده و آن راکمی قابل‌فهم می‌نماید. هرچند که جان دادن به سایه خود موجب پیچیدگی های شخصیتی و ساختاری به لحاظ دراماتیک می‌شود. بخصوص در مرد ارتباط منطقی و دراماتیک شخصیت ها با یکدیگر.
    اگر بتوانیم قصد هدایت را جهت انتخاب نام بوف کور برای داستانش متوجه شویم شاید بهتر بتوانیم آن را درک کرده و یا حداقل دلیل ارتباط ها را بفهمیم.
    می‌دانیم که بوف در اساطیر و فرهنگ های مختلف به دو مفهوم وجود دارد یکی شوم بودن و دیگری دانایی. در باور فرهنگ های شرقی مانند چین و ژاپن جغد چشمان مادر خود را بیرون می‌آورد و این نشان ناسپاسی فرزند است. ازاین‌رو او را پیام‌آور مرگ می‌دانند؛ اما او نماد دانایی نیز هست و گاهی هم تجسم شب و خواب. به دیگر سخن شاید سایه روای که به مثابه جغد بر او ظاهر شده است همان بخش از روشنگری و روشنفکری باشد، که می خواهد آزاد گردد و رها شود.اما هماره کم دانستن بسیار هراسناک تر از نادانستن است.ازاین رو است که نوشته های راوی را می بلعد تا به دانایی برسد. و زمانی که به دانایی رسید از بند وماندن در حصار و چرخه زمان و گیر کردن در عالم صور وخیال رها خواهد شد.اما این در صورتی است که ابتدا راوی خویش را از بند خود وعقده ادیپی که دامنگیر اوست و… رها کرده از عالم خیال به عالم واقع در غلتد واز قیود خود را رها سازد. قیود و باورهایی که چون افیون روح او را از درون آهسته آهسته می خراشد و می خورد.
    حال اگر بوفی کور باشد، درواقع دریچه دانایی‌اش مسدود است و ازآنجاکه جغد مادر خود را کور کرده پس به لحاظ ماهوی سرنوشت او با سرنوشت راوی که درنهایت دختر اثیری را می‌کشد و عاشق مادر خود است و او را نیز می‌کشد تقریباً هم‌خوان است. از سویی این‌گونه برمی‌آید که دختر اثیری همان رقاصه است که مادر اوست. و مرد خنزرپنزری پدرش.
    حال روای باید به این نادانی و کوری فکر و اندیشه و ذهن پایان دهد. این خفقان می‌تواند همان خفقان و استبدادی باشد که در زمان هدایت وجود داشت. دختر اثیری به گونه ای چشم اندیشه و دانایی او را باز می‌کند. واین عشق به دختر اثیری است که راوی را تا بدین جا می‌کشاند.
    گل نیلوفر اما نشانه زایش است. نیلوفر در فرهنگ های اساطیری شرقی زهدان کیهان است که همه‌چیز از او زاده می‌شود در اسطوره های هندی و مصری گلبرگ های نیلوفر در حال شکفتگی یک خدای آفریننده را نشان می‌دهد. ازآنجاکه در سپیده‌دم باز و در هنگام غروب بسته می‌شود به خورشید شباهت دارد که خود منبع الهی حیات است. نیلوفر تا حد زیادی وارد قلمرو ماورالطبیعه شده است و نماد ذات پاک جوهر طبیعت بشر است.
    حال اگر این ها را کنار یکدیگر قرار دهیم مسئله رهایی و شناخت خویش و دانایی و رسیدن به تمدنی مدرن از پس تمدن بزرگ ایرانی را نیز می‌توان در لایه های زیرین متن یافت. ازاین‌رو محمدعلی سجادی به درستی و با درک و دریافت زیر متن بوف کور نام نمایشش را « بوف نه چندان کور» نهاده است.
    به همین دلایل قهرمان قصه سجادی خود را در سه زمان می‌بیند زمان ها درهم‌تنیده می‌شوند واین سیالیت ذهن است که با تلفیقی از سورئال و تئاتر آنتوان آرتور و تضادها و تناقضات دراماتیک درروند قصه و شخصیت ها و برگشت از گذشته متمدن ایران‌زمین با نگاه و رویکردی امروزین برای رسیدن به آینده‌ای که دانایی و هویت واستقلا ل فکری و فردی در آن برای همه و بخصوص هنرمند روشنفکر وجود داشته باشد از این نمایش یک تئاتر پست‌مدرن می‌سازد. هرچند که این پست‌مدرن بودن نیز در متن بوف کور هدایت متبلور است.
    ایضاً نشانه ای چون آئینه در دو سوی صحنه نیز استعاره‌ای از مجازی بودن و درعین‌حال به دنبال خویش گشتن است واین که قصه در فضایی سورئال و فراواقعی در حال اتفاق است.
    از این ها که بگذریم به بازی ها می‌رسیم. مسعود کرامتی با درک پیچیدگی داستان و شخصیت ها حضور صحنه ای دراماتیکی دارد بدون آنکه بخواهد صداسازی تصنعی کند و یا ادا و اطوار دربیاورد و حس و بازی ها را بازی کند. او با ریتمی درست به راحتی چند شخصیت را بازمی‌نماید که قابل‌باور هستند همین‌گونه است رحیم نوروزی که درواقع هم نقش سایه را دارد هم راوی وهم به نوعی خود صادق هدایت را؛ او نیز بدون فشارهای غلو انگیز که عموماً در به روی صحنه آوردن این‌گونه شخصیت ها و فضاها انجام می‌دهند با حفظ ریتم درونی و بیرونی به راحتی و دراماتیزه شده کنش و واکنش ها، حس و حال و تحول در شخصیت و بازی را ارائه می‌دهد. بازیگران شخصیت های زن نمایش علیرغم این‌که تلاش مضاعفی را به انجام رسانده بودند اما به درستی هدایت نشده‌اند و به نوعی کلیشه و تصنع نزدیک می‌شدند درواقع بازی را بازی می‌کردند و درجاهایی به سوی نوعی ادا و اطوار می‌رفتند تا درک درست از فضا و شخصیت ها. استفاده از حرکات موزون نسبتاً بجا می‌نمود البته می‌شد که با یک توالی دراماتیک آن را اجرا نمود نه فقط از سر این‌که حالا حرکات فرم هم داشته باشیم. ریتم کلی و زمان نمایش نیز مطلوب بود. در انتها باید گفت که با نمایشی خلاقه و قابل تعمق و تأمل روبرو بودیم که مخاطب را به فکر وامی‌دارد. به محمدعلی سجادی و گروهش خسته نباشید می‌گویم.

    ایران تئاتر_سید علی تدین صدوقی