دسته: نگاه

  • نقد و نظری بر نمایش «گاوداری»

    نقد و نظری بر نمایش «گاوداری»

    سعید محبی: نمایش «گاوداری»، به نویسندگی باقر سروش و کارگردانی محمدِ نژاد که این شب‌ها در تالار سایهِ تئاتر شهر اجرا می‌شود، با بهره‌گیری از عناصر کشف و معما، درصدد است تا با ایجاد چالش در لایه‌های ژرف ساختاری، اندیشه را به پرسش بکشد و مخاطب را به تامل وادارد. محوریت دراماتیک اثر بر پیرامون مرگِ مالک کشتارگاه استوار است؛ پدری که جسدش پیش از خاکسپاری، در فضای خانه بوی تعفن می‌گیرد و این موضوع، بستر را برای مواجهه‌ای میان واقعیت و انکار فراهم می‌کند. فرزندان او در این میان، پیش از خاکسپاری، ناگزیر به بازخوانی روابط خویش، مواجهه با تبعیض‌های ساختاری و بازسازی برداشت‌های ذهنی خود از پدر، چه به تنهایی و چه در تقابل با یکدیگر، می‌شوند.

    در اینجا، محیط «کشتارگاه» فراتر از یک مکان جغرافیایی، به عنوان یک «رویدادگاه نمادین» عمل می‌کند؛ فضایی که در آن زیستِ خانوادگی، تابعِ مطلقِ تصمیمات و اقتدارِ پدری تعریف شده است. این بستر، بستری معنادار برای طرح یک نقد جامعه‌شناسانه فراهم می‌آورد؛ جایی که مرگ پدر، به محرکی برای واکاوی تضادهای خانوادگی و اجتماعی تبدیل می‌شود. این بهانه، از طریق مرگ مشکوک پدر و مواجهه‌ متفاوت فرزندان با این ماجرا، به شکلی معنادار شکل می‌گیرد؛ به‌ویژه زمانی که مشخص می‌گردد پدر بخشی از قلمرو کشتارگاه را پیش‌تر در جریان قمار باخته است و این عاملیتِ از دست رفتن، ابعاد دیگری از فروپاشی اقتدار او را آشکار می‌سازد.

    باقر سروش در لایه‌ متن و محتوا، موفق شده است میان «روایتِ قصه» و «مضمون فلسفی»، پیوندی استوار برقرار کند. او توانسته است قصه را به شکلی منسجم روایت کند. حضور و غیاب متناوبِ شخصیتِ غایب (پدر)، به نویسنده اجازه داده است تا معمای داستان را با دقت دراماتورژیک طراحی و تحلیل کند. نویسنده به جای پیچیدگی‌های فرمیِ بیهوده، بر جذابیتِ محتوایی و قابلیتِ کشف معنا تمرکز کرده است که این امر، برای یک درامِ موفق، کفایت می‌کند. نمایشنامه «گاوداری» از نظر ساختار دراماتیک هم، کفایت مطلوب را داراست؛ هرچند شاید در برخی بخش‌ها از نظر بسطِ ایده، تا حدی موجز و خلاصه عمل کرده باشد و اگرچه چیدمان دراماتیک درستی دارد، اما از منظر نوآوریِ فرمی، چندان تازه و نو نیست.

    با این حال، یک متنِ قوی، مستلزمِ «اجرای متناسب» با ظرفیت‌های دراماتورژیک خود است تا بتواند به غایتِ هنری خود دست یابد. در اجرای «گاوداری»، شکاف میان «کیفیت متن» و «کیفیت اجرا» به وضوح احساس می‌شود. علیرغم تلاش گروه هنرمندان جوان، اجرا در بازنمایی پتانسیل‌های روایی و محتوایی متن با چالش‌های جدی روبه‌روست. نخستین آسیب، در حوزه «ریتم و ضرب‌آهنگ» نمایان است؛ بازیگران با مکث‌های نادرست و تأخیر در اجرای دیالوگ‌ها، فضا را دچار لکنت و تاخیر کرده‌اند، به گونه‌ای که ریتم و ضرب‌آهنگِ لازم برای یک روایت منسجم شکل نمی‌گیرد. این اولین ضربه‌ای است که کیفیتِ اجرا به بدنه متن می‌زند.

    این نقص در دیاگرام ارتباطیِ اجرا، ریشه در بازیگریِ انفرادی و عدم هارمونیِ حسی و شیمیایی میان بازیگران دارد. عدم تناسب میان جنسیت‌های بازیگری و سبک‌های اجرایی، باعث شده است که جریان روایت دچار گسست شود. این عدم یک‌دستی در حضور صحنه‌ای، مانع از ایجاد یک هارمونی و یک‌دستی در روایت شده و در نتیجه، ارتباط کیفی و شهودی میان تماشاگر و صحنه به خوبی برقرار نمی‌شود. یکی از نقاط ضعف ساختاری در اجرا، مدیریتِ «عنصر صحنه» است؛ حضور جسد در مرکز صحنه در ابتدای نمایش، زمانی که تازه تنش‌ها و چالش‌های قصه در حال شکل‌گیری است، نوعی تداخل حسی ایجاد می‌کند. ذهن و حواس تماشاگر بر آن شیء (جسد) متمرکز است، در حالی که کاراکترها گویی از حضور آن بی‌خبرند؛ حتی در لحن و واکنش‌های خود، نشانه‌ای از حس کردن حضور آن ندارند. اگر قرار است این عنصر اصلاً حس نشود، پس حضور فیزیکی آن در صحنه چه هدفی دارد؟ این تناقض میان حضورِ جسد و بی‌تفاوتیِ بازیگران، از انسجام دراماتیک می‌کاهد.

    در مجموع، «گاوداری» نمایشی است که دغدغه‌های روشنفکرانه و محتوایی معناداری را به نمایش می‌گذارد و نشان‌دهنده تلاش گروهی جوان است که دغدغه‌ طرح مضمون را به درستی درک کرده‌اند. اما ضعف در «ساختِ اجرایی»، «فضاسازیِ حسی» و «ضبط ضرب‌آهنگ روایی»، از تحقق کاملِ پتانسیل‌های این اثر جلوگیری کرده و آن را با چالش‌های جدی در مواجهه با مخاطب روبه‌رو ساخته است.

    *عضو کانون ملی منتقدان تئاتر ایران

  • نقد و بررسی نمایش «نامقصد»

    نقد و بررسی نمایش «نامقصد»

    نمایش «نامقصد» که در خانه هنرمندان به نویسندگی و کارگردانی رضا بهکام بر روی صحنه است در سطح روایت داستانی درباره یک تراژدی فردی است، اما در لایه‌های عمیق‌تر به سازوکارهای اجتماعی خشونت و شیوه‌های بازتولید آن در حافظه فردی و جمعی می‌پردازد. تجاوز مهران به آبان در ظاهر یک کنش فردی است، اما نمایش به‌تدریج نشان می‌دهد که این خشونت در خلأ رخ نمی‌دهد؛ بلکه در شبکه‌ای از سکوت، انکار و عادی‌سازی اجتماعی تثبیت می‌شود. آزاده شاهد واقعه است اما مداخله نمی‌کند و همین سکوت، خشونت را از سطح یک جرم فردی به سطح یک شکست جمعی ارتقا می‌دهد. آنچه در ادامه رخ می‌دهد ــ ازدواج آزاده با مهران و تولد کودکی نابینا از این پیوند ــ نشان می‌دهد که خشونت نه تنها سرکوب نمی‌شود، بلکه در ساختار زندگی روزمره جذب و بازتولید می‌گردد.

    در اینجا مفهوم «خشونت نمادین» در اندیشه پیر بوردیو می‌تواند چارچوبی نظری برای فهم این وضعیت فراهم کند. بوردیو خشونت نمادین را نوعی سلطه می‌داند که از طریق سازوکارهای فرهنگی و عادت‌واره‌های اجتماعی اعمال می‌شود و چنان درونی می‌شود که اغلب به‌عنوان امری طبیعی و بدیهی پذیرفته می‌گردد (Bourdieu, ۱۹۹۱).

    در جهان «نامقصد»، خشونت مهران تنها در لحظه تجاوز حضور ندارد؛ بلکه در تداوم رابطه با آزاده و در عادی شدن این پیوند در زندگی روزمره بازتولید می‌شود. سکوت آزاده و پذیرش این وضعیت نشان می‌دهد که خشونت چگونه می‌تواند از سطح کنش فیزیکی به سطح ساختارهای اجتماعی منتقل شود. جامعه در چنین شرایطی نه تنها قادر به مهار خشونت نیست، بلکه آن را در درون نظم خود جذب می‌کند.

    پیامد چنین فرآیندی در نمایش با تولد کودکی نابینا تجسم می‌یابد؛ کودکی که نام آبان را بر خود دارد. نابینایی این کودک را می‌توان استعاره‌ای از جامعه‌ای دانست که حقیقت خشونت را نادیده گرفته و در نتیجه نسلی را پرورش می‌دهد که اساساً قادر به دیدن آن نیست. نام‌گذاری کودک با نام آبان نیز نشان می‌دهد که گذشته‌ای که حل نشده است، در قالب آینده بازمی‌گردد.

    در کنار این خوانش جامعه‌شناختی، نمایش را می‌توان در پرتو نظریه تروما و حافظه جمعی نیز تحلیل کرد. موریس هالبواکس معتقد است که حافظه همواره در چارچوب‌های اجتماعی شکل می‌گیرد و تجربه‌های فردی تنها در بستر این چارچوب‌ها معنا پیدا می‌کنند (Halbwachs, ۱۹۹۲). در چنین چارچوبی، تجربه‌های خشونت‌آمیز اغلب به‌صورت کامل روایت نمی‌شوند، بلکه در حافظه جمعی به شکل گسسته و بازگشتی باقی می‌مانند. نظریه‌پردازان مطالعات تروما، از جمله کتی کاروت، نیز تأکید می‌کنند که تروما معمولاً در قالب بازگشت‌های ناگهانی و تصاویر تکرارشونده ظاهر می‌شود، زیرا تجربه اولیه آن چنان شدید است که در لحظه وقوع به‌طور کامل درک نمی‌شود (Caruth, ۱۹۹۶).

    در «نامقصد» نیز گذشته به شکل خطی بازگو نمی‌شود؛ بلکه در قالب ایمیل‌هایی که پس از ده سال بازمی‌گردند، در خاطرات گسسته شخصیت‌ها و در بازگشت نام آبان در نسل بعدی دوباره ظاهر می‌شود. این بازگشت‌های تکرارشونده نشان می‌دهد که خشونت سرکوب‌شده هرگز به‌طور کامل ناپدید نمی‌شود، بلکه در حافظه جمعی باقی می‌ماند و در لحظه‌ای دیگر خود را آشکار می‌کند. از این منظر، ساختار روایی نمایش را می‌توان نوعی بازنمایی دراماتیک از منطق تروما دانست؛ گذشته‌ای که پایان نیافته و به شکل‌های مختلف به اکنون بازمی‌گردد.

    این منطق تروما در سطح اجرا نیز بازتاب پیدا می‌کند. بدن بازیگران در بسیاری از لحظات به حامل حافظه تبدیل می‌شود. اجرا از رئالیسم روان‌شناختی فاصله می‌گیرد و به بیانی اکسپرسیونیستی نزدیک می‌شود؛ جایی که بدن‌ها حامل رنجی هستند که کلمات قادر به بیان آن نیستند. صحنه حمله خواهر آبان به آزاده با چاقو، به جای آنکه صرفاً یک کنش واقع‌گرایانه باشد، به نوعی انفجار بدنی خشونت تبدیل می‌شود؛ خشونتی که سال‌ها در سکوت انباشته شده و اکنون در حرکت بدن‌ها آشکار می‌شود.

    در کنار این دو چارچوب نظری، روایت نمایش را می‌توان با الگوی اسطوره‌ای «سفر قهرمان» جوزف کمبل نیز مقایسه کرد. کمبل در کتاب «قهرمان هزارچهره» ساختاری اسطوره‌ای را توصیف می‌کند که در آن قهرمان پس از مواجهه با بحران از جهان عادی خارج می‌شود، وارد قلمرو ناشناخته می‌گردد، با نیروهای تاریک روبه‌رو می‌شود و در نهایت با دانشی تازه به جامعه بازمی‌گردد (Campbell, ۲۰۰۸). اما «نامقصد» این الگو را به شکلی وارونه بازآفرینی می‌کند. آبان در لحظه تصادف ــ که خود آن را نوعی «پرواز» توصیف می‌کند ــ از مرز میان زندگی و مرگ عبور می‌کند؛ لحظه‌ای که می‌تواند معادل عبور از آستانه در الگوی کمبل تلقی شود.

    با این حال، این سفر هرگز به مرحله بازگشت نمی‌رسد. در الگوی کمبل، قهرمان پس از عبور از تاریکی با دانشی تازه بازمی‌گردد تا جامعه را دگرگون کند. اما در «نامقصد» چنین بازگشتی رخ نمی‌دهد. قهرمان غایب می‌ماند و جامعه بدون مواجهه با حقیقت به زندگی خود ادامه می‌دهد. در نتیجه چرخه خشونت متوقف نمی‌شود و گذشته در قالبی تازه بازمی‌گردد.

    از این منظر، «نامقصد» را می‌توان روایتی از شکست سفر قهرمان دانست؛ روایتی که در آن جامعه نه قادر به مواجهه با تروماست و نه توانایی گسستن از چرخه خشونت را دارد. فرودگاه در این میان به فضایی نمادین تبدیل می‌شود: مکانی میان جهان‌ها، میان حرکت و توقف، میان رفتن و نرسیدن. در چنین جهانی، پرواز دیگر نشانه رهایی نیست، بلکه تصویری از تعلیقی است که پایان روشنی برای آن وجود ندارد.

    نمایش «نامقصد» به نویسندگی و کارگردانی رضا بهکام، تهیه کنندگی عماد اخلاقی و بازی ناهید عساکره، سحر بیرانوند و نازنین میهن تا ۱۲ خرداد ۱۴۰۵ در خانه هنرمندان، تماشاخانه انتظامی هر شب به جز شنبه ها، ساعت ۱۸:۳۰ به روی صحنه خواهد رفت.

  • درباره نمایش «چند سال پیش»

    درباره نمایش «چند سال پیش»

    تئاتر آنلاین: این نمایش با نویسندگی کهبد تاراج و کارگردانی مهرداد ضیایی، با بهره‌گیری از ساختار اپیزودیک و درامی پازل‌گونه، رویدادهای کلیدی این چهار دهه را به عنوان محرک‌های دراماتیک انتخاب می‌کند تا به واسطه ترتیب تاریخی این رویدادها، پدیدارشناسی رنج، فقدان و فروپاشی شهری را به اجرا بگذارد. در این مسیر موفق هم بوده است. خوب توانسته است برداشتش از روح اجتماعی شهر را به اجرا بگذارد و تماشاگر را هم می‌تواند دقیقا پشت همان دریچه‌ای قرار بدهد که همراه با او از آن به شهرش نگاه کند.

    کهبد تاراج، درام‌نویس پرکار و موفقی است. مهرداد ضیایی هم همین‌طور. کهبد خوب می‌نویسد و معمولا هم در نوشتن آدم‌هایی از یک طبقه اجتماعی خاص مهارت بیشتری دارد و اتفاقا به واسطه فرهنگ اجتماعی کارکترهای نمایشنامه‌هایش، تهرانی‌نویس هم هست. اما «چند سال پیش»، بهترین نوشته‌اش نیست؛ اول از همه به خاطر اینکه خوب شروعش نمی‌کند. روایت «چند سال پیش» در اپیزودهای آغازین، بیشتر تمایل به عملکردهای ادبیات داستانی دارد تا دراماتیک. شخصیت‌ها می‌آیند و رو به تماشاگر قصه‌ای را تعریف می‌کنند.

    عکس تئاتر | نمایش چند سال پیش

    راویان اول شخص درام کهبد تاراج و اجرای مهرداد ضیایی، قصه خوان این اجرا هستند تا بازیگران آن. نمی‌دانم چرا این نوع روایت را برای ابتدای کارش انتخاب کرده است، در حالی که به مرور و در اپیزودهای بعدی عملکرد روایت درست می‌شود؛ دراماتیک می‌شود. یعنی به مرور کارکترها در ارتباط با هم قصه را روایت می‌کنند. به مرور، داستان‌گویی تبدیل می‌شود به روایت درام. درست می‌شود. اما طول می‌کشد تا اجرا دست از راوی اول شخص و نقل مستقیم رویدادهای داستان بردارد. اتفاقا از همین‌جا به بعد هم اجرا جان می‌گیرد و جذابیت پیدا می‌کند.

    پوستر نمایش چند سال پیش

    نمایش چند سال پیش

    اما پیش از این از منظر ساختاری، نمایش با یک چالش مهم روبه‌رو است؛ گذار از «روایت‌گری خطی/داستانی» به «درام مبتنی بر تعامل و ارتباط»؛ در اپیزودهای نخستین، اثر بیشتر به ادبیات داستانی (Narrative) متمایل است؛ جایی که شخصیت‌ها بیشتر نقش راویان اول‌شخص را ایفا می‌کنند تا کنش‌گران دراماتیک. این شیوه که در آن «گویندگی» بر «کنش» غلبه دارد، باعث می‌شود لایه دراماتیک اثر در ابتدا ضعیف بماند. با این حال، در روند تکامل روایت، نمایش از حالت نقل مستقیم (Telling) به حالت نمایش (Showing) کوچ می‌کند. گذار از اپیزودهای ابتدایی به روایت‌های میان شخصیت‌ها از قصه کیمیا و جلال به بعد، نقطه عطف دراماتیک اثر است که در آن، گفت‌وگو و تعامل، موتور محرک داستان‌گویی را تشکیل می‌دهد و در نهایت، به شکلی دراماتیک، مفهوم «رویداد-شهر» را بازنمایی می‌کند.

    ویدئو و تصویر قاب شده و مستقل از اجرا به نظرم نمی‌تواند کمکی به اجرای تئاتری بکند مگر آنکه بخش جدانشدنی از خود آن بشود. در نمایش مهرداد ضیایی و صحنه خالی آن هم، تصاویر شهر هرچند تصوری از لوکیشن را ایجاد می‌کنند اما جزیی از بافت اجرا نیستند. قاب شده‌اند و بازنمایی می‌کنند؛ همین! در طراحی صحنه و روایت بصری؛ در «صحنه خالی» اگرچه تصاویر ویدئویی مستعمل شده‌اند، اما این تصاویر به جای آنکه با بافت (Texture) اجرا در هم تنیده شوند و بخشی از زبان سین‌تئاتری یا دیالوگ بصری اثر باشند، بیشتر در نقش «بازنمای مستقل» ظاهر شده‌اند. این امر باعث می‌شود بار فضاسازی و انتقال عواطف، به‌طور سنگین بر دوش بازیگران و موسیقی قرار گیرد. موسیقی در این اثر، نقشی مکمل در تشدید فضای ذهنی و عمق بخشیدن به روایت ایفا می‌کند، اما خلاء میان تصویرِ قاب‌بندی‌شده و فضای فیزیکی صحنه، از منظر یک‌پارچگی بصری، فرصتی برای غنای بیشتر اجرا باقی می‌گذارد.

    در نهایت، «چند سال پیش» فراتر از یک بازگشت نوستالژیک، در پی واکاوی پیکره‌ فروپاشیده شهر است. هرچند روایت از نظر جامعیتِ رویدادها یا انسجامِ ساختاری در برخی بخش‌ها دچار نقص است، اما توانایی اثر در درگیر کردن مخاطب با پازلِ تاریخ اجتماعی، باعث می‌شود تماشاگر نه تنها به عنوان یک ناظر، بلکه به عنوان بخشی از فرآیند تکمیل این پازلِ شهری، با اثر پیوند برقرار کند.

    ایران تئاتر – عضو کانون ملی منتقدان تئاتر ایران

  • درباره نمایش «بیست و چهار» به کارگردانی علی حیدری

    درباره نمایش «بیست و چهار» به کارگردانی علی حیدری

    تئاتر آنلاین: «بیست و یک روز باید بگذرد تا خون پاک بشود»؛ امیراسعدخان به این امید همه تلاشش را می‌کند تا دو پسرش را اعتیاد نجات بدهد. دو شب از این بیست و یک شب در نمایشنامه محمود استاد محمد، طوری در فاصله میان جزئیات رویدادهای تلخ اجتماعی و جهان ناتورالیستی آن روایت می‌شود که توانسته تمام یک قصه کامل را در خود بگنجاند.

    استاد محمد در زمان خودش با یک چنین درامی، کار را از طرفی تمام کرده و از سویی دیگر با نگاه متفاوت به جامعه از پشت قاب صحنه تئاتر، تازه آن را (در زمان خودش) در تئاتر ایران آغاز کرده است. برای همین بعد از پایان قصه پسرهای امیر اسعدخان، تماشاگر حالا در میان سطرهای روایت، نوک نیش تند نگاهی انتقادی به جامعه را می‌یابد و در جستجو برای درک آن متوجه زیرمتن می‌شود و جهانی را می‌یابد که معنایش را با کمی تعمق می‌تواند در اشتراک با دنیای خودش به راحتی درک کند و بفهمد و از فهمیدنش لذت ببرد. بخش مهمی از این معنا را منطق رویدادها و جزئیات عمدتا چرک روابط بین اشخاصی تعریف می‌کند که بخشی از ساختار یک فرهنگ است؛ فرهنگی که تابع جزییات زمانه و زندگی آن آدمها در خانواده و محله و جامعه‌شان است.

    بیست و چهار

    حالا پرسش من اینست که «شب بیست و یکم» در خوانش امروزش توسط علی حیدری چه اندازه به این مناسبات فرهنگی توجه داشته است؟ منظورم جزئیاتی از فرهنگ است که امروز به سرعت و بارها و بارها در طول یک دهه تغییر می‌کنند و اصلا متفاوت می‌شوند. منظور جزئیاتی از رفتار و گفتار و زبان و منش است که به سرعت در حال تغییر و به‌روزرسانی خودش است! به بیان دیگر نمایش «بیست و چهار» چقدر براساس نیازسنجی مخاطب امروز طراحی شده و چه اندازه به دنیایی که ما الان در آن زندگی می‌کنیم نزدیک است؟

    نمایش «بیست و چهار» به کارگردانی علی حیدری که این روزها در کارگاه نمایش تئاتر شهر اجرا می‌شود، با تغییر در ترتیب منطق رویدادهای قصه، ساختاری تقریبا متفاوت از درام استاد محمد پیدا کرده است.

    صرفنظر از نقش پررنگ کارکتر نویسنده در ارتباط میان فروغ و فرخ، مهم‌ترین ویژگی این خوانش متفاوت، دریچه‌ای است که حیدری برای بیان جهان قصه‌اش انتخاب کرده و هدفی است که از اجرای آن دنبال می‌کند. او هم مثل استاد محمد، نیش تند نقدش متوجه هیولایی است که در جامعه‌اش می‌بیند و مردم را نشانه رفته؛ هرچند که مثل شب «بیست و یکم» روی قصه‌ای برای بیان آن متمرکز نشده است. به جای تمرکز بر قصه که ناگزیر جامعه را با جزئیات ترسناک آن بزرگ‌نمایی بکند؛ علی حیدری، خطوط پررنگ‌تری از انتقادات را مثل رگ‌های ورم کرده‌ای از اجرایش در اختیار تماشاگر قرار می‌دهد تا واکنش مخاطب را در آنها تزریق کند. همین هم کمی از ارزش کار او کاسته است.

    بیست و چهار

    گروه خوب و جوان «بیست و چهار»، توانسته‌اند این نمایش را با ضرباهنگی یک‌دست اجرا کنند. «بیست و چهار» با تار پود زمانه «شب بیست و یکم» روایت می‌شود اما خیلی تلاش می‌کند تا امروزی شود؛ حرف‌های امروزی می‌زند و کنایه‌هایش را هم می توان درک کرد و دریافت.

    حیدری توانسته به خوبی جهانی را خلق کند که قصه در آن هویتی منطقی پیدا کند. از این منظر، «بیست و چهار» را می‌توان اجرای خوبی از یک گروه جوان و خلاق ارزیابی کرد که شکل و ساختار درستی را برای بیان مفهوم مورد نظرشان انتخاب کرده‌اند. و البته برای کاری که دارند می‌کنند، در عین اینکه ساده به نظر می‌رسد، مسیر دشواری را انتخاب کرده‌اند.

    *مهدی نصیری – عضو کانون ملی منتقدان تئاتر ایران

  • «در همسایگی تزارها»؛ روایتی چندلایه از زیست انسان در سایه قدرت و تاریخ

    «در همسایگی تزارها»؛ روایتی چندلایه از زیست انسان در سایه قدرت و تاریخ

    تئاتر آنلاین: نمایش «در همسایگی تزارها» به نویسندگی محمدرضا کوهستانی و کارگردانی احمد سلیمانی، نمونه‌ای دقیق، اندیشیده و چندلایه از تئاتر معاصر ایران است؛ اجرایی که با تکیه بر متن هوشمندانه و کارگردانی مینیمال اما عمیق، مخاطب را به تماشای زیست انسان‌هایی دعوت می‌کند که در مجاورت تاریخ، قدرت و سایه‌های بزرگ‌تر از خود زندگی می‌کنند.

    «همسایگی» در این نمایش صرفاً یک موقعیت مکانی نیست، بلکه مفهومی فلسفی و اجتماعی است؛ جایی که آدم‌ها ناخواسته در کنار امر عظیم قرار می‌گیرند و هویت‌شان در نسبت با آن تعریف می‌شود. تزارها در این معنا، بیش از آن‌که شخصیت باشند، استعاره‌ای از قدرت، تاریخ و سلطه‌اند؛ عناصری همیشه حاضر که زندگی روزمره را به شکلی نامرئی اما مداوم تحت تأثیر قرار می‌دهند.

    احمد سلیمانی با درک دقیق از جهان نمایشی کوهستانی، اجرایی خلق کرده که مبتنی بر سکوت، مکث و جزئیات رفتاری است. صحنه‌ها فرصت نفس کشیدن دارند، روابط انسانی به‌تدریج شکل می‌گیرند و معنا نه با تأکید مستقیم، بلکه به شکلی آرام و تدریجی به مخاطب منتقل می‌شود.

    بازیگران نمایش، کلیتی منسجم و هماهنگ می‌سازند. علی اوجی با حضوری کنترل‌شده و دقیق، وزنی مفهومی به صحنه می‌دهد و شخصیتی را شکل می‌دهد که میان قدرت و تردید معلق است. الناز حبیبی با ریزه‌کاری‌های درونی در نگاه و لحن، لایه‌های عاطفی پنهان متن را زنده می‌کند و نسرین نصرتی با انرژی زنده و واکنش‌های انسانی، ضربان حیات را در بطن اجرا حفظ می‌کند.

    نمایش در مرز ظریف میان طنز تلخ و درام تأمل‌برانگیز حرکت می‌کند؛ جایی که لبخندها اغلب طعم اندوه دارند و موقعیت‌های به‌ظاهر عادی، ناگهان به پرسش‌های عمیق وجودی بدل می‌شوند. این تعادل ظریف، از نقاط قوت اجرای سلیمانی به‌شمار می‌آید.

    طراحی صحنه و نور، فضایی هم‌زمان معاصر و تاریخی را تداعی می‌کند و به شکل مؤثری جهان نمایش را کامل می‌سازد. همه‌چیز در خدمت ایده «همسایگی با قدرت» است؛ قدرتی که دیده می‌شود، اما مستقیم لمس نمی‌شود و درست به همین دلیل، تأثیرش عمیق‌تر است.

    «در همسایگی تزارها» نمایشی نیست که تماشاگر را سرگرم کند تا فراموش کند؛ بلکه آرام، بی‌ادعا و صبورانه او را وادار به فکر کردن می‌کند؛ درباره نسبت خودش با قدرت، با تاریخ و با همسایه‌هایی که شاید چندان هم دور از او نباشند. این اثر، تئاتری بالغ، نجیب و عمیق است که ارزشش نه در فریاد، بلکه در سکوت‌های حساب‌شده و معنا‌دارش نهفته است.

    نویسنده: احسان سبکتکین

    محمدرضا کوهستانی، نمایشنامه‌نویس شناخته‌شده تئاتر معاصر ایران، نویسندگی این اثر را بر عهده دارد و احمد سلیمانی آن را کارگردانی کرده است. تهیه‌کنندگی نمایش نیز بر عهده محمد قدس است.

    در این نمایش، بازیگرانی چون امیرحسین آرمان، وحید آقاپور، علی اوجی، الناز حبیبی، نیما سیاری و نسرین نصرتی (به ترتیب حروف الفبا) به ایفای نقش می‌پردازند.

    طراحی صحنه اثر را علی ساسانی‌نژاد بر عهده دارد و طراحی لباس توسط سارا مژده انجام شده است. مونا جعفری به‌عنوان طراح گریم، شایان صفوی به‌عنوان طراح صدا و پدرام رضوانی به‌عنوان طراح نور، از دیگر اعضای اصلی گروه خلاق نمایش هستند.

    سحر نزهت دستیار کارگردان و برنامه‌ریز، بهزاد اسحاقی مدیر تولید و علی اکباتانی دستیار تهیه‌کننده این اثر نمایشی هستند. همچنین روژان کردنژاد به‌عنوان منشی صحنه و سعید رنجبر به‌عنوان مدیر صحنه در این پروژه حضور دارند.

    گرافیک و تبلیغات نمایش توسط میثم میرزائی طراحی شده و رعنا نوری مدیریت تبلیغات را بر عهده دارد. عکاسی اثر را حسین حاجی‌بابایی انجام داده و روابط عمومی و مشاوره رسانه‌ای نمایش بر عهده علی کیهانی (راوی‌مدیا) است.

    در بخش‌های اجرایی و فنی، گروه‌های متعددی در ساخت دکور، لباس، نور، صدا و ماسک با این نمایش همکاری دارند که از جمله آن‌ها می‌توان به حمیدرضا صفری، پیمان سلمانی، ابراهیم یحیی‌زاده و بهنام معیریان اشاره کرد. عکاسی و فیلم‌برداری پشت صحنه نیز توسط سروش منوچهری انجام می‌شود.

    خلاصه داستان:
    داستان نمایش درباره زنی مرموز است که در عمارت پدری خود، واقع در نزدیکی قبرستان قدیمی شهر، زندگی می‌کند و طبق سنتی خانوادگی به مسافران در راه‌مانده پناه می‌دهد. با انتشار خبر ناپدید شدن چند مرد سالخورده در طول یک سال گذشته، سلسله‌ای از اتفاقات در این عمارت رقم می‌خورد که در نهایت به افشای رازی بزرگ‌تر منجر می‌شود.

  • نقدی بر نمایش «شکستن امواج»

    نقدی بر نمایش «شکستن امواج»

    تئاتر آنلاین – سیدحسین رسولی: نمایش «شکستن امواج» به کارگردانی مجتبی جدی، اقتباسی از متن «قبیله‌ها» اثر نینا رِین است که در «تئاتر لبخند» به اجرا درآمده است. نمایش از لحظه‌ای آغاز می‌شود که شخصیت‌ها در حال گفتگو هستند، اما یکی از آن‌ها به علت ناشنوایی نمی‌تواند حرف بزند که نشان‌دهنده‌ی جایگاه حاشیه‌ای او در «نظم نمادین» است.

    متن ارژنگ ‌طالبی‌نژاد با تغییر بستر رویدادها ـ به ویژه تغییر شخصیت اصلی نینا رِین از «بیلی، پسر ناشنوا» به «نیلی، دختر ناشنوا» ـ موضوعات خانواده، زبان و هویت را به بستر فرهنگی و اجتماعی ایران منتقل کرده است. این تغییر، بیش از جابه‌جایی جنسیتی، بازتعریفی از مفهوم «سوژه‌ی سخنگو» محسوب می‌شود.

    در این اجرا، پرسش‌هایی درباره‌ی زبان، قدرت و جایگاه افرادی که به حاشیه رانده شده‌اند مطرح می‌شود که مخاطب را به تفکر درباره‌ی روابط خانوادگی و اجتماعی دعوت می‌کند. اما یک پرسش کلیدی در مورد دراماتورژی این است که آیا بر اساس پارادایم‌های جدید اجرایی، تغییراتی معاصر در این اجرا رخ داده است یا نه؟

    شکستن امواج

    میز شام؛ میدان نبرد

    در نخستین صحنه‌ی «شکستن امواج»، میز شام خانه‌ای از طبقه‌ی متوسط آرام‌آرام چیده می‌شود. قرار است خانواده‌ای پرادعا، پرحرف و پرخاشگر دور آن جمع شوند، اما به‌جای یک دورهمی صمیمی، فضایی متشنج شکل می‌گیرد. پدر خانواده ـ با بازی پرقدرت عباس جمالی ـ محور اصلی تنش‌های این خانواده‌ی روشنفکر است. خنده‌های عصبی و بی‌موقع، حملات کلامی و حضور نیلی (دختر ناشنوا) با بازی قابل‌توجه شیدا خلیق، فضای صحنه را شکل می‌دهند. نیلی با تلاش برای لب‌خوانی می‌کوشد در میان هیاهوی خانوادگی دیده شود، اما تماشاگر درمی‌یابد مسئله فراتر از این ارتباط‌ناپذیری است.

    نمایش‌نامه بر این پرسش اساسی تأکید می‌کند: آیا ما حاضر به یادگیری زبان اشاره برای ارتباط با فردی ناشنوا هستیم یا ترجیح می‌دهیم همچنان در چرخه‌ی زبان شنیداری و تکراری خود گرفتار بمانیم؟ گفت‌وگوی کنایه‌آمیز خانواده درباره‌ی رابطه‌ی رزا، دختر دیگر خانواده، با پیرمردی شصت‌ساله ـ که دانا، پسر خانواده، او را «شوگرددی» می‌نامد ـ نمونه‌ای از این فضای پرتنش است. در ادامه آشکار می‌شود دانا ـ که معتاد و دانشجو است ـ توان زندگی مستقل ندارد و برخلاف میل پدر دوباره به خانه بازگشته است. «رزا» نیز در موقعیتی مشابه قرار دارد و پدر بارها به هر دو می‌گوید خانه را ترک کنند.

    خانواده، اقتدار و بحران ارتباط

    خانواده‌ی مورد بحث در ظاهر واجد سیمای روشنفکری است: پدر و مادر هر دو استاد دانشگاه‌اند و خود را چهره‌های فرهنگیِ معتبر می‌پندارند. بااین‌حال، تناقض بنیادی در همین نقطه رخ می‌دهد؛ پدر با وسواس و اشتیاقی چشمگیر زبان چینی را می‌آموزد، اما در برابر یادگیری زبان اشاره ـ تنها امکان واقعی برای ارتباط با دختر ناشنوایش ـ مقاومت می‌کند.

    میز شام، یک نشانه‌ی کلیدی و مرکز اصلی فروپاشی این خانواده است که یادآور سنت «نمایش‌های آشپزخانه‌ای» در انگلستان دهه‌ی پنجاه و شصت است؛ آثاری که با تمرکز بر فضای بسته‌ی خانه و مناسک روزمره، فروپاشی روابط خانوادگی و عصبیت نسل جدید را به نمایش می‌گذاشتند.

    نمونه‌های شاخص این سنت، همچون «با خشم به گذشته بنگر» اثر جان آزبورن و «جشن تولد» از هارولد پینتر، خانواده یا جمع کوچک را به میدان تنش‌های اجتماعی و سیاسی بدل می‌کنند. در این آثار، خانه دیگر مکان آرامش نیست، بلکه عرصه‌ای است که تضادهای طبقاتی، نسلی و ایدئولوژیک در آن متراکم می‌شوند. همین الگو در نمایش «شکستن امواج» نیز تکرار می‌شود: میز شام، صرفاً یک موقعیت روزمره نیست، بلکه صحنه‌ای است که در آن بحران‌های عمیق‌تر اجتماعی و فرهنگی بازنمایی می‌گردند.

    افزون بر این، خانواده دیگر صرفاً یک واحد خصوصی نیست؛ بلکه استعاره‌ای از «قبیله» است که نینا رِین در متن اصلی طرح کرده بود. این قبیله در نسخه‌ی ایرانی، به‌وضوح در حال فروپاشی است: پدر و مادر روشنفکر، فرزندان سرکش و دختر ناشنوا، همگی نشان می‌دهند که زبان مشترک از دست رفته و هیچ توافقی بر سر حقیقت وجود ندارد. فروپاشی خانواده، در واقع فروپاشی قبیله‌ای است که قرار بود هویت ببخشد.

    مواجهه با زبان بحرانی

    نمایش «قبیله‌ها» تضاد بنیادین میان زبان گفتاری و زبان اشاره را به میدان اصلی کشمکش بدل می‌کند؛ جایی که بیلی ناگزیر است وفاداری خود را میان دو قبیله‌ی استعاری جابه‌جا کند. همین الگو در «شکستن امواج» نیز تکرار می‌شود، با این تفاوت که روابط میان شخصیت‌ها به سوی نوعی ملودرام خانوادگی حرکت می‌کند.

    در بخش نخست روایت، همه‌چیز به نبرد میان اعضای خانواده و پدر سلطه‌گر و خودشیفته تبدیل می‌شود. روشنفکری پدر، به‌مثابه سرمایه‌ی مشروع فرهنگی، ابزار طرد و تحقیر دیگران است؛ او خود را استاد ممتاز بهترین دانشگاه ایران و صاحب حقیقت می‌داند و از همین جایگاه، دیگران را به حاشیه می‌راند.

    در بخش دوم، روابط عاطفی روشن‌تر می‌شوند. نیلی از آشنایی با دختری کم‌شنوا به نام سیما سخن می‌گوید و تصمیم خود برای ترک خانه را اعلام می‌کند. جمله‌ی او به دانا، یکی از مضمون‌های اساسی است: «خانواده‌ها خوبن… ولی تا یه سنی. از یه‌جایی به بعد برای همه بهتره که جدا زندگی کنن».

    این موقعیت یک نقطه‌ی عطف است: لحظه‌ای که سوژه میان دو قبیله‌ی قدیم و جدید قرار می‌گیرد. این انتخاب صرفاً عاطفی نیست؛ بلکه از منظر ژیژکی، انتخاب میان دو نظم نمادین است. نظم نمادین قدیم همان خانواده‌ی پرحرف است که ناشنوایی نیلی را سال‌ها «نامرئی» کرده است.

    خانواده با کنترل زبان و ممنوعیت‌نامه‌ی زبان اشاره، بدن و هویت نیلی را «نرمال‌سازی» می‌کند. او در این نظم قدیمی، از حق داشتن زبان خود محروم است و در عین حال تحت حمایت پدر و مادر قرار دارد؛ حمایتی که هم‌زمان ابزار سلطه است. از منظر فوکویی، انتخاب نیلی میان دو قبیله، انتخاب میان دو رژیم حقیقت است: یکی که او را «مشکل‌دار اما قابل اصلاح» تعریف می‌کند و دیگری که او را «فردی عادی» می‌بیند. هر دو رژیم، شبکه‌ای از قدرت و نهادهای انضباطی را پشت خود دارند.

    واژگونی خیره‌کننده‌ی استبداد روشنفکری 3

    میدان برخورد نظام‌های دلالتی

    نمایش «شکستن امواج» را می‌توان از منظر نشانه‌شناسی فرهنگی به‌مثابه میدان برخورد نظام‌های دلالتی متکثر تحلیل کرد؛ جایی که سه نظام ارتباطی ـ زبان گفتاری، زبان اشاره و زبان نوشتاری (زیرنویس و پروژکشن) ـ در کنار هم قرار می‌گیرند و سه سطح متفاوت از تولید معنا را شکل می‌دهند. حتی عنوان «شکستن امواج» خود یک نشانه‌ی چندلایه است. امواج در اینجا استعاره‌ای از فشارهای اجتماعی و زبانی‌اند که مدام بر ساحل زندگی نیلی فرود می‌آیند.

    علاوه‌براین، اگر از منظر دریدایی به «شکستن امواج» نگاه کنیم، با جابه‌جایی و واژگونی دوگانه‌های تثبیت‌شده مواجه می‌شویم. این نمایش، روابط متضاد را به سطح می‌آورد و نشان می‌دهد که هیچ دوگانه‌ای پایدار نیست:

    ۱. مرکز/حاشیه: خانواده‌ای که با زبان گفتاری ارتباط برقرار می‌کند در مرکز قرار دارد، درحالی‌که نیلی (دختر ناشنوا) به حاشیه رانده می‌شود. این وضعیت به دوگانه‌ی مشروعیت گفتار/نامشروعیت اشاره نیز گره خورده است.

    ۲. مشروعیت روشنفکری/نامشروعیت مردم عادی: پدر و مادر استاد دانشگاه‌اند و خود را حامل حقیقت می‌دانند، اما نظر دیگران را حذف می‌کنند. در اینجا روشنفکری به‌عنوان زبان قدرت عمل می‌کند.

    ۳. مشروعیت لذت‌گرایی مردانه/نامشروعیت لذت‌گرایی زنانه: رابطه‌ی رزا با پیرمردی شصت‌ساله «نامشروع» معرفی می‌شود، درحالی‌که همین نوع رابطه پیش‌تر برای پدر و مادر او رخ داده است؛ مادر خانواده، دانشجوی پدر بوده و فاصله‌ی سنی آن‌ها بسیار زیاد است. این تناقض، نشان‌دهنده‌ی بازتولید تبعیض جنسیتی در قالب مشروعیت‌های فرهنگی است.

    نتیجه‌گیری: فروپاشی قبیله

    «شکستن امواج» را می‌توان بازآفرینی‌ای دانست که بحران تعصب اجتماعی، خودشیفتگی زبانی و فروپاشی خانوادگی را در بستر ایرانی بازتاب می‌دهد و نشان می‌دهد چگونه حاشیه می‌تواند مرکز را به چالش بکشد. این اثر، با جابه‌جایی شخصیت‌ها و بازتعریف موقعیت‌ها، پرسش‌های بنیادین «نینا رِین» درباره‌ی زبان و هویت را به زمینه‌ای بومی منتقل کرده و از خلال آن، سازوکارهای قدرت و طرد را آشکار ساخته است.

    خانواده دیگر یک واحد خصوصی و بسته نیست؛ بلکه استعاره‌ای از «قبیله» است، همان مفهومی که رِین در متن اصلی طرح کرده بود. پدر و مادر روشنفکر، فرزندان سرکش و به‌ویژه دختر ناشنوا، همگی نشان می‌دهند که زبان مشترک از دست رفته و هیچ توافقی بر سر حقیقت وجود ندارد.

    البته باید اذعان کرد که برخی بازی‌ها و به‌ویژه کارگردانی، از متن جلوتر حرکت می‌کنند. متن اقتباسی در مواردی نمی‌تواند انتقاداتی را که مطرح می‌کند به‌طور دراماتیک بپروراند و گاه با رویکردی سطحی از آن‌ها عبور می‌کند؛ نمونه‌ی بارز آن، اشاره‌ی کوتاه و کم‌عمق به شغل «بلاگری» رزا است. بااین‌حال، اجرا توانسته لحظه‌ای را به تصویر بکشد که زبان به میدان اصلی قدرت و مقاومت بدل می‌شود.

    از سوی دیگر، اریکا فیشر-لیشته اعتقاد دارد که در دراماتورژی معاصر، دو پارادایم جدید شکل گرفته که در یکی متن قربانی می‌شود و در دیگری متن تبدیل به یک کار جمعی بازی‌محور می‌شود؛ اما هیچ‌کدام از این پارادایم‌های جدید دراماتورژی در متن ارژنگ ‌طالبی‌نژاد دیده نمی‌شود.

    در نهایت، «شکستن امواج» نه تنها بازنمایی بحران زبان و قدرت در خانواده، بلکه نمونه‌ای قابل‌توجه از کارگردانی است که توانسته متن را به اجرا بدل کند و اجرا را به نقدی فرهنگی ارتقا دهد.

    منبع: ایران تئاتر

  • نگاهی بر نمایش «والس تصادفی»

    نگاهی بر نمایش «والس تصادفی»

    در این نمایش، «مرگ» به لباس نظم و قانون درآمده، اما در اصل، تنها چهره‌ای دیگر از هرج‌ومرج زنده‌هاست. جهان پس از مرگ، امتداد همان بی‌نظمیِ زندگی است؛ فقط رنگ‌ها عوض شده‌اند: سفیدِ زن، بنفشِ مرد، زردِ چراغ …سه طیف از یک اضطراب وجودی.

    مبل زرشکیِ میانه‌ی صحنه، شبیه زبانی است که در برزخِ گفت‌وگو جان می‌گیرد؛ جایی میان قضاوت و اشتیاق، میان دلسوزی و کنترل. آن‌جا که مرد در مقام قاضی ظاهر می‌شود، اما در عمق، دچار تمنای انسانی خویش است. او فرشته‌ای‌ست که در ترازوی امتیازها، وزن عشق را نمی‌داند.

    زن، در برابرش، آیینه‌ای است از هر انسانی که می‌خواهد بازگردد… نه به زندگی، بلکه به فرصتِ ناتمامِ خودش. او امتیاز جمع می‌کند نه برای رفتن به بهشت، بلکه برای به‌دست آوردن معنایی از بودن. هر امتیاز، پاره‌ای از حافظه‌ی اوست که یا می‌درخشد یا فرو می‌پاشد.

    موشک‌های کاغذی که از بیرون صحنه پرتاب می‌شوند، یادآور همان نیروهای پنهان جهان‌اند که همواره از بیرون زندگی ما را تصحیح، توبیخ یا مختل می‌کنند. همان جامعه، همان قوانین، همان تماشاگران خاموشی که با هر تصمیم ما، نمره‌ای می‌دهند.

    دیدار با محمدعلی کلی، بتهوون و خیام، سه مرحله از سفر درونی زن‌اند:

    کلی، اراده‌ی زنده‌ماندن را یادآوری می‌کند؛

    بتهوون، موسیقیِ رنج را؛

    و خیام، فلسفه‌ی پوچی را.

    اما هیچ‌کدام کافی نیست، چون رستگاری در این جهان، نه از طریق پیامبران، که از طریق مواجهه با خویش ممکن است.

    و آن‌گاه که زن اسلحه را برمی‌دارد و به سوی فرشته شلیک می‌کند، در حقیقت به سایه‌ی خودش شلیک می‌کند. مرگِ دوباره‌اش، نه سقوط، که بیداری است.

    فرشته، با دادن امتیاز صد، گویی اعتراف می‌کند: انسان وقتی نجات می‌یابد که در برابر خود بایستد،نه در برابر خدا، نه در برابر قانون.

    در میزانسن‌های دقیق، رنگ‌ها چون روح در فضا حرکت می‌کنند: بنفشِ مرد، نشانه‌ی میانجی‌گری میان زمین و آسمان است؛ سفیدِ زن، خامی و میل بازگشت به پاکی را تداعی می‌کند؛ و زردِ آباژور، لکه‌ای از واقعیتِ فاسدِ جهانِ زنده‌هاست که هنوز از دیوار برزخ نریخته است.

    زندگی و مرگ مانند یک رقص نامنظم و تصادفی جریان دارند. حرکات شخصیت‌ها در صحنه، بالا و پایین شدن امتیازها و برخوردهایشان با مرگ، شبیه حرکات یک والس بی‌قاعده است: گاه نرم و موزون، گاه نامطمئن و بی‌پایان.خود واژه «تصادفی» نشان می‌دهد که این رقص، قواعد مشخص و کنترل‌شده‌ای ندارد و انسان‌ها در آن بیشتر بازیگر و بازگیر هستند تا عامل کامل جریان.

    «والس تصادفی» استعاره‌ای است از رقص زندگی و مرگ، پر از لحظات پیش‌بینی‌ناپذیر، با ریتم و قوانین ناپایدار.همانطور که در صحنه اتفاق می‌افتد، نشان می‌دهد که انسان در برزخ و زندگی، در بازی‌ای است که قوانینش از بیرون و شاید خودخواهانه تعیین می‌شود.هر حرکت، هر تصمیم، هر بالا و پایین شدن امتیاز، نوعی حرکت در این والس تصادفی است؛ زیبا، هجوگونه و گاه تکان‌دهنده.و مانند یک قدم در رقص تصادفی زندگی و مرگ است.

    نام نمایش هم فضای فیزیکی و میزانسن صحنه را نشان می‌دهد (حرکت، امتیاز، بازی)، هم مفهوم فلسفی و استعاری آن را (زندگی، مرگ، انتخاب‌ها و بی‌قاعدگی جهان).

    با این حال، پشت این ظاهرسازی تصادفی، یک نظم و دقت کامل در کارگردانی و بازی‌ها جریان دارد. هر میزانسن، هر حرکت بازیگر، هر نگاه و تنفس، حساب‌شده و اصولی است؛ بازیگران کنترل‌شده اما طبیعی عمل می‌کنند، بدون اینکه مخاطب از ریتم صحنه و روند داستان زده شود. بازی زن و مرد، حتی در لحظات لاس زدن، شوخی و درگیری، جاری و زنده است اما دقیق و هوشمندانه طراحی شده تا هم معنا منتقل شود و هم لذت دیداری حفظ شود.

    موشک‌هایی که به زن پرتاب می‌شوند و گاه بزرگ و گاه کوچک هستند، در واقع استعاره‌ای از فشارها، یادآوری‌ها و بازنگری‌های زندگی او هستند.

    این موشک‌ها یادآور این هستند که انسان همواره تحت تأثیر محیط و دیگران است؛ حتی در جهان پس از مرگ، چیزی به نام «کنترل کامل» وجود ندارد.

    این تفاوت اندازه‌ها بر حس تصادفی بودن جهان و جریان زندگی تأکید می‌کند؛ زندگی، درست مثل «والس تصادفی»، پر از لحظات پیش‌بینی‌نشده و تأثیرگذار است.

    موشک‌ها نماد یادآوری‌های زندگی و نیروی محیط خارجی بر انسان هستند، که گاهی بزرگ و تعیین‌کننده و گاهی کوچک و ظریف‌اند، اما همه بر مسیر انسان اثر می‌گذارند.

    منبع: ایران تئاتر

  • نگاهی به نمایش «مبانی تاریکی» به کارگردانی میلاد شجره

    نگاهی به نمایش «مبانی تاریکی» به کارگردانی میلاد شجره

    این تصور اولیه خیلی زود دگرگون می‌شود. مهام میقانی، به‌عنوان نویسنده، با هوشمندی مسیر روایت را تغییر می‌دهد و روشن می‌کند که موضوعِ اثر، چیزی فراتر از «تئاتر درباره تئاتر» است. در فضای تئاتر، «نمایش در نمایش» به الگویی پرکاربرد و تا حدی خسته‌کننده بدل شده است. کارگردانان بارها تلاش کرده‌اند با این قالب، پشت‌صحنه‌ی تمرین‌ها، مشکلات مالی یا کشمکش‌های درونی گروه‌های نمایشی را بازگو کنند. اگرچه در آغاز این مسیر می‌توانست جذاب باشد و حتی نوعی خودآگاهی جمعی را برای جامعه‌ی تئاتری ایجاد کند، اما به‌مرور به کلیشه‌ای تکراری و پیش‌بینی‌پذیر تبدیل شد. بسیاری از تماشاگران در مواجهه با چنین آثاری با خود می‌گفتند: «باز هم همان روایت همیشگی از یک گروه خسته و گرفتار مشکل!«

    در همین نقطه است که میقانی با انتخابی جسورانه، راهی متفاوت می‌گشاید. او به‌جای تکرار مسیر فرسوده‌ی بازنمایی مشکلات صنفی، داستانی پلیسی طراحی می‌کند که در محوریت آن سرقتی مرموز قرار دارد. این تغییر مسیر، نه‌تنها نمایش را از تله‌ی کلیشه رها می‌کند، بلکه آن را در موقعیتی منحصربه‌فرد قرار می‌دهد؛ موقعیتی که در آن، مخاطب به‌جای تماشای بازتاب مستقیم مسائل تئاتری، وارد جهان داستانی‌ای می‌شود که از همان ابتدا با عنصر تعلیق و کنجکاوی درگیرش می‌کند.

    اهمیت این تصمیم دقیقاً در همین جاست: «مبانی تاریکی» به تئاتر پشت نمی‌کند، اما در آن غرق هم نمی‌شود. متن، با بهره‌گیری از فضای یک گروه نمایشی، بستری برای ورود به یک روایت جنایی می‌سازد. بدین‌ترتیب، تماشاگر با لایه‌ای تازه از تجربه مواجه می‌شود؛ تجربه‌ای که هم نشانه‌های آشنا از جهان تئاتر دارد و هم با گشودن دری به سوی ژانر پلیسی، او را در موقعیتی پیش‌بینی‌ناپذیر قرار می‌دهد. همین غافلگیری اولیه است که انرژی و جذابیت لازم برای پیگیری داستان را تا انتهای نمایش تأمین می‌کند.
    یکی از بزرگ‌ترین خطراتی که همواره روایت‌های چندلایه را تهدید می‌کند، فروغلتیدن به دام ابهام‌های تصنعی است؛ جایی که پیچیدگی نه از دل ضرورت‌های دراماتیک، بلکه به‌عنوان یک آرایه‌ی بیرونی و به قصد ایجاد ظاهری «روشنفکرانه» یا «پیچیده» به متن تحمیل می‌شود. چنین رویکردی در بسیاری از آثار تئاتری سال‌های اخیر دیده شده است؛ آثاری که به جای گشودن چشم‌اندازهای تازه، مخاطب را سردرگم و دلزده کرده‌اند. در این موارد، پیچیدگی به جای آن‌که عمق بیافریند، همچون سدی میان اثر و تماشاگر عمل می‌کند و او را از تجربه‌ی ناب تئاتری بازمی‌دارد.

    نمایش«مبانی تاریکی»‌ با هوشمندی از این دام گریخته است. میقانی در مقام نویسنده و شجره به‌عنوان کارگردان، توانسته‌اند زبانی مشترک بیابند؛ زبانی که بر پایه‌ی شفافیت استوار است و در عین حال اجازه می‌دهد لایه‌های پنهان متن همچنان قابل کشف و تحلیل باقی بماند. این هماهنگی، حاصل تنها یک همکاری ساده نیست، بلکه نشانه‌ی رابطه‌ای خلاقانه و رفاقتی هنری است که به دو ذهن امکان داده تا در مسیری مشترک حرکت کنند.

    نتیجه‌ی این هم‌افزایی، خلق روایتی است که در ظاهر ساده و روان پیش می‌رود، اما در عمق خود حامل پرسش‌ها و تعارض‌های پیچیده است. تماشاگر می‌تواند بدون آن‌که انرژی زیادی صرف گشودن رمز و رازهای مصنوعی کند، به راحتی با خط اصلی داستان همراه شود. هم‌زمان، در زیر این روایت روشن، لایه‌هایی روان‌شناختی و جامعه‌شناختی نهفته است که ذهن جستجوگر مخاطب را به تأمل بیشتر وامی‌دارد. این همان نقطه‌ای است که اثر از سطح یک داستان جنایی ساده فراتر می‌رود و به تجربه‌ای اندیشمندانه بدل می‌شود.

    چنین کیفیتی کم‌نظیر است، چرا که هم نیاز مخاطب عام برای درگیر شدن با یک روایت پرکشش را تأمین می‌کند و هم عطش منتقد و مخاطب جدی‌تر را برای کشف ابعاد پنهان اثر برمی‌انگیزد. درواقع، این نمایش نشان می‌دهد که پیچیدگی الزاماً با دشواری و ابهام گره نخورده است؛ می‌توان در عین چندلایگی، شفاف و روان باقی ماند. همین امر، «مبانی تاریکی» را در موقعیتی ویژه میان آثار معاصر قرار می‌دهد و نشانه‌ی روشن پیوندی موفق میان متن و اجراست.

    «مبانی تاریکی» در سطح نخست، با ساختار یک نمایش جنایی پیش می‌رود؛ سرقت، تعلیق و کشف رازهایی که آرام‌آرام لایه‌های پنهان شخصیت‌ها را آشکار می‌سازند. اما اثر به همین سطح بسنده نمی‌کند. شخصیت اصلی، به‌ظاهر قهرمانی است که در برابر بی‌عدالتی‌ها ایستاده و تصمیم گرفته است حقوق پایمال‌شده‌ی خود را بازپس گیرد. او در این مسیر، خود را در مقام رابین‌هودی مدرن می‌بیند که قانون را دور می‌زند تا عدالت را برقرار کند. این سطح اجتماعی و اخلاقی روایت، مخاطب را درگیر می‌کند و حتی می‌تواند همدلی او را برانگیزد.

    با این حال، میقانی هوشمندانه اجازه نمی‌دهد شخصیت در قامت یک قهرمان تمام‌عیار تثبیت شود. لایه‌ی زیرین روایت به‌تدریج روشن می‌کند که او بیش از آنکه دغدغه‌ی عدالت داشته باشد، درگیر یک عطش روان‌شناختی عمیق است: میل به برتری و اثبات توانایی‌ها. او می‌خواهد نشان دهد که از دیگران باهوش‌تر، جسورتر و بی‌نقص‌تر است. سرقت، برایش صرفاً راهی برای احقاق حق نیست؛ صحنه‌ای است برای نمایش مهارت‌ها، همان‌گونه که یک نویسنده یا هنرمند می‌کوشد شاهکاری بی‌عیب خلق کند. اینجاست که متن وارد قلمروی روان‌شناسی شخصیت می‌شود.

    این تقابل ــ میان نیاز اجتماعی به عدالت و نیاز فردی به اثبات خویشتن ــ نقطه‌ی کانونی نمایش را شکل می‌دهد. تماشاگر در طول روایت مدام میان همدلی و تردید معلق می‌ماند: آیا با قهرمانی اخلاقی روبه‌رو است یا با فردی که اسیر عقده‌ی برتری‌جویی است؟ این ابهام پربار، «مبانی تاریکی» را از یک داستان سرگرم‌کننده به اثری فلسفی و روان‌شناختی ارتقا می‌دهد. در نهایت، پرسشی بنیادی پیش روی مخاطب قرار می‌گیرد: مرز میان عدالت‌خواهی و خودخواهی کجاست؟ و آیا هنرمند، در مقام خالق، همیشه در خطر گرفتار شدن به همین میل پنهان به برتری نیست؟

    میلاد شجره در مقام کارگردان، با انتخاب شیوه‌ای هایپررئالیستی، جسورانه‌ترین و در عین حال پرریسک‌ترین تصمیم ممکن را گرفته است. او به‌جای اتکا به دکورهای پرجزئیات یا جلوه‌های بصری پیچیده، همه‌چیز را به سطحی از سادگی رسانده که در نگاه نخست می‌تواند «کم‌خرج» یا «بی‌آرایه» جلوه کند؛ اما این سادگی، در واقع محصول یک طراحی هوشمندانه و پرجزئیات است. تماشاگر از همان لحظه‌ی اول با فضایی روبه‌رو می‌شود که مرز میان تئاتر و زندگی را محو می‌کند: بازیگرها خود را با نام واقعی‌شان معرفی می‌کنند، صحنه تهی از هر نشانه‌ی نمایشی متداول است، و حتی نورپردازی نیز به‌گونه‌ای تنظیم شده که بیش از آنکه «تئاتری» باشد، یادآور روشنایی‌های عادی روزمره است.

    این رویکرد در ظاهر ممکن است «بازی با واقعیت» تلقی شود، اما در عمل، طراحی پیچیده‌ای پشت آن نهفته است. هایپررئالیسمِ شجره به معنای بازتولید زندگی روزمره در سطحی خام و بی‌واسطه نیست؛ بلکه نوعی بازآفرینی دقیق از جزئیات زندگی است که به‌گونه‌ای اغراق‌آمیز به نمایش درمی‌آید تا خودِ واقعیت زیر سؤال برود. حتی تپق‌ها، مکث‌های طولانی، نگاه‌های پراکنده‌ی بازیگران یا لحظاتی که به نظر می‌رسد متن از دستشان در رفته، همه بخشی از برنامه‌ای حساب‌شده‌اند که هدفش القای «توهم حقیقت» است. این لحظات نه نشانه‌ی ضعف، که جلوه‌ای از مهارت اجرایی‌اند؛ چرا که درست همان‌جا تماشاگر بیش از همیشه احساس می‌کند با یک رویداد زنده و ناب مواجه است.

    اوج این رویکرد را می‌توان در بازی سعید چنگیزیان مشاهده کرد. او موفق شده است چنان ظریف مرز میان نقش و واقعیت شخصی‌اش را در هم بشکند که تماشاگر مدام در تردید باقی می‌ماند: آیا این واکنش، از دل یک شخصیت نوشته‌شده بیرون آمده یا از خودِ چنگیزیان؟ همین پرسش بی‌پاسخ است که کیفیتی تکان‌دهنده به بازی او می‌بخشد و به جهان هایپررئالیستی اثر عمق بیشتری می‌دهد.

    میلاد شجره، در مقام کارگردان و هم‌زمان بازیگر، نیز توانسته این مرز لرزان میان زندگی و بازی را نگه دارد. فریال سنگری و دلسا کریم‌زاده نیز با درک درست از زبان اجرایی اثر، اجراهایی مینی‌مالیستی و کنترل‌شده ارائه داده‌اند که در عین بی‌پیرایگی، از شدت و عمق عاطفی قابل‌توجهی برخوردارند. این سه بازیگر، همراه با چنگیزیان، موفق شده‌اند به مخاطب القا کنند که چیزی فراتر از یک «نمایش» در حال رخ دادن است؛ گویی صحنه تبدیل به پنجره‌ای به زندگی واقعی شده است.

    در مجموع، رویکرد هایپررئالیستی «مبانی تاریکی» نه یک انتخاب تزئینی، بلکه بخشی جدایی‌ناپذیر از منطق اثر است: جهانی که در آن جنایت، عدالت و عقده‌های روانی در بستری چنان واقعی به تصویر کشیده می‌شوند که تماشاگر احساس می‌کند خود نیز بخشی از ماجراست..

    نمایش «مبانی تاریکی» با مونولوگی بالنسبه طولانی به پایان می‌رسد؛ مونولوگی که نه تنها به‌مثابه جمع‌بندی روایت عمل می‌کند، بلکه می‌توان آن را مانیفست اندیشه‌ی نویسنده نیز تلقی کرد. در این بخش، زبان اثر به سمت بیانی آشکارا فلسفی و تأملی حرکت می‌کند؛ جایی که شخصیت از دل تجربه‌های شخصی و دراماتیکش، پرسش‌های کلانی درباره‌ی عدالت، قدرت، محرومیت و میل انسان به برتری‌جویی را مطرح می‌سازد. این متن از نظر اندیشه و ساختار زبانی، غنی و پرمغز است و نشان می‌دهد که نویسنده نمی‌خواسته نمایش صرفاً در سطح یک روایت جنایی یا روان‌شناختی متوقف بماند، بلکه هدفش رساندن پیام نهایی به‌صورت شفاف بوده است.

    با این همه، جایگاه این مونولوگ محل بحث است. روایت در طول دو ساعت، با ریتمی پرکشش و ساختاری چندلایه، توانسته بود مخاطب را درگیر کند و او را وادار به مشارکت در کشف معنا نماید. درست در چنین شرایطی، ورود به یک بخش طولانی و خطابی می‌تواند انسجام و تعادل دراماتیک اثر را بر هم بزند. تماشاگر که تا پیش از آن با نشانه‌ها، کنش‌ها و سکوت‌ها معنا را ساخته بود، ناگهان با لحن «بیان مستقیم» مواجه می‌شود؛ لحنی که به‌نوعی او را از فرآیند کشف فعالانه بیرون می‌کشد و به موضع شنونده‌ی منفعل می‌نشاند. این تغییر موقعیت می‌تواند برای بخشی از مخاطبان، تجربه‌ای خسته‌کننده یا حتی زائد جلوه کند.

    بااین‌حال، نمی‌توان انکار کرد که همین مونولوگ برای گروه دیگری از تماشاگران می‌تواند نقش کلیدی ایفا کند. کسانی که از پیچیدگی و لایه‌مندی روایت اصلی سرخورده یا سرگردان شده‌اند، در این نقطه با نوعی «کلید تفسیری» مواجه می‌شوند که امکان درک یکپارچه‌ی اثر را فراهم می‌سازد. از این منظر، مونولوگ پایانی همچون پلی است میان جهان نمایشی و اندیشه‌ی مؤلف؛ پلی که اگرچه ممکن است از نظر دراماتیک سنگین یا طولانی باشد، اما برای برخی تماشاگران، لحظه‌ی روشنایی و مکاشفه محسوب می‌شود.

    در نهایت، پرسش اصلی این است که آیا یک اثر نمایشی باید اجازه دهد مخاطب در ابهام و چندمعنایی باقی بماند یا موظف است راهی برای تأویل نهایی در اختیار او بگذارد؟ «مبانی تاریکی» با انتخاب مونولوگ پایانی، بیشتر به سمت امکان دوم حرکت کرده است. تصمیمی که هرچند انسجام ساختاری را تا حدی مخدوش می‌سازد، اما سویه‌ی بیانی و فلسفی اثر را تقویت می‌کند و به آن لایه‌ای آشکارتر از تعهد فکری می‌بخشد.

    «مبانی تاریکی» نه گرفتار شعارزدگی است و نه در دام پیچیدگی‌های تصنعی می‌افتد. این نمایش نمونه‌ای شاخص از تئاتر اندیشه‌محور امروز ایران است که توانسته مرز میان سرگرمی و تفکر را جابه‌جا کند. اثری که هم برای مخاطب عام قابل‌درک و جذاب است و هم منتقدان جدی را به چالش می‌کشد. در شرایطی که بخش بزرگی از تولیدات نمایشی ایران یا درگیر تجاری‌سازی‌اند یا به تکرار الگوهای نخ‌نما روی آورده‌اند، چنین نمایشی می‌تواند نشانه‌ای امیدوارکننده از جریان‌های تازه و جدی در تئاتر ایران باشد.

    «مبانی تاریکی« با متنی دقیق و اجرایی حساب‌شده، موفق می‌شود تجربه‌ای پیچیده اما شفاف بیافریند. جهان پلیسی و پرتعلیق آن، در ترکیب با لایه‌های روان‌شناختی و جامعه‌شناختی، اثری چندوجهی ساخته است. کارگردانی شجره با تکیه بر هایپررئالیسم، بازی‌هایی زنده و ملموس را رقم زده و طراحی صحنه و نور نیز به عمق معنایی نمایش افزوده‌اند. به همین دلیل، این اثر را باید یکی از مهم‌ترین اجراهای سال و نمونه‌ای موفق از تئاتر امروز ایران دانست؛ نمایشی که تعادل میان اندیشه و اجرا را برقرار کرده و هم ذهن را به چالش می‌کشد و هم دل را درگیر می‌سازد.

  • «سنگ بست»؛ روایت انتخاب، شرافت و روزنه‌های امید در دل تاریکی

    «سنگ بست»؛ روایت انتخاب، شرافت و روزنه‌های امید در دل تاریکی

    تئاتر آنلاین – مهرداد کوروش‌نیا: طبق باور اگزیستانسیالیست‌ها زندگی بی‌معنا است، مگر اینکه خود شخص به آن معنا دهد. این بدین معنا است که ما خود را در زندگی می‌یابیم. آنگاه تصمیم می‌گیریم که به آن معنا یا ماهیت دهیم. همان‌طور که سارتر عنوان می‌کند: ما محکومیم به آزادی؛ یعنی انتخابی نداریم جز اینکه انتخاب کنیم و این آزادی در انتخاب، ما را دچار دلهره و اضطراب میکند. یعنی اندیشه و احساس ما در برابر آنچه برگزیده‌ایم ما را راحت و آسوده نمی‌گذارد و از این رو انسان مسوول آن کسی است که هست. منظور این نیست که انسان مسوول فردیت خاص خود است، بلکه مسئول تمامی انسان‌ها و وضعیت پیرامون خود است.

    سارتر می‌گوید که هر شخص باید بتواند در مورد گزینش‌های خود به دیگران توضیح بدهد و پاسخ‌گوی آن‌ها باشد. به عبارتی هریک از ما مسئول شکل‌گیری آن کسی هستیم که شده‌ایم و مسوول جهانی هستیم که آن را می‌سازیم.

    نمایش «سنگ بست» به نویسندگی و کارگردانی محمد مهدی خاتمی از این جنس است. آدمهای نمایش مرتبا در وضعیت‌های انتخاب قرار می‌گیرند، «آهو« بین تعهد به همسر و شرافت شخصی‌اش و تن دادن به «بشیری» صاحبخانه حریص و فرصت طلب، بین راحت زیستن و رنجِ شرافت یکی را برگزیند، «سرهنگ ترکمندی» نیز برای تامین خواسته همسر برای ارتقای رفاه زندگی و برطرف شدن نیاز خانواده‌ای مستحق، یکی را برگزیند. حتا «نایب» در زندان هم بین دلبستگی و رفاه همسرش مجبور به انتخاب و تحمل این دلهره و اضطراب است.

    این نمایش گویی یادآور انسان اگزیستانسیالیستی ایرانی است با همه رنج‌ها و دردهای انتخاب و مسئولیت پذیری، اما در انتهای این قصه اگزیستانسیالیستی شخصیتش را به فضای باورمند و ایمانی هدایت می‌کند و قصه «آهو » و «ترکمندی» را به فضای گره می‌زند که در آن می‌توان بخشید و دریافت کرد. امری باورمند که هزاران سال در انتهای نو میدی و سرخوردگی راهی به سوی امیدواری می‌گشاید. قصه «سنگ بست» قصه روزنه‌های نور در دل تاریکی است، خاتمی با این نمایش به ما یادآوری می‌کند می‌توان رنج و مرارت شرافت را پذیرفت اما روزنه‌های امید را  نبست. مهم نیست این امید، پنجره فولاد امامی معصوم باشد یا آتشکده‌ای زرتشتی یا معبد آناهیتا در جنگلی کوهستانی یا کنیسه‌ای در شهری دور افتاده یا هر مظهری برای توسل و امیدواری در جهانی شکننده و رنج آور.

    در قصه خاتمی، مهم امر ایمانی‌ست که به ما در تاریکی‌ها و سختی‌ها، امیدی برای ادامه و تحملی برای زیستن می‌دهد. نمایش «سنگ بست» مانند قصه ایمانی‌اش روایتی سیال و ذهنی با فضاسازی غیر واقعی دارد، گویی باور متافیزیکی متن در جهان اجرا و طراحی صحنه و میزانسن‌ها هم خود را بروز داده و تکه‌های از هم گسسته و سیالی را به تماشا می‌گذارد که جهان متن را با فضای اجرا هم‌گون می‌سازد. از این رو‌نمایش «سنگ بست» نمایش قابل تامل ست. نمایشی دیدنی با بازی‌های در خور توجه و بازیگرانی بی‌ادعا.

    ایران تئاتر

  • نگاهی به نمایش باغ بی‌آلبالو و نوجوانان غبطه‌برانگیزش

    نگاهی به نمایش باغ بی‌آلبالو و نوجوانان غبطه‌برانگیزش

    تئاتر آنلاین – مهین بهزادی: لیلی رشیدی و محمد عاقبتی با همراهی مهدی چاکری در جایگاه نویسنده، در گام نخست توانستند گروهی از نوجوانان نسل زد را گرد هم آورده و پایشان را به دنیای یکی از رشک‌برانگیزترین نمایشنامه‌های تاریخ باز کنند؛ «باغ آلبالو» نوشته آنتوان چخوف. این تجربه نه در هیاهو، که در نهایت سادگی شکل گرفت. سادگی‌ای همراه با صداقت، که از یک سو نوجوانان را با هنری یگانه به نام تئاتر پیوند داد و از سوی دیگر آن‌ها را به پدیده‌ای جادویی به نام صحنه نزدیک‌تر کرد.

    نمایش باغ بی آلبالو

    در گام بعدی، این ابتکار منجر شده مخاطب با اجرایی نسبتا حرفه‌ای از گروهی بازیگر نوجوان مواجه شود که با پیش رفتن اجرا بیش از پیش به آن پی خواهد برد.

    آنچه در «باغ بی‌آلبالو» چشمگیر است، این است که هدایتگران این نمایش توانایی بازیگران نوجوان خود را کاملا جدی گرفته‌اند و همین باور را به آن‌ها منتقل کرده‌اند که می‌توانند بی‌هراس و بی‌واهمه روی صحنه زندگی کنند. ویژگی‌ای که این اجرای هفتاد دقیقه‌ای را به اثری دوست‌داشتنی تبدیل می‌کند، این است که سازندگان ـ که من دوست دارم آن‌ها را هدایتگر بنامم ـ هیچ‌گاه تلاش نکرده‌اند نوجوان بودن بازیگران را از آن‌ها بگیرند. همه‌چیز نشان می‌دهد با تئاتری روبه‌رو هستیم که کاملا به میزان تجربه و دریافت بازیگرانش آگاه است و در گام نخست کوشیده متن «باغ آلبالو» را برای آنان ساده کند؛ سادگی‌ای که البته به ساده‌انگاری دچار نمی‌شود.

    نمایش باغ بی آلبالو

    «باغ بی‌آلبالو» در حقیقت روایتگر دغدغه‌های بازیگران نوجوان خود است. نویسنده توانسته بدون تظاهر و ریا، از ظرفیت‌های «باغ آلبالو» برای بازنمایی دلمشغولی‌های این نوجوانان بهره ببرد. از سوی دیگر، یکی از نکته‌های جذاب اجرا هماهنگی تیم نوجوان آن است؛ بازیگرانی که حضور یکدیگر را روی صحنه حس می‌کنند و بی‌هراس از دیوار چهارم و نگاه تماشاگران روی صحنه می‌گردند. انرژی بالای آنان باعث می‌شود که مخاطب ناگهان خود را در یک جشن کوچک صحنه‌ای، با همه کم‌و‌کاستی‌هایش، شریک ببیند و دلش بخواهد تا پایان نمایش همراه آن‌ها بماند.

    حضور لیلی رشیدی به عنوان کارگردان در بخش‌هایی از اجرا و شکستن فضای کلی نمایش، یکی از شگردهای پیش‌برنده کار است که در نهایت هم تماشاگر و هم اجراگران را در فضایی راحت‌تر و صمیمی‌تر قرار می‌دهد. همچنین اجرای یک نقش توسط دو بازیگر، هرچند شاید ناشی از شمار بالای بازیگران و محدودیت شخصیت‌های نمایشنامه باشد، با این حال با فضای کلی کار هماهنگ است و به وصله‌ای ناجور بدل نمی‌شود.

    نمایش باغ بی آلبالو

    تماشای اجرای «باغ بی‌آلبالو» به ما یادآور می‌شود که تئاتر ساخته‌شده با نوجوانان تا چه اندازه برای جامعه و نسل تازه یک نیاز اساسی است؛ هنری که امکان فعالیت گروهی، هم‌نشینی و درک دیگری را به بهترین شکل در مهم‌ترین دوره زندگی یک انسان فراهم می‌آورد.

    اجراگران نوجوان «باغ بی‌آلبالو» با همه کم‌تجربگی، روی صحنه به‌خوبی از یکدیگر مراقبت می‌کنند و هیچ‌گاه در پی بیشتر دیده شدن نیستند. هدایتگران با گزینش متنی سنجیده، نخست تجربه‌ای دلپذیر برای بازیگران و سپس برای تماشاگران می‌سازند؛ تماشاگرانی که می‌توانند از درخشش و شور نوجوانانی ناشناخته لذت ببرند.

  • نقد نمایش هیپوکامپوس | از «نوسنگی» تا الان رحمتم | عکس

    نقد نمایش هیپوکامپوس | از «نوسنگی» تا الان رحمتم | عکس

    به گزارش تئاتر آنلاین، «هیپوکامپوس» در ژانر کمدی نوشته شده است یا بهتر است همانطور که گروه اعتقاد دارد، بگوییم یک کمدی فلسفی است. در بافت فرهنگی ما با وجود تلاش‌های بسیار موفقی که معدود گروه‌های تئاتری، کمدین‌ها و فیلمسازان ژانر کمدی انجام داده‌اند، همچنان فهم دقیقی از ظرفیت‌های بالای این ژانر وجود ندارد. در بافت کمدی نمایشنامه «هیپوکامپوس» هم خنده‌های تلخ وجود دارد (صحنه بریدن سر گوسفند، یا تلاش‌های رحمت برای دیده و شنیده شدن) هم کمدی‌های موقعیت مبتنی بر فضای التقاطی خواب ( مانند پرش‌های زمانی از مشروطه تا اکنون، یا عدم تقید جغرافیایی؛ پلیس انگلیس در کنار دیگر کاراکترها) هم کمدی موقعیت وجود دارد، هم کمدی کلام، رفتار و … مجموعه این‌ها وقتی در بافت تماتیک اثر گره می‌خورد، یک وضعیت کمیک ایجاد می‌کند که مخاطب را مدام میان خنده، گاهی بغض و اغلب تفکر برآمده از«اکنونیت» اجرا قرار می‌دهد.

    به دیالوگ‌نویسی این متن توجه ویژه‌ای داشته باشید. دیالوگ‌ها در عین حالی که مدام ارجاعات متنی و فرامتنی ایجاد می‌کنند، از دیگر سو موقعیت‌هایی برای صحنه خلق می‌کند و امر تماشا را ممکن می‌سازد. (دارم خواب می‌بینم یه قطره اشک از چشمام می‌افته؛ اشک اول، اشک دوم، اشک سوم. از چشمای من یه سلسله شکل می‌گیره و با این خنجر، یه سلسله به پایان می‌رسه)

    امید طاهری در نمایشنامه «هیپوکامپوس» مانع تورم ایده، بافندگی افسار گسیخته‌ی رویا، و شعارزدگی و پراکنده‌گویی می‌شود. همه چیز در این متن، در جای خود قرار گرفته است. ممکن است ما به مجرد اینکه کلمه خواب و رویا را بشنویم، تصور کنیم می‌توان یک جهان خواب زده‌ی عجیب و غریب و آشنازدایی شده را روی صحنه بیاوریم، اما این بر خلاف بافت تماتیک اثر است. نمایشنامه «هیپوکامپوس» سعی دارد شناسه‌ی زندگی امروز را از بیداری به خواب تغییر دهد. چون همانطور که خود نویسنده گفته و در نمایشنامه می‌بینیم، منطق‌گریزی زندگی امروز، با هوشیاری بشر در تضاد مطلق است.

    کارگردانی

    میثم عبدی پیش از این بارها نمایشنامه‌های امید طاهری را روی صحنه برده است. سالها پیش خاطره‌ی اجراهایی چون «ارتباطات» در تئاتر شهر، «اکتشافات» در مولوی، «ارتفاعات» و «استشمامات» در تئاتر شهر و نیاوران یادآور می‌شود که ترکیب این دو نفر منتج به تولید اثری شده که در تئاتر ما قابل توجه و اثرگذار بوده است.

    این‌بار با وجود اینکه بافت نمایشنامه جدید طاهری نسبت به آثار قبلی تفاوت‌های زیادی دارد، میثم عبدی در کنار مسعود صالحی به عنوان مشاور کارگردان، به خوبی توانسته است ویژگی‌های اجرایی متناسب با متن را ایجاد کند و اجرایی را خلق کند که در اتصال با متن بتواند به یکپارچگی برسد و آنچه بر صحنه می‌بینیم، لغو و الصاق شده نباشد. گرچه ممکن است کارگردان دیگری بتواند این نمایشنامه را در فضای اجرایی کاملا متفاوتی روی صحنه ببرد، اما آنچه در اجرای عبدی شاهدیم، به قدری با متن نسبت درستی پیدا کرده که به نظر می‌رسد بهترین انتخاب باشد.

    رگه‌هایی از سبک و سیاق کارگردانی میثم عبدی را در اجرای «هیپوکامپوس» می‌توان مشاهده کرد. در عین حال او به خوبی توانسته نقاط افتراق متن با آثار قبلی را در اجرای صحنه‌ای هدایت کند و در نتیجه با نمایشی از گروه تئاتر «اشتباهات» روبه‌رو هستیم که چه در متن و چه کارگردانی، گام بلندی به جلو محسوب می‌شود.

    استفاده عبدی از لوپ و تکرار برخی صحنه‌ها و میزان‌ها، برآمده از مولفه‌های خواب و رویاست و همین نکات ظریف در کارگردانی است که نشان می‌دهد هوشمندی ویژه‌ای در میزانسن و هدایت اجرا وجود دارد.

    عبدی از تکلف و جلوه‌پردازی‌های گول‌زننده دوری کرده است. همه چیز به سادگی در نمایش ایجاد می‌شود. او بر قراردادهای نمایشی تکیه دارد و به بازیگرانش فرصت می‌دهد تا هر آنچه روی صحنه لازم است را به واسطه‌ی بازی خلق کند. او خانه را با کمترین نشانه‌ها به تصویر می‌کشد تا ذهنیت تماشاگرش را محدود نکند. وسایل صحنه را حذف می‌کند تا توجه مخاطب را به بدن‌ها و رفتارها جلب کند.

    تغییرات صحنه بر اساس وضعیت‌های موجود در متن از خرده روایتی به خرده روایت دیگر بدون هیچ مکثی اتفاق می‌افتد و همین مساله ریتم کلی نمایش را متناسب و مناسب کرده و لحظه‌ای در اجرا وجود ندارد که بتوان تصور کرد اضافی است یا خسته کننده است. میثم عبدی، به پیروی از نمایشنامه در اجرا نیز میزانسن را جایی میان جدیت و سنگینی محتوا و همچنین فیگوری موقعیت‌ساز برای خلق لحظات کمدی قرار می‌دهد. در نهایت توازن میان امر جدی و امر کمدی و آمد و شد مخاطب میان این دو است که یک کمدی فلسفی را ایجاد کرده است که نه دچار اطوار لوده می‌شود و نه قصدش صرفا خنداندن مخاطب است. بلکه ما را نسبت به وضعیت خودمان به خنده می‌اندازد. خنده‌ای که گاهی تلخ است، گاهی محصول مواجه‌شدن متفاوت با فلاکت‌های جهان معاصر است. جهانی که به گفته اجرا، از مدار خارج شده و تمام منطق‌هایش را از دست داده است.

    بازیگری

    هشتاد و پنج دقیقه حضور صحنه‌ای برای هشت بازیگر و اجرای سه نقش کوتاه برای یک بازیگر دیگر، ایفای نقش در نمایشنامه‌ای که کاراکتر محور نیست و وضعیت محور است؛ غوطه‌ور شدن در فضایی غیر عینی که هم از جانب نویسنده و هم کارگردان، از فانتزی فاصله گرفته و در عین حال که سعی دارد اتمسفر خواب را ایجاد کند، نمی‌خواهد زیست مخاطب امروز را در جهان خواب‌زده آشنایی‌زدایی کند و تلاش دارد تا نشانه‌های روشنی از زندگی روزمره را برای مخاطب ایجاد کند.

    بازیهای یک‌دست در نمایش«هیپوکامپوس» نشان از تمرینی جدی و بلند مدت دارد. آنها به خوبی با لحظات پرکنتراست متن و کارگردانی همراه می‌شوند. در سراسر اجرا میان صحنه‌های مختلف، پاساژی وجود ندارد و این انتقال حس برای بازیگر کار آسانی نیست. بازیگران نمایش«هیپوکامپوس» در لحظه‌های کمدی، اغراق نمی‌کنند، حد و اندازه کمدی‌ها را حفظ می‌کنند و لحظه قطعی کمدی را می‌شناسند. طبیعی است که در هر ترکیب بازیگری، نقش‌هایی وجود دارد که باعث درخشش بیشتر بازیگری خاص می‌شود. در این اجرا ترکیب بازیگران است که بیش از همه به چشم می‌آید. تقریبا تمام بازیگران درست همان چیزی هستند که کاراکترها طلب می‌کنند.

    طراحی صحنه

    بیش از هر مولفه دیگری در صحنه این نمایش، کف‌پوش آیینه‌ای استفاده شده جلب توجه می‌کند. انعکاس‌های روی این کف‌پوش، چه آن بخشی که از زاویه دید تماشاگر پیداست و چه انعکاس‌هایی که روی دیوار و روی سر و صورت و بدن بازیگران ایجاد می‌شود، وهمی به اندازه در صحنه ایجاد می‌کند. سایه‌ها در سراسر اجرا وجود دارند. همچون موجودات مرموزی که ما در خواب‌های‌مان می‌بینیم و نمی‌بینیم!

    قاب‌هایی که گاهی در صحنه‌های مختلف توسط بازیگران استفاده می‌شود، علاوه بر تاکید روی برخی از میزانسن‌‎ها، مانند درهایی هستند که این‌سو و آن‌سوی‌شان یکی است. این مفهوم برآمده از وضعیت متن است. جایی که عده‌ای در خواب گیر کرده‌اند اساسا هزارتوهای خواب و لوپ خواب بیان‌گر همین محتوا هستند. میز بزرگی که گاهی کاراکترها دور آن جمع می‌شوند یا در صحنه‌ای به تخت بیمارستان تبدیل می‌شود، نقطه تجمع کاراکترهاست. هر کجا وحدتی قرار است شکل بگیرد، این میز بزرگ است که محل گفت‌گو می شود، و هر کجا از هم گسیختگی رخ می‌دهد، کاراکترها از دور میز پراکنده می‌شوند.

    طراحی لباس

    به نظرم طراحی لباس این نمایش اگر چیزی غیر از این بود، وجه تماتیک متن را به بیراهه می‌برد. در عین حال که لباس‌ها تفاوت‌های ظریفی با هم دارند، اما یک‌دستی حساب شده‌ای در آنها موج می‌زند. و مهم‌تر از همه اینکه لباس‌ها از جهان عینی به بهانه دنیای خواب فاصله نمی‌گیرند تا برای مخاطب تماشای خودش در این وضعیت، ناممکن نشود.

    رنگ بندی لباس‌ها در محدوده‌ی خاکستری رنگی می‌چرخد و تاکید خاصی روی هیچ کاراکتری وجود ندارد تا وضعیت محوربودن متن و اجرا دچار خلل نشود.

    موسیقی

    یکی از مولفه‌های بسیار اثرگذار و درخشان نمایش «هیپوکامپوسپوس» موسیقی، افکت‌ها و بازی‌های صوتی این نمایش است. صدا در نمایش «هیپوکامپوس» پرسپکتیو دارد. تخت نیست. ما را به یک دالان عمیق می‌کشاند.

    چه موسیقی‌های انتخابی  و چه قطعه‌هایی که توسط «عرفان بیات» ساخته شده است، مبتنی بر فضای خواب است و در عین حال پیرو همان ایده‌ی محوری نمایشنامه و اجراست که مساله نه خود خواب، که تشابه بیداری امروز ما با جهان منطق‌گریز امروز است.

    در نهایت گروه تئاتر«اشتباهات» یکی از نمایش‌های قابل تامل این سال‌های تئاتر ایران را روی صحنه دارد و پیشنهاد می‌شود تماشای این اثر درخشان را از دست ندهید.

    ایران تئاتر – مژده نورالهیان

  • شادی امیری: تئاتر بازتاب زندگی‌ست

    شادی امیری: تئاتر بازتاب زندگی‌ست

    شادی امیری، بازیگر نقش اول نمایش «نزیسته» به کارگردانی عارف شریفی، با اشاره به ویژگی‌های شخصیت «الگا» گفت: الگا زنی از طبقه متوسط و نماینده‌ای از انسان معاصر است؛ انسانی درگیر با ابژه‌های غیرانسانی تحمیل‌شده از سوی نظام جهانی مصرف‌گرا. او در تلاش برای پر کردن خلأهای روانی و مشکلات عاطفی‌اش، به بازنمایی ابژکتیوِ همسر روی می‌آورد، گویی که در فضایی اشتباه به دنبال معنایی گم‌شده است.

    وی در ادامه درباره تجربه ایفای نقش در این اثر بیان کرد: خلق نقش برای من همیشه فرایندی پر از کشف و تجربه‌های نو بوده است. هر شخصیت، دریچه‌ای تازه برای آموختن می‌گشاید. شخصیت الگا نیز از این قاعده مستثنی نبود و همچون سایر زنانی که در طول ۱۸ سال گذشته آن‌ها را زیسته‌ام، با تمام وجودم لمسش کردم.

    امیری درباره محتوای نمایش «نزیسته» گفت: در این نمایش، زبان حال انسان قرن بیست‌ویکمی را روایت می‌کنیم؛ انسانی که در جهانی مصرف‌زده، به دنبال معناست. این موضوع باعث ایجاد تجربه‌ای مشترک با مخاطبان شده و خوشبختانه بازخوردها نیز بسیار مثبت بوده است. بی‌شک کارگردانی دقیق و پُر جزئیات عارف شریفی نقش بسزایی در شکل‌گیری این تجربه موفق داشته است.

    این بازیگر در پایان با تأکید بر پیوند تئاتر و زندگی خاطرنشان کرد: تئاتر، خود زندگی‌ست. اگر نمایشی بتواند حتی برای لحظه‌ای انسانی را به تفکر وادارد، و باعث شود در گوشه‌ای از جهان، بال پروانه‌ای آرام‌تر به حرکت درآید، ما رسالت خود را به درستی انجام داده‌ایم.