میان ساختن و مقاومت؛ انسان در آیینه سارتر و کامو
در این یادداشت، نسبت میان اندیشههای ژان پل سارتر و آلبر کامو از منظر ادبیات نمایشی بررسی میشود؛ دو متفکری که هر یک با رویکردی متفاوت به مفاهیمی چون آزادی، مسئولیت، پوچی و معنا، تصویری متمایز از وضعیت انسان در جهان معاصر ارائه کردهاند و همچنان پرسشهای بنیادین آنان بر صحنه تئاتر زنده است.
تئاترآنلاین – هومن معتمدنیا: (صحنه تاریک است. صدای تیکتاک ساعت شنیده میشود. پس از مدتی، نوری گرم بر آوانسن میتابد و تصویر کتابی کهنه و بزرگ را نمایان میسازد. دستی مصنوعی کشیده، از بیرون کادر، کتاب را ورق میزند. صدای خشخش کاغذ میآید. صفحه، پر از نوشتههای درهمبرهم و نامفهوم است. ناگهان، دستی دیگر روی نوشتهها خط میکشد.)
آقای قلمبر: اینگونه بود که در آغاز، هیچ آغاز مشخصی وجود نداشت. یکی بود یکی نبود… هیچکس نبود. جز سوالی که سالهای سال در ذهنم میپیچید و برایش جوابی به عظمت خود نیافته بودم؛ باید نوشت یا ننوشت. شاید… شاید اصلا داستانی وجود ندارد که نوشته شود. گویی فقط تیکتاک ساعت است که در ظلمات گسترده میشد و ما را به بازیکردن رولی جستوجوگر مشغول میکند. آه سیاوش، کجایی که مرا نور زندگانیات دهی… .
(صدا بهتدریج محو میشود. نور کم میشود و صحنه دوباره در تاریکی فرو میرود. صدای تیکتاک ساعت همچنان ادامه دارد.)
در چشمانداز فلسفی و ادبیات نمایشی قرن بیستم، مواجهه با پرسشهای بنیادین دربارهی معنای وجود و جایگاه انسان در محیطی بهظاهر بیتفاوت، یکی از موضوعات محوری بوده است. در این میان، ژان پل سارتر و آلبر کامو که هردو، دو اندیشمند برجستهی زمانهی خود بودند، با شیوههای منحصربفرد خویش، ابزار نمایش را به کار گرفتند تا این معضلات وجودی را مورد کنکاش قرار دهند. این دو (که اوایل در کنار یکدیگر و در مقطعی در تقابل) مورد بحث قرار میگیرند، در آثار نمایشی خود، تجارب متفاوتی از دو فلسفهی زندگی را به تصویر کشیدند. در حالی که سارتر بر آزادی مطلق و مسئولیت ناشی از آن تاکید میورزد، کامو بر پوچی برخاسته از تقابل میان میل انسان به معنا و مرگ جهان و راهکار شورش (که جلو به آن اشاره میشود) در برابر آن تمرکز میکند.

سارتر به عنوان یکی از پایهگذاران اصلی اگزیستانسیالیسم شناخته میشود. او اصلی اساسی را در فلسفه مطرح میکند: وجود، مقدم بر ماهیت است. اصل سارتر بدان معناست که انسان، ابتدا وجود مییابد و سپس از طریق مجموعهی انتخابهایش، ماهیت خود را میسازد. آزادی در مکتب اگزیستانسیالیسم حد و مرزی نمیشناسد و در نتیجه، مسئولیت انتخابها، کاملا بر دوش فرد است. نمایشنامههای سارتر، از جمله مردههای بی کفن و دفن، صحنههایی از مسئولیتپذیری رادیکال را خلق کردهاند. بیهدفی غایی وجود و نبود هرگونه معیار اخلاقی مطلق، شخصیت را آزار میدهد. مفهوم دیگری نیز در اندیشهی سارتر نقشی حیاتی ایفا میکند. نگاه دیگری فرد را به شی تشبیه میکند و فاصلهای اجتنابناپذیر میان خود و من دیگری ایجاد مینماید. مواجههی سارتر با چنین مسئلهای اغلب به شکل تنش و خصومت بروز مییابد. حال میتوان گفت: انسان در حال ساختن خویشتن، در فضایی عریان از هرگونه تضمین معنایی و البته، همواره در معرض قضاوت دیگری.
در مقابل، کامو بر مفهوم پوچی به عنوان شرط اساسی وجودیت انسان تاکید میورزد. پوچی، حاصل تقابل میان میل سیریناپذیر
انسان به معنا و عقلانیت (و صدالبته وصال) در مقابل بیتفاوتی غیرمنطقی جهان است، که نه میتواند قابل گریز شاید و نه قابل انکار. نمایشنامههای کامو، از جمله کالیگولا و عدل، بر مواجهه و شورش در برابر پوچی مذکور تاکید. اصل این است که کامو برخلاف سارتر، شورش را به عنوان راهبرد اصلی در برابر پوچی مطرح میسازد و آزادی ارزش کمتری در فلسفهی معنوی او دارد. ممکن است این سوال پیش بیاید که چرا کامو شورش را ابزار خویش میداند؟ اینجاست که باید ذکر شود که پذیرش واقعیت پوچی و ادامهی زندگی با تمام شور و اشتیاق ممکن در اعماق وجود نهفته است. کامو، انسان را موجودی میداند که باید، تاکید میشود، باید بیعدالتی جهان را بپذیرد، و بازهم تاکید میشود که ولی در برابر آن مقاومت کند و در لحظات، معنای ارزشمند خود را بیابد.
تقابل دو دوست، بیش از هر چیز در نحوهی تعریف آزادی و مسئولیت و همچنین رویکرد آنان در تقابل با معنا است. سارتر آزادی را یک بار بر دوش فرد و محکومیت به آن میداند. او فرد را وادار به خلق مداوم خویشتن میکند. بهقولی، مسئولیت فرد نتیجهی مستقیم آزادی مطلق است. در مقابل، کامو، پوچی را انگیزهای برای زندگی میداند. مسئولیت در دیدگاه او، غالبا معنای مقاومت در برابر فشارهای اگزیستانسیل است. معنا حاصل تجربهی زیستن، مواجهه با واقعیت و پذیرش پوچی است. در حالی که سارتر به شکلی عمیق به رابطهی با دیگری و تاثیر آن بر هویت فرد میپردازد.
تئاتر سارتر، نمایشگر جدال درونی انسان با آزادی خویش و تلاش
برای خلق معنا در خلا است؛ این در حالیست که کامو، به زندگی شورمندانه و آگاهانه در برابر زیستی که معنای از پیش تعیین شدهای برای انسان ندارد. هرچند هر دو، انسان را در برابر پرسشهای اساسی وجودی قرار میدهند، اما یکی بر رنج آزادی و دیگری بر امکان زیستن در هالهی پوچی تاکید میورزد. تمایزی که شکل میگیرد، قابی چندوجهی از تلاش انسان برای یافتن جایگاه و معنا در وجودیت و زیست ارائه میدهد که پاسخهای سادهانگارانه را برنمیتابد.
اصلا اینهارا بیخیال، انسان بر چه مبنایی باید میان ساختن و مقاومت یکی را برگزیند؟