برچسب: مالک حدپور سراج

  • اجرای سینمایش «۴۱۰» تمدید شد

    اجرای سینمایش «۴۱۰» تمدید شد

    اجرای سینمایش «۴۱۰» به کارگردانی کوروش زارعی تا جمعه ۱۳ آبان تمدید شد.

    به گزارش تئاتر آنلاین، اجرای سینمایش «۴۱۰» به کارگردانی کوروش زارعی که از یکشنبه ۲۵ مهر در برج میلاد تهران روی صحنه رفته است تا جمعه ۱۳ آبان تمدید شد.

    «۴۱۰» روایتی متفاوت از دفاع مقدس با محوریت شهید سپهبد قاسم سلیمانی و فتح گردان غواصی لشکر ۴۱۰ ثارالله است که با ظرفیت بالای ۴ هزار نفر تماشاگر اجرا می‌شود.

    «۴۱۰» تازه‌ترین اثر حوزه هنری انقلاب اسلامی است که به همت موسسه رسانه‌ای مهنا روی صحنه می‌رود.

    سینمایش ابداعی تازه از حوزه هنری است که با ترکیبی از قالب تئاتر و جلوه‌های ویژه سینمایی اثری متفاوت به نمایش می‌گذارد. از جلوه‌های ویژه این اثر می‌توان به بزرگ‌ترین آکواریوم تئاتری با ظرفیت ۱۰۰ هزار لیتر آب و انفجارهای بزرگ اشاره کرد.

    این اثر نمایشی از ساعت ۱۹ تا ۲۱ در محوطه پارکینگ ۳ برج میلاد، اجرا می‌شود.

    مالک حدپور سراج، انوش معظمی، حسام خلیل نژاد، ابوالفضل همراه، امیرعلی زارعی، علیمحمد رادمنش، فاطمه رادمنش، امیرعلی زارعی، مرتضی شاه کرم و … از جمله بازیگران این نمایش هستند.

  • مادرم گفت خوب شد شهید نشدی!/ تئاتر دفاع‌مقدس «سفره نان» نیست

    مادرم گفت خوب شد شهید نشدی!/ تئاتر دفاع‌مقدس «سفره نان» نیست

    مالک حدپور سراج همزمان با مرور ناگفته‌های خود از روزهای جنگ در آبادان، با گلایه و اعتراض از شرایط حاکم بر تئاتر دفاع مقدس یاد و تأکید می‌کند که نگاه به این حوزه نباید برای کسب درآمد باشد.

    تئاتر آنلاین-گروه هنر-فریبرز دارایی؛ مالک حدپور سراج تئاتری است، بازیگر است، خاک صحنه تئاتر را خورده و در مقابل دوربین سینما و تلویزیون هم به ایفای نقش پرداخته اما پرورش یافته مکتب دفاع و مقاومت است. وقتی از دوران ۸ سال دفاع مقدس صحبت می‌کرد با ذره‌ذره وجودش از آن روزها یاد می‌کند.

    از لحظه شروع جنگ در آبادان بوده و تا پایان ایستادگی کرده زیرا معتقد بوده که باید به مسیر مقاومت خود ادامه دهد و میدان را خالی نکند.

    با انرژی بالا خاطرات را تعریف می‌کند و به قدری زیبا کاراکترها و اتفاقات را نمایشی می‌کند که گویی آن لحظه را تجربه کرده‌ام.

    او که در بخش نخست این روایت، به اولین روزهای مواجهه خود و همشهریانش در آبادان با پدیده‌ای به نام جنگ و سایه سنگین آن بر زندگی روزمره آدم‌ها پرداخت، در ادامه صحبت‌های خود درباره شکستن حصر آبادان به خاطره‌ای اشاره می‌کند که در آن گویی حکم «دهقان فداکار» را داشته است؛ «در یکی از عملیات‌های مربوط به شکستن حصر آبادان، آقای بنادری به من گفت پیک‌ها زخمی شده‌اند و نیاز به یک نفر داریم که تانک‌ها را در معبر هدایت کند. من گفتم که معبر را بلدم زیرا قبلاً به آنجا رفته بودم، برای راهنمایی جلوی تانک‌ها شروع به حرکت کردم. در آن لحظه یاد «دهقان فداکار» افتادم چون شب بود زیرپوشم را در آوردم و لخت شدم تا زیر نور تانک من را ببینند و به دنبال من بیایند. مسافتی حدود ۳۰۰ تا ۴۰۰ متر را رفتیم که یک دفعه یک گلوله خمپاره جلوتر از من به زمین اصابت کرد و من پرت شدم، دیگر نفهمیدم چه شد.»

    زندگی زیر سایه جنگ جاری بود

    مالک درباره اینکه چقدر در جبهه و برای رزمندگان فعالیت تئاتر می‌کرده، می‌گوید: «ما برای بچه‌های جبهه و در زمان‌های بیکاری‌مان تئاتر اجرا می‌کردیم زیرا آبادان خط یک جنگ بود و دور تا دور ما دشمن بود ولی همیشه زندگی در آن جاری بود و زن و بچه‌ها در آبادان بودند. من سال ۶۰ ازدواج کردم و بعد از آن همسرم نیز در آبادان بود و حتی سال ۶۱ اجرای تئاتر ما به نام «والفجر» را دید. در آبادان بازارهای «کفیشه» و «احمدآباد» باز بود و با وجود جنگ و محاصره مردم در شهر زندگی می‌کردند.»

    با قاطعیتی که در نگاه و کلامش هست تأکید می‌کند که هیچوقت نفس زندگی در آبادان قطع نشد و همیشه جاری بود، زن‌ها تنها زمانی که همسران شان شهید می‌شدند آبادان را ترک می‌کردند.

    او هرگز آبادان را ترک نمی‌کند برخلاف برخی از دوستانش که بعد از شکست حصر آبادان، به کردستان رفتند. زیرا همیشه به این موضوع فکر می‌کرده که مقصد اصلی و نهایی دشمن خوزستان است.

    مالک در عملیات‌های مختلفی که مربوط به خوزستان می‌شد نظیر عملیات «فتح‌المبین»، «خرمشهر» و «والفجر ۸» حضور داشته و نکته جالب این است که چون به عنوان تصویربردار در دوران دفاع مقدس فعالیت می‌کرده، تصاویر اولین هواپیمای «میگ ۲۳» را که توسط بچه‌های رزمنده در عملیات «والفجر ۸» هدف قرار گرفته و سقوط کرده، او ثبت کرده است.

    با هیجان درباره خاطره آن تصویربرداری می‌گوید: «۲۱ بهمن رفتیم فاو و با یکسری غواص مصاحبه کردیم و بعد به آن دست آب رفتیم. آنجا مسجدی برای شیعیان عراق بود. در حال نماز خواندن بودم و از همکارم ناصر خواستم که موتور برق را روشن کند تا دوربین را کار بیاندازم که اگر اتفاقی افتاد تصاویر را داشته باشیم. جالب است بدانید که واحد سیار ما یک ماشین، یک موتوربرق و یک دوربین وی اچ اس بود. بیرون مسجد ایستاده بودم و صدای شلیک یک موشک از سایت موشکی ایران را شنیدم. دوربین را روشن کردم و دیدم که یک موشک از سمت ایران وارد عراق و بالای سر ما که فاو بود رسید، من با دوربین موشک را دنبال کردم و دیدم که به یک هواپیما اصابت کرد و مسیر سقوط هواپیما را هم فیلم گرفتم. بعد سوار ماشین شدیم و خودمان را به نقطه سقوط هواپیما رساندیم. ما اولین گروه فیلمبرداری بودیم که به نقطه سقوط «میگ ۲۳» رسیدیم.»

    به غیر از سقوط میگ ۲۳ کلی فیلم دیگر هم گرفته بودم و فیلم را به غلامرضا رهبر تحویل دادم. غلامرضا در عملیات «کربلای ۴» مفقودالاثر شد. سال‌های سال است که وقتی برخی تصاویر جنگ از تلویزیون پخش می‌شود به بچه‌هایم می گویم که برخی از این تصاویر را من گرفته‌ام و فقط من می‌دانم که این تصاویر را من گرفته‌ام با حسرت از اینکه آن تصاویر را دیگر در اختیار ندارد صحبت می‌کند و درباره دلیل نداشتن این تصاویر یادآور می‌شود: «ما همه تصاویر را گرفتیم، در آن حین غلامرضا رهبر آمد که پیش تر در «سه راه مرگ» در فاو که عراق آنجا را زیاد بمباران می‌کرد با هم آشنا شده بودیم. به من گفت «مالک چه داری»، گفتم «از لحظه شلیک موشک، تا اصابت و سقوط همه را گرفته ام»، گفت «فیلم را به من بده تا امشب از تلویزیون برای مردم پخش کنیم تا روحیه بگیرند»، به غیر از سقوط کلی فیلم دیگر هم گرفته بودم و فیلم را به غلامرضا تحویل دادم. غلامرضا در عملیات «کربلای ۴» مفقودالاثر شد. سال‌های سال است که وقتی برخی تصاویر جنگ از تلویزیون پخش می‌شود به بچه‌هایم می گویم که برخی از این تصاویر را من گرفته‌ام و فقط من می‌دانم که این تصاویر را من گرفته‌ام.»

    مالک از بچه اولش می‌گوید که نامش «مسیح» است و در روز ۲۲ بهمن ۶۱ به دنیا آمده؛ درست زمانی که مالک به همراه گروه تئاتری در مراسم اختتامیه جشنواره تئاتر فجر حضور داشت. درباره آن زمان می‌گوید: منصور عطشانی که بعداً شهید شد و سرگروه ما بود، خبردار شد که من بچه دار شده‌ام. پیش من آمد و گفت «مالک به نظرت یه خودکار بیک می‌تونه مثل یه گل باشه»، گفتم «می‌تونه»، گفت «پس من این گل رو به تو هدیه می‌دم چون خدا بهت یه پسر داده و من اولین کسی هستم که به تو تبریک می‌گم». بعد از این خبر من در مراسم اختتامیه نماندم و به شیراز که همسرم آنجا بود رفتم.»

    در بیشتر بخش‌های صحبت‌های خود نام محمدعلی باشه آهنگر را که این روزها از چهره‌های شناخته شده کارگردانی سینماست به زبان می‌آورد و می‌گوید که من و باشه آهنگر با هم خواستگاری رفتیم و همزمان با هم ازدواج کردیم و لحظات خاصی در زندگی را با هم بودیم.

    می‌گوید که آبادان مدام زیر بمباران بود و یادش می‌آید روزی را همسرش چند ماهه باردار بود در حیاط مشغول پهن کردن رخت‌ها که یک دفعه چند خمپاره پشت سر هم به زمین اصابت کرد. وقتی در حیاط را باز کرده دیده میانه کوچه‌شان پر از خاک است، در را روی همسرش بسته که بیرون را نبیند. یکی از همسایه‌هایشان «حسن تمبکی» نام داشت که در عروسی‌ها تمبک می‌زد و از بچه‌های حراست پالایشگاه آبادان بود. زمانی که خمپاره‌ها اصابت کرده بود او در حمام بود و وقتی از خانه آوار شده بیرونش آورده‌اند تکه‌تکه و بدنش پر از ترکش شده بود. وقتی شهید شد همسرش باردار بود و چند ماه بعد از شهادتش خدا به او یک دختر داد.

    به اینجا که می‌رسد درباره شرایط سختی که باعث شده فیلمنامه‌ای را بر اساس آن بنویسد، توضیح می‌دهد و می‌گوید: «روزی خانمم باردار بود و وقتی به خانه رسیدم دیدم توی حیاط روی زمین افتاده، از او پرسیدم چه شده و او گفت که درد شدیدی را در شکم خود احساس می‌کند. با دوچرخه به سمت مقری که داشتیم رفتم و یک ماشین درب و داغون ترکش خورده را برداشتم تا بروم دنبال همسرم و او را به دکتر برسانم. چون عجله داشتم در یک تقاطع با ماشینی دیگر تصادف کردم. سرنشینان ماشین مقابل و من را که سرم به ستون برخورد کرده بود به بیمارستان بردند و ۹ شب ولمان کردند. با عجله و با دوچرخه به خانه برگشتم و دیدم که همسرم همچنان در حیاط افتاده و درد می‌کشد. برادرهایم آمدند و یک موتور به من دادند تا بروم از مقر یک ماشین بردارم و بیایم، خلاصه یک ماشین آوردم و همسرم را ساعت ۱۱ شب به بیمارستان شهید بهشتی آبادان رساندم ولی چون درگیر زخمی‌ها بودند گفتند که همسرم را به بیمارستان شرکت نفت ببرم. آن شب مدام آبادان را بمباران می‌کردند. در بیمارستان گفتند که همسرم را روی ویلچیر بنشانم و بعد از معاینه مشخص شد که آپاندیس دارد و بردند به اتاق عمل.»

    با دقت بسیاری تمام وقایع را تعریف می‌کند، به شکلی که نادیده گرفتن حتی بخش ناچیزی از آن امکانپذیر نیست؛ «تا همسرم را به اتاق عمل بردند، چند زخمی را به بیمارستان آوردند و چون طبق قانون اول باید به زخمی‌ها رسیدگی می‌شد، همسرم را بیرون آوردند. اتاق عمل ساعت ۴ صبح خالی شد و دکتر به من گفت که باید زیر یک برگه‌ای را امضا کنم و رضایت دهم زیرا احتمالاً نه مادر و نه بچه زنده نمی‌مانند. امضا کردم و چون پُست داشتم و باید به مقر بر می‌گشتم از بیمارستان خارج شدم و ۸ صبح برگشتم و دیدم که همچنان همسرم در اتاق عمل است. دکتر بیرون آمد و گفت که هم بچه و هم مادر سالم است؛ مسیح همان بچه اول من است که از آن شب باقی مانده است. بعدها بر اساس آن شب سخت یک فیلمنامه نوشتم.»

    اولویت‌مان جنگ بود اما دغدغه تئاتر هم داشتیم

    در سخنان خود باز هم به این موضوع اشاره می‌کند که در زمان جنگ فقط ۲ نمایش «حافظین به حدودالله» و «والفجر» را اجرا کرده زیرا اولویت برای شان جنگ بوده و درگیر جنگ بودند ولی همیشه دغدغه تئاتر کار کردن را داشته زیرا به تئاتر علاقه پیدا کرده بود. بعدها با پایان جنگ تحمیلی، نمایشنامه‌هایی که نوشته برگرفته از خاطرات و کاراکترهایی است که در جنگ داشته است.

    با حسرتی که گویی برای آن پایانی نیست، می‌گوید: «وقتی جنگ شروع شد خانواده ما دیگر هیچ‌وقت دور یک سفره کنار هم جمع نشد و یکی از حسرت‌های بعد از جنگ ما است.»

    بعد با همان لهجه زیبای آبادانی خود از خاطرات سر زدن مادرش به او در آبادان می‌گوید و به جای مادر با همان لهجه زیبایش از واژه «ننه» استفاده می‌کند؛ «ننه من وقتی می‌خواست پسرانش را ببیند پیش ما می‌آمد و یک ماه پیش ما می‌ماند. وقتی پیش ما می‌آمد خانه ما تبدیل به یک خانه تیمی می‌شد و همه بچه‌ها می‌آمدند و همه می‌شدند پسران ننه من و ننه برای همه مادری می‌کرد. یاد می‌آید یک بار برادرم رفت مرخصی، وقتی که برگشت گفت موتور یخچال ننه خراب شده و برایش یک چوب پنبه که همان یخدان‌های کائوچویی است خریدم. بعدها من رفتم مرخصی و دیدم که ننه چوب پنبه را برای کمک به جبهه اهدا کرده بود.»

    محمدرضا غلامی و رضا کریمی از دوستانی هستند که مالک هیچوقت از یادشان نمی‌برد، دوستانی که شهید شدند اما یادشان در ذهن مالک حک شده‌است؛ «رفیقی به نام محمدرضا غلامی داشتم. در درگیری ذوالفقاری با هم بودیم، آنجا او یک اسلحه ژ -۳ داشت که نمی‌دانم از کجا برای آن اسلحه و دوپایه پیدا کرده بود و همه متعجب بودیم که از کجا این تجهیزات را برای ژ -۳ پیدا کرده است. محمدرضا غلامی همیشه دنبال ژست‌های خوب بود و برای من همیشه دوست داشتنی و جذاب بود. محمدرضا در عملیات «ولایت فقیه» که منجر به آزادسازی میدان تیر آبادان و جاده آبادان به ماهشهر شد، شهید شد. رضا کریمی یکی دیگر از بچه‌های جبهه بود که داوطلبانه یکی از حمام‌های از کار افتاده آبادان را دوباره راه انداخت تا رزمنده‌ها بیایند و در آن حمام کنند. خودش در حمام همه کارها را از جمله روشن کردن حمام و غیره را انجام می‌داد و حتی برای بچه‌های رزمنده دلاکی می‌کرد در حالی که پاسدار رسمی بود. کریمی نیز شهید شد و همیشه در ذهنم هست.»

    سینمایی که برای روحیه رزمندگان فعال شد

    در بخش دیگری از خاطرات خود، به فعال کردن سینمای «متروپل» آبادان اشاره می‌کند و می‌گوید: «ما سینمای از کار افتاده از جمله سینمای «متروپل» در آبادان داشتیم که آن را برای پخش فیلم و روحیه بخشی به رزمنده‌ها مجدداً فعال و دستگاه آپارات آن را روشن کردیم. یک سری فیلم‌ها در آرشیو سینما پیدا کردیم از جمله فیلمی با عنوان «پارتیزان». ما این فیلم را بیشتر از ۱۰ بار و به نام‌های مختلف برای رزمنده‌ها اکران کردیم زیرا در آنجا دسترسی به فیلم زیاد نداشتیم. سالن پر می‌شد از بچه‌های رزمنده از بسیجی گرفته تا سپاهی با وجود اینکه فیلم تکراری بود.»

    احمد یکی دیگر از دوستان خاطره ساز مالک است که در دوران جنگ شهید شد. احمد در کودکی فلج اطفال گرفته بود ولی بالاتنه تنومندی داشت. به گفته مالک احمد نجار ماهری بود و در عین حال نوازندگی هم می‌کرد و به دوستان خود روحیه می‌داد. روزی احمد به مالک گفته «مالک خسته شده‌ام، من با این وضع جسمانی که نمی‌توانم با شما بیایم خط مقدم، یک کاری کن من رو از شهر نندازن بیرون»، به همین خاطر مالک، احمد را پیش بچه‌های تدارکات برده و گفته که نجاری‌اش خیلی خوب است. احمد مدتی همانجا ماند. در عملیات بیت‌المقدس در مهندسی سپاه پلی درست کردند به نام «پل بشکه‌ای» که ابتکار بچه‌های آبادان بود. به گفته مالک پیش‌تر بچه‌های آبادان در عملیات «مدن» این پل را درست کردند، انداختند روی رودخانه بهمنشیر و بدون اینکه عراقی‌ها بفهمند معبر درست کردند تا امکانات نبرد را شبانه منتقل کنند. احمد در ساخت پل بشکه‌ای در عملیات بیت‌المقدس مشارکت خیلی زیادی داشته و در همان عملیات وقتی برای نصب پل همراه بچه‌های رزمنده رفته بود به دلیل بمباران عراقی‌ها از روی پل به پایین پرت شده و شهید می‌شود.

    بعد از صحبت درباره احمد، با تأکید می‌گوید: «ما باید یک نکته‌ای را یاد بگیریم، اینکه فکر نکنیم مقاومت و دفاع در جنگ فقط متعلق به ما است، بلکه توسط آدم‌های متعددی که با منش‌های مختلف در جنگ حضور داشتند این دفاع مقدس انجام شد و پیش رفت. فقط یک منش در همه مشترک بود و آن اینکه این خاک متعلق به همه ما است در نتیجه بین هم خط کشی نمی‌کردند که بگویند دفاع را فقط افراد نمازخوان انجام می‌دهند. همیشه در آثارم به کسانی پرداخته‌ام که با منش‌های مختلف در دفاع و مقاومت حضور پیدا کردند زیرا نباید این افراد فراموش شوند. به افراد نمازخوان در بسیاری از آثار پرداخته شده ولی به اینگونه افراد کمتر توجه شده است.»

    خوابی که برای شهادت برادرم دیدم

    در «والفجر ۸» و «کربلای ۴» ۲ بار شیمیایی شده است. وقتی به این موضوع اشاره می‌کند به ماجرای حضور برادر کوچکترش علیرضا می‌رسد که در ۱۹ سالگی به جبهه می‌پیوند و در قسمت مهندسی سپاه مشغول به فعالیت می‌شود. ماجرای علیرضا و خوابی که مالک درباره شهادتش دیده تأثیرگذار است و مالک با دقتی خاص این بخش از خاطرات را تعریف می‌کند؛ «جنگ که در آبادان جلو رفت برادرهای من به نقاط دیگر رفتند و من در آبادان تنها بودم. خیلی وقت‌ها می‌رفتم و تنها در خانه‌مان می‌نشستم و در سکوت به فضای خانه نگاه می‌کردم تا یاد خانواده‌ام در ذهنم شکل بگیرد و آن را با خود حفظ کنم. تنها دل‌خوشی من وسایل خانواده‌ام بود که در خانه وجود داشت. بعدها ۵ سال بعد از شروع جنگ علیرضا که ۱۹ ساله شده بود، پیش من به آبادان آمد و در مقر مهندسی سپاه بود. یک شب بعد از اینکه به علیرضا سری زده بودم، خواب دیدم فردی به خوابم آمده و من را بیدار می‌کند و می‌گوید مالک بیدار شو، یک نفر را آورده‌اند معراج الشهدا و می‌گویند شبیه برادرت علیرضا است. در خواب گفتم همین الان پیش علیرضا بودم ولی او اصرار می‌کرد و بالاخره من را به معراج الشهدا بردند. در خواب معراج الشهدا یک کانتینر سفید رنگ بود در میان حیاطی که کفش پر از ریگ و سنگ‌ریزه بود. وارد کانتینر شدم و دیدم ۵ تا جسد هست که ۴ تای آن‌ها سوخته بودند و یکی تمام سر و رویش خاک است. شبیه علیرضا بود، خاک را از گلوی پیکر کنار زدم و دیدم همانند علیرضا یک خال بر گلو دارد. با گریه از خواب بیدار شدم.»

    در خواب گفتم همین الان پیش علیرضا بودم ولی او اصرار می‌کرد و بالاخره من را به معراج الشهدا بردند. در خواب معراج الشهدا یک کانتینر سفید رنگ بود در میان حیاطی که کفش پر از ریگ و سنگ‌ریزه بود. وارد کانتینر شدم و دیدم ۵ تا جسد هست که ۴ تای آن‌ها سوخته بودند و یکی تمام سر و رویش خاک است. شبیه علیرضا بود بعد از اینکه با اشک و گریه از خواب بیدار می‌شود، بلافاصله با موتور به مقر مهندسی سپاه می‌رود؛ وقت اذان صبح است و نماز را همانجا اقامه می‌کند و به سراغ علیرضا می‌رود؛ «دیدم در کنجی از اتاق خوابیده است. برای نمازخواندن که بیدارش کردم از من پرسید «اینجا چه کار می‌کنی؟»، گفتم «خواب دیدم که شهید شدی»، گفت «شهید که می‌شم ولی حالا زوده»، گفتم «حالا شهید هم می‌شی ولی تو هم بیشتر از خودت مراقبت کن»، گفت «خب یعنی چی کار کنم؟ نیازی نیست کاری بکنم». از آنجایی که علیرضا تنها عضو خانواده پیش من بود، به بودن او عادت کرده بودم و وقتی هفته یک بار او را می‌دیدم عطش دیدار خانواده از من گرفته می‌شد. چند سالی بود که هیچکدام از اعضای خانواده پیش هم نبودیم و خلاء نیاز به دیدار خانواده در من خیلی زیاد می‌شد ولی با آمدن علیرضا این خلاء کم و کمتر می‌شد و به هر بهانه‌ای و حتی به دلیل اینکه از من کوچک‌تر بود به او سر می‌زدم و دوست داشتم هوایش را داشته باشم.»

    با محبت خاصی از علیرضا یاد می‌کند؛ گویی که اگر زنده بود باز هم از او می‌خواست که مراقب خود باشد که مبادا اتفاقی برایش بیفتد. در ادامه تجربیات عجیبی که در خصوص شهادت علیرضا داشت به هفته دفاع مقدس در دوران جنگ و اینکه در مقر مسابقات فوتبال گل کوچک به راه انداخته بودند اشاره می‌کند؛ «زمینی که در آن فوتبال بازی می‌کردیم پر از سنگ‌ریزه بود و به این فکر می‌کردم اگر خمپاره‌ای در آن منفجر شود تمام این سنگ‌ریزه‌ها تبدیل به ترکش می‌شوند. به همین دلیل به علیرضا گفتم یک روز با لودر به آنجا بیاید و این زمین را از سنگ‌ریزه‌ها خالی کند. روزی آمد و تیغ کشید و رفت. وقتی علیرضا کارش تمام شد و رفت، دوستم صفر رنجبر پیش من آمد و گفت «علیرضا رو دیدی؟»، گفتم «آره»، گفت «نه، دیدیش؟»، گفتم «آره»، صفر همینطور که علیرضا در حال رفتن بود به من گفت «قشنگ نگاش کن، نمی‌فهمی؟»، گفتم «یعنی چی؟»، گفت «نگاه کن، مشخصه که علیرضا داره شهید می‌شه»، گفتم «من نمی‌فهمم»، گفت «از بس خری که نمی‌فهمی، از صورتش مشخصه، تا می‌تونی نگاش کن»، من به علیرضا نگاه می‌کردم که روی لودر نشسته بود و می‌رفت.»

    «یک هفته بعد عملیات کربلای ۴ بود. علیرضا در جزیره مینو که محور عملیاتی بود کار می‌کرد و شب تا صبح خاکریز می‌زدند. نصف شب آمد پیش من و سرتاپایش خاکی بود. به او گفتم «از خودت مراقبت کن خمپاره یا ترکش نخوری»، گفت «این حرفا چیه، اگه قرار باشه بخوره می‌خوره». با هم شام خوردیم و بعد من رفتم مقر. عملیات شروع شد، آنقدر شب قبلش در آبادان شیمیایی زده بودند که ما فکر می‌کردیم مه شده زیرا زمستان‌ها صبح‌هایی آبادان پر از مه بود. علیرضا هم در عملیات آسیب دیده بود و ما را هم بردند بیمارستان شیمیایی. دوش شیمیایی گرفتیم و در بیمارستان گفتند که باید به بیمارستان اهواز اعزام شویم. ما برای اینکه به اهواز نرویم یواشکی فرار کردیم و راهی آبادان شدیم. علیرضا کنار در نشسته بود و من وسط نشسته بودم و خوابم برده بود. دیگر چیزی از آن موقع یادم نیست. بعدها راننده تعریف کرد که عراقی‌ها جاده را بمباران می‌کردند و ماشین از جاده منحرف شده و همه آسیب دیده بودیم. من ۲ هفته بعد در بیمارستان به هوش آمدم.»؛ جملاتی است که مالک به زبان می‌آورد تا کم‌کم به تعبیر خواب خود نزدیک شود.

    مادرم گفت خوب شد شهید نشدی!

    از بازگشتش به نزد مادر بعد از بهبودی و رفتن به سراغ برادران خود می‌گوید: «همه فکر می‌کردند که من شهید شده‌ام. بعد از بهبودی به بروجرد رفتم و مادرم را دیدم. به من گفت «خواب دیدم ۶ تا بره دارم که برده‌ام برای نذری فقط یکی از آن‌ها را قبول کرده‌اند، پس این خواب درباره تو بوده. خوب شد شهید نشدی چون زن و بچه داری. راستی از علیرضا چه خبر؟»، گفتم «خوبه»، گفت «برگشتی آبادان بگو مرخصی بیاید، ۹ ماه است که مرخصی نیامده». فردای آن برادرم باقر را دیدم. از من پرسید «از علیرضا چه خبر»، گفتم «آبادانه»، گفت «خواب دیدم شهید شده». به آبادان و ماهشهر رفتم و کسی از علیرضا خبر نداشت. با برادرم قرار گذاشتم در اهواز و آبادان به بیمارستان‌ها و بین مجروحین سر بزنیم تا شاید علیرضا آنجا باشد. آمدیم اهواز پیش محمدعلی باشه آهنگر. او از سال ۶۲ به بعد در شرکت نفت کار می‌کرد. رفتیم اداره ارشاد اهواز که در آنجا برای اولین بار فرهاد مهندس پور را دیدم. به محمد گفتم که باید سری به معراج الشهدا بزنیم که در جاده سوسنگرد است. قبل از غروب به آنجا رسیدیم، پشت پیشخوان به فردی که بود ماجرا را تعریف کردیم و گفتیم که دنبال برادرمان می‌گردیم. گفت اینجا تمامی جسدها سوخته‌اند. با اصراری که کردیم اجازه دادند تا جسدها را از نزدیک ببینیم.»

    به اینجا که می‌رسد حالش تغییر می‌کند، گویی سال‌هاست که دیدن تصویر پرقدرت رویایی که درباره شهادت علیرضا دیده و تعبیر رویایش در بیداری تجربه سنگینی بوده، به گونه‌ای این لحظات را توصیف می‌کند که گویی دچار ضعف جسمانی شده؛ «در اتاق باز شد و من با کانتینر سفید و حیاطی که در خواب دیده بودم مواجه شدم. همانجا نشستم و زخمی شدنم را بهانه کردم که داخل نروم. برادر جعفر را داخل فرستادم، بعد از چند دقیقه صدا زد مالک، بیا نگاه کن، سر تا پایش خاکش است، گفتم خالش را نگاه کن، گفت دستم نمی‌رود، به داخل رفتم و خاک گلویش را پاک کردم و دیدم خال روی گلویش دارد.»

    به دژبانی رسیدیم و دژبان داخل را نگاه کرد و گفت کجا؟ گفتم شهید داریم. به ما اجازه ورود داد و من خیلی تعجب کردم. رسیدیم، مادرم گفت خودم به دنیا آوردمش و خودم نیز به خاک می‌سپارمش. وقتی خاکسپاری تمام شد حالش بهتر شد نمی‌دانسته که چگونه ماجرای شهادت علیرضا را چگونه به مادرش خبر بدهد. بالاخره برادرانش خبر را به مادرم می‌دهند. مادر به آبادان می‌آید تا پسر کوچک خود را به خاک بسپارد اما در آبادان در شرایط جنگی اجازه ورود به زنان و بچه‌ها برای کفن و دفن اعضای شهدا و اعضای خانواده شان داده نمی‌شد و تنها چند مرد از اعضای خانواده می‌توانستند این کار را انجام دهند. مادر مالک به او گفته اگر در مراسم خاکسپاری علیرضا حضور نداشته باشد اجازه نمی‌دهد در آبادان خاکش کنند. می‌گوید: «مادرم گفت اگر من را راه دادند علیرضا در آبادان خاک می‌کنیم در غیر این صورت او را به بروجرد می‌بریم. قبول کردم و علیرضا را در آمبولانس گذاشتیم، مادرم وسط نشست و من کنار در. به دژبانی رسیدیم و دژبان داخل را نگاه کرد و گفت کجا؟ گفتم شهید داریم. به ما اجازه ورود داد و من خیلی تعجب کردم. رسیدیم، مادرم گفت خودم به دنیا آوردمش و خودم نیز به خاک می‌سپارمش. وقتی خاکسپاری تمام شد حالش بهتر شد. وقت برگشتن دژبان گفت این زن از کجا آمده، گفتم موقع رفتن هم بود ولی قرار نبود ببینی.»

    مالک به یک سال بعد از خاکسپاری علیرضا اشاره می‌کند، زمانی که در عید نوروز سال ۶۶ به خانواده شهدا اجازه داده شد تا برای عید نوروز به بچه‌های شهیدشان در آبادان سر بزنند. به این بخش از خاطره که می‌رسد، بغض در گلویش حلقه می‌زند و چشمانش پر از اشک می‌شوند. می‌گوید: «یادم می‌آید که منتظر مادرم بودیم که از اتوبوس‌های حامل خانواده شهدا پیاده شود، مادرم پیاده شد، چادرش باز بود و بال بال می‌زد برای دیدن علیرضا. نمی‌دانست او را کجا خاک کرده‌اند. او را به سر خاک علیرضا بردم و او خود را به روی خاک انداخت و زیر چادرش گم شد.» بغضش می‌ترکد و اشک از چشمانش جاری می‌شود؛ یاد لحظه‌ای که قامت مادر روی خاک علیرضا می‌شکند برایش دردآور و سخت است.

    در حالی که اشک از چشمانش جاری است، می‌گوید: «روزی به کسی گفتم که ما مردها در جنگ کاری را کردیم که می‌خواستیم، اما مادران، خواهران و زنان ما چیزی را تحمل کردند که نمی‌خواستند. شرایط برای مادران، خواهران و زنان ما خیلی سخت‌تر بود و شجاعت بیشتری داشتند. ما نمی‌دانیم بر آن‌ها چه گذشته و چه سختی‌هایی کشیده‌اند. در هشت سال جنگ یک بار نشد که مادرم به ما بگوید که نروید، یک بار نگفت بسه، یک بار نگفت خسته شدم از بس که شما نیستید.»

    مالک تأکید دارد که نسلی که در جنگ و دفاع مقدس شرکت کرد مدیون مادران، همسران و خواهرانشان هستند.

    کاش مدیریت تئاتر دفاع مقدس دست من بود

    خاطرات به پایان می‌رسد و مالک از نگاه خود به تئاتر دفاع مقدس می‌گوید؛ نگاهی که شعاری نیست و اگر با شخصیت و کردار مالک حدپور سراج آشنا باشید می‌دانید که نگاهی صادقانه است؛ «تئاتر دفاع مقدس برای من و امثال من، بحث کسب فضیلت است و بحث مالی‌اش برایم مطرح نیست. انجام یک امر واجب است، قرار نیست من با تئاتر دفاع مقدس به شهرت برسم. کاش مدیریت تئاتر دفاع مقدس دست من بود.»

    در ادامه با صراحتی که در کلام دارد می‌گوید: «من واقعاً خسته‌ام، از بس در اتاق مدیران را زدم و بازی‌ام دادند. مگر چقدر از عمر من باقی مانده که اینگونه با من بازی می‌کنند؟ به تئاتر دفاع مقدس باید به مانند خود دفاع مقدس نگاه کند. لزومی ندارد که حتماً جنگ را تجربه کرده باشد بلکه باید انگیزه داشته باشد نه به عنوان جایگاهی به آن نگاه کند که از طریقش کسب پول و مال کند.»

    از نگاه اداره کل هنرهای نمایشی که از آن به عنوان مرکز هنرهای نمایشی یاد می‌کند، به خاطر نداشتن نگاهی درست به مقوله تئاتر دفاع مقدس گله مند است و می‌گوید: «مرکز هنرهای نمایشی سال‌های سال است که قصدش گرفتن فرمان تئاتر دفاع مقدس است و تئاتر دفاع مقدس آینده خوشی نخواهد داشت با بینشی که در مرکز هنرهای نمایشی وجود دارد. مرکز جای بدی نیست اما اندیشه دفاع مقدسی ندارند.»

    معتقد است تئاتر دفاع مقدس جای پریدن نیست بلکه برای پرش دادن است زیرا آنقدر در این کشور جوانان با انگیزه وجود دارند که می‌توان آنها را با و برای تئاتر دفاع مقدس پرورش داد.

    مالک از نسل خود به عنوان بچه‌های تئاتر دفاع مقدس یاد می‌کند و تأکید دارد که من هر وقت کار کردم کیسه‌ای برای خودم ندوختم. لحنش تند است و انتقادی زیرا سالهاست که شاهد کم کاری در زمینه تئاتر دفاع مقدس است. تأکید دارد که تئاتر دفاع مقدس سفره برای نان خوردن نیست.

    در پایان سخنانش به این اشاره می‌کند که «در بخش مسابقه نمایشنامه نویسی چهاردهمین جشنواره تئاتر دفاع مقدس، نمایشنامه «بن بست هنرمند، پلاک هشت» نوشته من برگزیده شد. اعلام شد که آثار برگزیده چاپ می‌شوند ولی بعد از آن هر چه از مدیرانی که آمدند و رفتند پیگیری کردم هیچ اعتنایی به چاپ اثر من نکردند. نمی‌دانم قرار است چه اتفاقی برای اثر من بیفتد.»

    گفتگو به پایان می‌رسد، کمی اندوه در چهره‌اش نقش بسته، شاید به خاطر مرور خاطرات گذشته است و شاید یادآوری «بازی‌های مدیران تئاتری».لیوان آبی می‌خورد و لبخند به چهره‌اش بر می‌گردد؛ لبخندی که از چهره مالک حدپور سراج جداشدنی نیست. ماسک را به چهره می‌زند و بعد از خداحافظی قدم زنان به پیش می‌رود.

    به این فکر می‌کنم که در کنار ما انسان‌هایی زندگی می‌کنند که عمق نگاه‌شان به زندگی بسیار زیاد است؛ نگاهی که نشأت گرفته از معرفتی است که از کودکی و نوجوانی آموختند و در بزرگسالی با گذشتن از جان معرفت خود را برایمان معنا کردند.

  • مراسم تجلیل از «راویان مقاومت» برگزار شد

    مراسم تجلیل از «راویان مقاومت» برگزار شد


    به همت انجمن تئاتر انقلاب و دفاع مقدس و مرکز هنرهای نمایشی سازمان فرهنگی-هنری شهرداری تهران، مراسم تقدیر و تجلیل از چهره‌های تئاتر دفاع مقدس برگزار شد.

    به گزارش تئاتر آنلاین به نقل از روابط عمومی انجمن تئاتر انقلاب و دفاع مقدس، در مراسمی که عصر روز یکشنبه ششم مهر در فرهنگ‌سرای ارسباران و با حضور جمعی از مسئولان فرهنگی-هنری، هنرمندان و مدیران برگزار شد، از هشت چهره تاثیرگذار تئاتر دفاع مقدس تقدیر به عمل آمد.

    در ابتدای این مراسم که کوروش سلیمانی اجرای آن را برعهده داشت، حمید نیلی مدیرعامل انجمن تئاتر انقلاب و دفاع مقدس ضمن گرامیداشت یاد و خاطره حماسه‌سازان دوران دفاع مقدس، با بیان اینکه تقدیر و تجلیل از نام‌آوران عرصه تئاتر مقاومت یکی از وظایف اصلی انجمن تئاتر انقلاب و دفاع مقدس است گفت: همان‌گونه که رزمندگان در جبهه‌های نبرد حق علیه باطل سلحشورانه جنگیدند، هنرمندان نیز وظیفه دارند تا با بیان هنرمندانه خود، فداکاری آنها را برای ثبت در تاریخ و انتقال به نسل‌های آتی به یادها بسپارند.

    در بخش دیگری از این مراسم و با حضور مدیران و صاحبان اثر از کتاب‌نمایش‌نامه «کاش به جای استخوان‌هایت لب‌هایت برمی‌گشت» نوشته شهرام کرمی، کتاب‌نمایش‌نامه «کجایی ابراهیم» نوشته لیلی عاج و همچنین کتاب پژوهشی «روایت هزار مجنون» نوشته مهدی نصیری رونمایی شد.

    در ادامه حجةالاسلام والمسلمین میثم امرودی رئیس سازمان فرهنگی-هنری شهرداری تهران، ضمن گرامیداشت یاد و خاطره حماسه‌سازی‌های ایثارگران و رزمندگان دوران دفاع مقدس گفت: آنچه که امروز و از دوران دفاع مقدس برای جامعه به یادگار مانده‌، مبنای نوین و تمدن‌سازی است که توسط آن مجاهدان راه خدا برای ما برجای مانده است.

    وی با اشاره به اینکه در دوران دفاع مقدس، جنگ عقیدتی را شاهد بودیم افزود: چه‌بسا در دوران حماسه‌ساز دفاع مقدس با کمترین عُده و عدّه بر لشکریان سپاه بعث پیروز شدیم و این چیزی جز روحیه خودباوری و باورداشتن توانایی‌های خود نبود.

    سپس با حضور مسئولان و مدیران با اهدای هدایایی از مجید کاظم‌زاده مژدهی، کامران شهلایی، علیرضا حنیفی، رویا افشار، حمیدرضا آذرنگ، مالک سراج، مرتضی شاه‌کرم و شهرام کرمی تجلیل و قدردانی شد.

    در این مراسم حجةالاسلام والمسلمین میثم امرودی رئیس سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران، سید محمدیاشار نادری رئیس بنیاد فرهنگی روایت فتح، قادر آشنا مدیر کل مرکز هنرهای نمایشی، حسین مسافر آستانه دبیر جشنواره بین‌المللی تئاتر فجر، زند وکیلی معاون هنری سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران، امیر نصیربیگی رئیس سازمان بسیج هنرمندان کشور، توحید معصومی مشاور عالی مدیرعامل انجمن تئاتر انقلاب و دفاع مقدس، علی عطایی مدیر مرکز هنرهای نمایشی سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران، سید محسن حسن‌زاده مدیر روابط عمومی مرکز هنرهای نمایشی، امیرحسین شفیعی مدیر تماشاخانه سرو، ناصرآویژه، منظرلشکری، فارس باقری، عطیه غبیشاوی، آرین رضایی و جمعی از هنرمندان تئاتر کشور حضور داشتند.

    ویژه برنامه «راویان مقاومت» توسط انجمن تئاتر انقلاب و دفاع مقدس و مرکز هنرهای نمایشی سازمان فرهنگی-هنری شهرداری تهران و با هدف تجلیل از چهره‌های موثر تئاتر دفاع مقدس برگزار شد.

  • بازیگری که «جنگ» را زندگی کرد/دخترم می‌پرسد چرا ۸ سال ادامه دادی؟

    بازیگری که «جنگ» را زندگی کرد/دخترم می‌پرسد چرا ۸ سال ادامه دادی؟

    مالک حدپور سراج، بازیگری چهره و سلبریتی نیست،‌ هنرمندی است که فراتر از دایره محدود تجربه‌های سینمایی، تلویزیونی و تئاتری خود،‌ «جنگ» را با تمام وجود لمس کرده و حالا راوی ناگفته‌هایش شده است.

    تئاتر آنلاین-گروه هنر- فریبرز دارایی؛ سال‌هاست او را می‌شناسم، در تئاتر «مالک» صدایش می‌کنند؛ مالک حدپور سراج را. همیشه لبخند به لب دارد و بسیار خونگرم است. بازیگری است توانا و در نمایشنامه‌نویسی و کارگردانی تئاتر، دغدغه پرداختن به دفاع مقدس را دارد. خودش جنگ را با تمام وجود تجربه و ۸ سال عمرش را در دفاع و مقاومت صرف کرده است. وقتی صحبت از دفاع مقدس و مقاومت می‌شود، یکی از اولین چهره‌هایی است که به ذهنم خطور می‌کند؛ هنرمندی که خیلی‌ها نمی‌دانند شیمیایی است و ترکشی هم در بدن از سال‌های دفاع به یادگار دارد.

    از او دعوت کردیم تا با حضور در تئاتر آنلاین و در قالب گپ‌وگفتی صمیمانه بخشی از خاطرات ناگفته خود از دوران ۸ سال دفاع مقدس را بازگو کند. در پاسخ با فروتنی گفت؛ «از من معروف‌تر خیلی‌ها هستند، کسانی که بخواهند در این باره صحبت کنند» اما می‌دانستیم صحبت‌های او از جنسی دیگر است و بسیار تأثیرگذارتر؛ حوصله کنید و بخوانید، شما هم تأیید می‌کنید.

    من «بچه آبادان» هستم

    نمی‌خواهم به نقش‌هایی که در سینما، تلویزیون و تئاتر ایفا کرده اشاره کنم چون مهمتر از اینها، نقشی است که در زندگی ایفا کرده و مقاومتی که در هشت سال دفاع مقدس داشته و گفتگوی ما بیشتر در خصوص این بخش از زندگی «مالک حدپور سراج» شکل گرفت.

    متولد ۶ فروردین ۱۳۴۰ است. با لهجه زیبای آبادانی خودش می‌گوید: «من بچه آبادان هستم. در اصل در آبادان بزرگ شده‌ام؛ مادرم بروجردی و پدرم عرب و بومی آبادان بود. مادرم برای اینکه من را به دنیا بیاورد به بروجرد رفت و قبل از ۴۰ روزگی‌ام به آبادان برگشتیم و برای من شناسنامه آبادان گرفته شد.» معتقد است: «وقتی می‌گوئیم بچه فلان شهر یا استان هستیم، منظور فقط زبان و لهجه نیست، بچه جایی بودن یعنی هویت، گذشته، فرهنگ، آئین، رسوم و موسیقی آن منطقه یا جغرافیا را داشتن. من بچه آبادان هستم، جایی که در آن نفس کشیدم و بزرگ شدم و از این موضوع خیلی خوشحالم و شهرم را خیلی دوست دارم.

    از دوران کودکی خود می‌گوید و اینکه همیشه آدم رویاپردازی بوده و در ادامه به خاطرات دوران کودکی خود اشاره می‌کند، به زمانی که در بخش شهرنشین آبادان هنوز لوله‌کشی آب تصفیه نبود و از چاه خانه آب می‌خوردند تا سال ۱۳۴۶ که لوله کشی آب تصفیه برای آبادان آمد، البته منطقه شرکت نفت آب تصفیه داشت. به لوله‌های فشاری یا «بمبو» اشاره می‌کند و می‌گوید: «ما از لوله فشاری استفاده می‌کردیم و خیلی خاطرات برای نسل من از بمبو وجود دارد، که حتی در آوازهای بچه‌های آبادان نیز به آن اشاره می‌شود. یادم می‌آید وقتی بچه بودم مادر برای استحمام من را به آنجا می‌برد و در صف می‌ایستادیم تا نوبت به ما برسد…»

    تنها کامپیوتر ما پدر و مادرهایمان بودند؛ تنها کسانی که فراتر از ما از دنیای پیرامونمان اطلاعات داشتند. بنابراین ارتباط انسانی بیشتر بود ولی الان آنقدر دسترستی به اطلاعات برای بچه‌های ما بیشتر شده اما ارتباط انسانی نسل جدید با نسل قبل‌تر از خود کمتر شده است حال و هوایی متفاوت دارد، با تمام احساس خود از آبادان، خانواده و گذشته صحبت می‌کند. البته معتقد است شاید برای بچه‌های ما هم در آینده زمان حال‌شان شیرین و پر از خاطره باشد مانند خاطرات شیرینی که ما از گذشته‌مان داریم.

    به نکته جالبی اشاره می‌کند درباره تفاوت ارتباطات انسانی در نسل‌های دهه ۳۰ و ۴۰ با نسل‌های نوجوان و جوان کنونی؛ «ما در گذشته کامپیوتر نداشتیم که بخواهیم از طریق آن اطلاعات مختلف درباره زندگی و تجربیات گوناگون را کسب کنیم، تنها کامپیوتر ما پدر و مادرهایمان بودند؛ تنها کسانی که فراتر از ما از دنیای پیرامونمان اطلاعات داشتند. بنابراین ارتباط انسانی بیشتر بود ولی الان آنقدر دسترستی به اطلاعات برای بچه‌های ما بیشتر شده اما ارتباط انسانی نسل جدید با نسل قبل‌تر از خود کمتر شده است.»

    در این بخش از صحبت‌های خود می‌گوید: «وقتی ارتباط انسانی با گذشته و خانواده به مرور کمرنگ شود، انسان بخشی از هویت خود را از دست می‌دهد و متأسفانه متوجه نمی‌شود. این خطر وجود دارد.»

    صحبت از «رابطه انسانی» بهانه خوبی بود برایش که از بچه‌های دوران جنگ و هشت سال دفاع مقدس یاد کند؛ «بچه‌هایی که در جنگ حضور داشتند با آن ارتباط انسانی زندگی کردند و بزرگ شدند، ناخودآگاه چیزهایی بهشان داده شده بود که حاصلش معرفت و عاطفه‌ای عمیق بود. در قدیم به دلیل وجود بچه‌های زیاد در یک خانواده سفرها تنگاتنگ و دور هم بود. انسان ناخواسته برخی نکات زندگی را سر همان سفره‌ها یاد می‌گرفت. وقتی که سه یا چهارنفره در یک کاسه غذا می‌خوردیم، همه دست می‌کردیم در یک کاسه ولی یک نفر باید کوتاه می‌آمد تا دیگری سیر شود. نسل قبل این گذشتن و به دیگری فکر کردن را به صورت ناخودآگاه یاد گرفت و وقتی که بزرگ شد، در جبهه حاضر بود برای رفقای خود از جانشان بگذرند.»

    وقتی از گذشته و حال و هوای خانواده و بچه‌هایی جبهه می‌گوید هم خوشحال است و هم غمی در عمق چشمانش دیده می‌شود؛ گویی دلتنگ تجربه دوباره آن مقطع از زندگی خود است و می‌خواهد بار دیگر با همه اعضای خانواده دور یک سفره بنشینند و از یک کاسه با هم غذا بخورند، دلش می‌خواهد با همان بچه‌های هم محله و هم مسجدی لحظات مختلف مقاومت را بار دیگر تجربه کند.

    با لحنی انتقادی به تغییر روابط انسانی در نسل‌های بعدی اشاره می‌کند و می‌گوید: «حال در نسل‌های بعدی این موضوع کمرنگ است زیرا آن رابطه انسانی وجود ندارد و از این رو به راحتی پیمان‌هایی را که بسته‌اند فسخ می‌کنند بدون اینکه دردشان بیاید و ناراحت شوند. جشن طلاق به چه معناست؟ نسل گذشته حتی اگر انتخابش اشتباه هم بود حاضر بود پای پیمان خود بایستد که شبکه خانواده از هم نپاشد زیرا قول داده بود.»

    صدام با عجب نسلی هم درگیر شد!

    می‌گوید «به شوخی در زمان جنگ بین دوستان صحبت بود و می‌گفتند که نسل چهل، ویژگی‌های غریبی دارند که سرسختی، لجاجت و پیگیری است، همان زمان می‌گفتیم که صدام با چه نسلی هم از ایران درگیر شد! نسلی که سرسخت و پیگیر است. اغلب بچه‌های جنگ دهه سی و چهلی بودند»، البته در ادامه صحبت‌هایش می‌گوید که قصد زیرسؤال بردن نسل جدید را ندارد زیرا اگر باز هم برای ایران اتفاقی بیفتد این نسل هم پای کار می‌ایستد و از میهن دفاع می‌کند و اصلاً نباید نسل‌های جدید را کوچک ببینیم.

    به دوران کودکی خود سرک می‌کشد و از زمانی صحبت می‌کند که به دلیل ابتلاء به یک بیماری خاص نحیف و رنجور شده بود و پزشکان از او قطع امید کرده و گفته بودند که می‌میرد. از رنجی که مادر برای درمان او متحمل شده می‌گوید و در نهایت شفائی که یک سید نابینا به او می‌دهد. معتقد است وقتی قرار باشد که زنده بمانیم خواهیم ماند. می‌گوید: «من هیچوقت در جبهه آرزو نکردم که شهید شوم و همیشه می‌گفتم دوست دارم باشم و باشم، نمی‌دانم شاید خدا به خواسته‌ام گوش داده یا لیاقت شهادت را نداشتم. وقتی جنگ تمام شد به این فکر کردم که حتماً دلیلی برای زنده ماندنم وجود دارد و باید جای دیگر کار را ادامه دهم. بودن و زندگی هیچ کسی بی‌دلیل نیست. اگر آن روز ما در جبهه‌ها نبودیم امروز بودن مان در کنار هم وجود نداشت. معتقدم همه پدیده‌ها وقتی وارد عالم وجود می‌شوند کاری را انجام می‌دهند که برای آن متولد شده‌اند. همه موجودات مانند فرشته‌ها هستند و در زمان جنگ بچه‌ها در جبهه‌ها کار فرشته گونه انجام می‌دادند. «دفاع» کاری غریزی است و خدا به ودیعه در هر آدمی گذاشته است و در این موقعیت هر کس آن کاری را که باید بکند انجام می‌دهد.»

    دخترم روزی از من پرسید چرا ۸ سال در جبهه ماندی؟ چرا رها نکردی و برنگشتی؟ به او گفتم بابت اینکه وقتی تو بزرگ شدی از تو خجالت نکشم و به من نگویی چرا وقتی می‌توانستی در جبهه بایستی و مقاومت کنی این کار را نکردی به انسان‌هایی اشاره می‌کند که در دوران هشت سال دفاع مقدس و مقاومت اهل نماز و روزه گرفتن نبودند اما لحظه‌ای از مقاومت و دفاع دست نکشیدند و از جان خود گذشتند؛ «خیلی‌ها وقتی وارد جنگ شدند اصلاً نماز نمی‌خواندند ولی چیزی کم نگذاشتند و کاری را که باید انجام دادند. ما چند برادر بودیم که همه‌مان نمازخوان نبودیم ولی از جان گذشتند. برادران من در مهندسی سپاه بودند و وقتی که آبادان در محاصره بود برادران من در چند صدمتری عراقی‌ها و در تابستان داغ آبادان با کامیون شن می‌بردند و برای ساخت یک جاده تخلیه می‌کردند؛ درست زیر خمپاره باران عراقی‌ها. فردی نزد امام سجاد (ع) رفت و گفت که اهل نمازخواندن نیست اما شیفته منش خاندان امام (ع) هست و امام نیز فرمودند که تو از مایی. در خیابان وقتی کسی زمین می‌خورد برای کمک کردن به او نمی‌پرسیدیم دینت چیست بلکه کمکش می‌کنیم.»

    به خاطره‌ای اشاره می‌کند از جلسه نقد و بررسی فیلم «روز سوم» محمدحسین لطیفی که در آن به ایفای نقش پرداخته بود و صحبتی که بین او و مسعود فراستی منتقد جلسه شکل می‌گیرد. می‌گوید: من به عنوان بازیگر فیلم در آن جلسه حضور داشتم و آقای مسعود فراستی نیز برای نقد فیلم حضور داشت. وی در جایی از صحبت‌های خود گفت «من نمی‌فهمم چرا باید ۱۰ نفر خود را فدای یک دختر کنند»، من به او گفتم وقتی رفتم جبهه برای شمایی هم که نمی‌شناختمت، برای خانواده شما و آسایش شما رفتم، یعنی کار ما احمقانه بود؟ تمام کسانی که به جبهه‌های جنگ رفتند به خاطر کسانی رفتند که اصلاً نمی شناختنشان و قشنگی کارشان هم همین بود.»

    مالک سرشار از احساس است و بسیار پر انرژی و پر حرارت صحبت می‌کند. می‌گوید: «دخترم روزی از من پرسید چرا ۸ سال در جبهه ماندی؟ چرا رها نکردی و برنگشتی؟ به او گفتم بابت اینکه وقتی تو بزرگ شدی از تو خجالت نکشم و به من نگویی چرا وقتی می‌توانستی در جبهه بایستی و مقاومت کنی این کار را نکردی. دخترم در پاسخ گفت دیگران این موضوع را درک نمی‌کنند و به تو و کاری که کردی اهمیت نمی‌دهند. به او گفتم مهم نیست زیرا قرار نیست من و امثال من از کسی مزد بگیریم.»

    هر گل که امروز در آبادان می‌روید مزد مقاومت ما است

    درباره مزد خود از هشت سال مقاومتش با لحنی پر احساس و بدون ذره‌ای اغراق می‌گوید: «تا زمانی که ایران هست، تا موقعی که آبادان هست، تا موقعی که در بلوارهای آبادان آدم‌ها گل می‌کارند و گل‌ها رشد می‌کنند به خاطر زحمت ماست و مزد ما سرجایش هست. الان اگر در آبادان کسی عاشق می‌شود و ازدواج می‌کند به خاطر این است که روزی ما ایستادیم و مقاومت کردیم و فرصت عاشقی به دیگران دادیم و برایمان مهم نیست که آنها بدانند ما که بودیم و چه کردیم. روشن بودن تک تک چراغ‌های خرمشهر و آبادان به خاطر ایستادگی آدم‌هایی است که در زمان جنگ مقاومت کردند و حالا برایشان مهم نیست که کسی به آنها مزد بدهد.»؛ وقتی این جملات را به زبان می‌آورد بسیار تأثیرگذار است و احساسی توأم با غم و شادی را تجربه می‌کنم؛ شادی از اینکه زندگی در آبادان و خرمشهر جریان دارد و غم از رفتن انسان‌هایی که سرشار از آرزو و زندگی بودند ولی بدون توقع از جان و مال و زندگی خود گذشتند تا دیگران زندگی را از دست ندهند.

    در ادامه و وقتی قرار است درباره نحوه شروع فعالیت خود در عرصه تئاتر و بازیگری صحبت کند، با لذت از آن دوران یاد می‌کند، از سال ۶۰ که با حسن برزیده و محمدعلی باشه آهنگر کار تئاتر را در سالن ارشاد آبادان که سقفش به خاطر بمباران تخریب شده بود، شروع کردند. وی ادامه می‌دهد: «انگیزه شروع این کار به خاطر کاری بود که محمود فرهنگ در آبادان اجرا کرد، وی اولین گروهی بود که در زمان جنگ در شهر آبادان نمایش به صحنه برد. در آن زمان خاطرات هر کدام از بچه‌های گروه از جنگ را جمع کردیم و تبدیل به یک نمایشنامه با عنوان «حافظین به حدودالله» گذاشتیم. این نمایش را به دعوت یک گروه برای جنگ زده‌های شیراز اجرا کردیم، بعد در بهبهان و بعد در آبادان. این نمایش را به اولین دوره جشنواره تئاتر فجر آوردیم و در افتتاحیه جشنواره به صحنه بردیم. رضا صابری و محمود پاک نیت نیز در آن دوره از جشنواره بودند. من جایزه بازیگری آن سال را که تنها یک تقدیرنامه بود دریافت کردم. همچنین جایزه بهترین برداشت از جنگ توسط بنیاد شهید به نمایش ما اهدا شد. تولید تله فیلم همین نمایش در شیراز نیز اولین تجربه تصویری ما بود.»

    مالک وقتی از نحوه مشارکت مردم در هشت سال دفاع مقدس صحبت می‌کند و اینکه چگونه همه از جبهه و رزمندگان حمایت می‌کردند، لحنی آرام و مهربان دارد و به این نکته اشاره می‌کند که گفتن این سخنان شاید در حال حاضر شعاری به نظر بیاید اما واقعیت اینگونه بوده است.

    وی درباره تجربه تولید تله فیلم نمایش «حافظین به حدودالله» می‌گوید: «یادم هست آن موقع با ما ۳۵ هزار تومان قرارداد بستند ولی ما کل این مبلغ را به جبهه کمک کردیم و کسی ریالی از این پول برای خود برنداشت. ما تئاتر را برای کسب درآمد اجرا نمی‌کردیم بلکه برای انجام وظیفه بود. ما تئاترهایی که در شهرهای مختلف اجرا می‌کردیم با کمترین هزینه روی صحنه می‌بردیم که بخش اعظم پولی که می‌دادند به جبهه کمک کنیم. جنگ اینگونه جلو رفت، جنگ ما هزینه جیب من و شما جلو رفت و هر کس هر طور که می‌توانست به جنگ کمک کرد، یا در جبهه جنگید یا در پشت جبهه به مقاومت آنها که می‌جنگیدند کمک کرد. این بحث‌ها شاید امروز به دلیل گذر زمان شکل شعاری پیدا کرده باشد ولی شعار نیست و واقعاً اینگونه بود.»

    کسی به فکر جمع کردن مال نبود

    «یادم هست در زمان جنگ در آبادان کالا نظیر چند عدد یخچال، فرش یا چیزهای دیگر می‌آمد و هر کسی می‌خواست می‌توانست ثبت نام کند اما ماه‌ها طول می‌کشید تا این کالاها تمام شود زیرا هر کس به خاطر دیگری از گرفتن این کالا صرف نظر می‌کرد و کسی به فکر جمع کردن مال نبود. من حقوقم ماهانه ۲ هزار و ۲۰۰ تومان بود، روزی در نمازجمعه آبادان حسن برزیده (کارگردان سینما) کنار من نشست و گفت امری خیر در راه است، یعنی قرار است کسی ازدواج کند. من همان روز حقوق گرفته بودم و ۲۰۰ تومان حقوق را برداشتم و ۲ هزار تومان را به حسن برزیده دادم. گفت زیاد نیست؟ گفتم می‌خواهم چه کار کنم مگر، هر آن احتمال دارد در جنگ کشته شوم حداقل بگذار کسی با این پول زندگی خود را شروع کند.»؛ اینها جملاتی هستند که مالک در وصف حال و هوای مردم در زمان جنگ تحمیلی بیان می‌کند.

    اصلاً نمی‌خواهد وارد بحث سیاسی شود، فقط تأکید می‌کند که در حال حاضر نسخه دفاع مقدس می‌تواند جلوبرنده در مشکلات سیاسی و اقتصادی حال حاضر ما باشد.

    یک هفته قبل از شروع جنگ ما در یک دوره فشرده نظامی به سر می‌بردیم و در روز پایان دوره، آموزش خنثی کردن مین می‌دیدیم که یک دفعه صدای انفجار شنیدیم. همانجا بود که جنگ شروع شد و عراقی‌ها به صورت مستمر شروع به بمباران کردند. ما نمی‌دانستیم جنگ چیست در ادامه به تجربه بعدی خود در عرصه تئاتر اشاره می‌کند و توضیح می‌دهد: «تئاتر بعدی ما «والفجر» نام داشت که کارگردانی آن بر عهده محمدعلی باشه آهنگر بود و در دومین جشنواره تئاتر فجر آن را روی صحنه بردیم. همچنین در اولین دوره جشنواره «شهید محراب» در تبریز نیز اجرا کردیم که در آن زمان خدا بیامرز آقای کاسه‌ساز نیز در آن جشنواره بود. در آن جشنواره نیز جایزه گرفتم و همین جوایز انگیزه‌ای شد تا بیشتر کار تئاتر انجام دهم.»

    لحظه‌ای که جنگ به آبادان رسید

    در این بخش از گفتگو مالک حدپور سراج به لحظه‌ای که جنگ در آبادان شروع شد اشاره می‌کند و از تجربه خود درباره لحظه شروع جنگ می‌گوید؛ «ما از قبل جنگ جزو نیروهای داوطلبی بودیم که به سپاه کمک می‌کردیم. از یکسال قبل از شروع جنگ، معلوم بود که عراق قصدهایی دارد زیرا در حال سنگرسازی در مرزها بودند. قبل از جنگ به شدت از سوی کسانی که از عراق پول می‌گرفتند، در آبادان بمب‌گذاری‌های متعدد صورت می‌گرفت و هفته‌ای نبود که در آبادان چندین بمب منفجر نشود و تعداد زیادی از مردم عادی کشته نشوند. حدود یک ماه مانده به شروع رسمی جنگ، عراق به مرزهای ما حمله می‌کرد و عقب می‌رفت و ما کشته می‌دادیم. یک هفته قبل از شروع جنگ ما در یک دوره فشرده نظامی به سر می‌بردیم و در روز پایان دوره، آموزش خنثی کردن مین می‌دیدیم که یک دفعه صدای انفجار شنیدیم. همانجا بود که جنگ شروع شد و عراقی‌ها به صورت مستمر شروع به بمباران کردند. ما نمی‌دانستیم جنگ چیست و هر کسی یک اسلحه به دست گرفت بدون اینکه بدانیم چه کار باید بکنیم. همه شهر آبادان دچار یک شوک عجیب شده بودند انگار که طاعون وارد شهر شده بود. زنان و بچه‌ها در کوچه پس کوچه‌ها سؤال می‌کردند که چه شده است و ما نمی‌دانستیم چه جوابی بدهیم. آنقدر مخازن نفت آبادان را عراقی‌ها بمباران کرده بودند که آبادان تا حداقل ۳ ماه سیاه بود و خورشید دیده نمی‌شد. خیلی از نقاط آبادان را بمباران کردند.»

    وقتی از جنگ و درگیری با عراقی‌ها در بیابان‌های آبادان و خرمشهر صحبت می‌کند برخی مواقع پر شور و هیجان لحظات و اتفاقات را توصیف می‌کند و گاه وقتی به یکی از همرزمان یا اتفاق تلخی که برای مردم آبادان و خرمشهر در آن زمان رخ داده سخن می‌گوید آرام و غمگین می‌شود و کلمه «عزیزم» را با غم و اندوهی شدید به زبان می‌آورد؛ کلمه‌ای که وقتی مالک را بشناسید می‌دانید که در لحظات احساسی به زبان می‌آورد.

    وی به نحوه اولین درگیری‌ها با دشمن و مقاومت در مقابل دشمن اشاره می‌کند و می‌گوید: «بعثی‌ها که به خرمشهر رسیدند و ما درگیر خرمشهر شدیم، مهمات و امکانات نبود و اوضاع سیاسی کشور نیز آشفته بود. عراق قبل از گرفتن خرمشهر از بالاترین نقطه رودخانه کارون آمد و خرمشهر را دور زد و وارد بیابان‌های آبادان شد. جاده آبادان به اهواز و آبادان به ماهشهر را گرفت و یک دفعه به ما گفتند که عراق در ذوالفقاری آبادان است. همه خانواده و دوستان و آشنایان در آبادان بودند. آنجا بود که ماجرای دریاقلی پیش آمد. دریاقلی پیش از جنگ در کوچه ما اوراق فروشی داشت و خانواده ما از او شکایت کردند که اوضاع کوچه را به هم ریخته و شهرداری دریاقلی را به ذوالفقاری فرستاد و زمینی به او داد. اگر آن روز از دریاقلی شکایت نمی‌شد و شهرداری او را به ذوالفقاری نمی‌فرستاد کسی نبود که ببیند عراقی‌ها وارد ذوالفقاری شده‌اند. این موضوع نشان می‌دهد که هیچ چیز بی‌دلیلی نیست. مردم با کوکتل مولوتوف و بیل و کلنگ در ذوالفقاری با عراقی‌ها درگیر شدند که یک درگیری نابرابر بود زیرا دشمن تا دندان مسلح بود. دشمن با همه امکانات آمده بود و مردم با بیل و چماق. یک صبح تا عصر در ذوالفقاری درگیری بود تا همه از جنگ در ذوالفقاری مطلع شدند.»

    از خودم بابت ترسیدنم خجالت کشیدم!

    مالک از لحظه ورود خود به ذوالفقاری آبادان چنین می‌گوید: «من ساعت ۱۰ صبح به ذوالفقاری رسیدم، کسی نمی‌دانست چه خبر است. رفتم جلو و دیدم عراقی‌ها یک سری از سربازهای خودی را در عقب نشینی تیر خلاص زده بودند. من ۱۹ سالم بود و با دیدن این صحنه بسیار ترسیدم. یک لحظه نشستم، هم می‌خواستم که باشم و مقاومت کنم و هم از ترس می‌لرزیدم، از خودم بابت ترسیدن خجالت کشیدم. اکبر علی‌پور که در کربلای پنج مفقود شد و سنش از ما بیشتر بود خیلی شجاع بود. یادم نمی‌رود یک روز که دیدمش در آغوشش گرفتم و درد تمام وجودش را گرفت زیرا تمام بدنش پر از ترکش بود.»

    در این لحظه و وقتی از اکبر علی‌پور یاد می‌کند بعد از گفتن کلمه «عزیزم»، اشک از چشمان مالک سرازیر می‌شود و دیگر مقاومتی در برابر جاری شدن اشک‌ها و ترکیدن بغض در گلو نمی‌کند؛ بغضی که در تمام صحبت وقتی از گذشته، سرگذشت دوستان و اتفاقاتی که برای آبادان و خرمشهر رخ داده بودند، در گلویش بود.

    بعد از لحظاتی که بر احساسات خود مسلط می‌شود، به ادامه خاطره حضور خود در ذوالفقاری می‌پردازد و می‌گوید: «اکبر در آن روز من را پیش خود نگهداشت و وقتی به او رسیدم دلم قرص شد زیرا فهمیدم که او بلد است چگونه بجنگد. با اکبر جلو رفتیم، عراقی‌ها مدام گلوله باران می‌کردند. پشت یک نخل بودم که یک گلوله توپ به نخل خورد و من و نخل را با هم پرت کرد و زیر تنه نخل گیر کردم. بچه‌ها آمدند و کمک کردم تا از زیر نخل رها شدم. عراقی به آن دست بهمنشیر رفتند. وقتی عراقی‌ها به این دست بهمنشیر آمدند تا اروند رود سه کیلومتر بیشتر نبود و اگر می‌توانستند این سه کیلومتر را هم طی کنند آبادان را در اختیار می‌گرفتند، دعوا بر سر آن سه کیلومتر بود.»

    فرمانده عراقی را که وظیفه‌اش اشغال آبادان بود در عملیات بستان اسیر کردیم. از او سؤال شد چرا بعد از عقب‌نشینی از ذوالفقاری مجدداً به آبادان حمله نکردید؟ جواب داد وقتی ما درگیری و سماجت مردم را دیدیم عقب‌نشینی کردیم و با خود گفتیم ما هنوز خرمشهر را نگرفته‌ایم که مردم این چنین ایستادگی می‌کنند، اگر بخواهیم وارد آبادان شویم چگونه مقاومت خواهند کرد مالک با حرارت از مقاومت مردم آبادان در مقابل نیروهای عراقی یاد می‌کند و تأکید دارد که این اولین عقب‌نشینی دشمن در تاریخ جنگ است، امتیاز ذوالفقاری آبادان این است که مردم در آن توانستند برای اولین بار دشمن را به عقب برانند در حالی که عراقی‌ها آمده بودند سه روزه خوزستان را بگیرند.

    وی تأثیر پرورش در مکتب عاشورا بر بچه‌های جنگ و مقاومت در مقابل دشمن اشاره می‌کند و می‌گوید: «در آن زمان فرمانده عملیات به ما گفت که از فرمانده کل قوای وقت دستور آمده که شهر آبادان را تسلیم کنید و بعد شهر را پس می‌گیریم. بچه‌ها همه با هم گفتیم که مانند شب عاشورا شده است و شهر را خالی نکردیم. فرهنگ عاشورا در چنین شرایطی تأثیر خود را نشان می‌دهد زیرا الگوی بزرگی به نام امام حسین (ع) دارید. همه بچه‌ها پای منبر امام حسین (ع) بزرگ شده بودند. ما بچه‌های مسجد فاطمیه بودیم که بعدها خیلی از آن بچه‌ها از سرداران جنگ شدند. حدود ۳۵ تا ۴۰ بچه مسجد فاطمیه بودیم که تنها ۲۰ تا ۲۵ نفر از آن بچه‌ها زنده ماندیم که سالم‌ترین شان به لحاظ جسمی من هستم.»

    در این بخش به خاطره جالبی اشاره می‌کند که در زمانی که به عنوان تصویرگر در جبهه حضور داشته آن را تجربه کرده است؛ «بعدها فرمانده عراقی را که وظیفه‌اش اشغال آبادان بود در عملیات بستان اسیر کردیم که من آن زمان تصویربردار بودیم. از او سؤال شد چرا بعد از عقب‌نشینی از ذوالفقاری مجدداً به آبادان حمله نکردید؟ جواب داد وقتی ما درگیری و سماجت مردم را دیدیم عقب‌نشینی کردیم و با خود گفتیم ما هنوز خرمشهر را نگرفته‌ایم که مردم این چنین ایستادگی می‌کنند، اگر بخواهیم وارد آبادان شویم چگونه مقاومت خواهند کرد. گفت این ترس در دل من باعث شد تا نتوانم فرمان حمله مجدد را بدهم. مردم با دست خالی آنقدر سفت و سخت ایستاده بودند که فرمانده عراقی ترسیده بود.»

    به گفته مالک مردم و شهر یک سال در محاصره دشمن بودند.

    روزی که از تلخ‌ترین روزهای زندگی‌ام بود

    در توصیف آن دوران می‌گوید: «فاصله دشمن با دیواره شهر حدود ۵۰۰ متر بود و ما در فاصله ۲۰۰ متری دشمن خاکریز می‌زدیم. ما فقط یک خاکریز داشتیم. عراق در روستای مدن ۲ تپه بلند دیده‌بانی درست کرده بود که از طریق آن تمامی نقاط آبادان و خرمشهر را هدف قرار می‌داد. عملیات مدن عملیاتی بود که طی آن قرار شد تپه‌ها را از عراقی‌ها بگیریم زیرا امکان ساخت جاده را به دلیل اشرافی که داشتند گرفته بود. در آن دوران مردم وسایل خود را جمع می‌کردند تا با کامیون از آبادان خارج کنند. روزی یک کامیون که وسایل زندگی و کار یک نفر را حمل می‌کرد در جاده زیر آتش توپخانه عراقی‌ها از روی تپه مذکور قرار گرفت. ما همه خطاب به راننده کامیون فریاد می‌زدیم که برو و نایست، عراقی‌ها نیز خمپاره بود که به سمت کامیون شلیک می‌کردند. یک خمپاره به بخش انتهایی کامیون برخورد کرد و بخشی از وسایل به بیرون پرت شد اما کامیون موفق شد تا از مهلکه خارج شود. بعد از این اتفاق رفتیم وسایل بیرون ریخته شده را جمع کنیم که دیدیم دست و پا و نیم تنه بدن انسان در میان وسایل است و متوجه شدیم که صاحب وسایل در انتهای کامیون نشسته بود و خمپاره او را این چنین تکه و تکه کرده است. آن روز خیلی حالمان بد شد و یکی از تلخ‌ترین روزهای زندگی‌ام بود. من به فکر زن و بچه‌اش بودم و اینکه خانواده‌اش منتظرش بودند.»؛ وقتی می‌گوید آن روز یکی از تلخ‌ترین روزهای زندگی‌ام بود چشمانش از اشک پر می‌شود؛ اشکی که برای غربت آن مرد شکل گرفت.

    در این بخش مالک به عملیات شکست حصر آبادان اشاره می‌کند و تجربه‌ای که خود داشته؛ «شهدای زیادی دادیم تا آن تپه‌ها را از عراقی‌ها گرفتیم. عملیات مختلفی انجام شد تا عراقی را مدام به عقب راندیم تا به ۵ مهر که روز شکست حصر آبادان بود رسیدیم. در روز شکست حصر آبادان من، محمدعلی باشه آهنگر و حسن برزیده تصویربرداری می‌کردیم. من در روز عملیات از زانو به پایین زخمی شدم و ترکش به پایم اصابت کرده بود. وقتی به بیمارستان رفتم دیدم که پر از مجروح بود و به همین خاطر خجالت کشیدم که بروم و بگویم زخمی شده‌ام، پارچه‌ای برداشتم و پایم را بستم و از بیمارستان بیرون آمدم.»

    ادامه دارد…

  • زندگی اولین شهید هسته‌ای روی صحنه می‌رود

    زندگی اولین شهید هسته‌ای روی صحنه می‌رود

    مالک حدپور سراج بازیگر و کارگردان تئاتر اعلام کرد که قصد دارد در صورت ایجاد شرایط مناسب، نمایشی را بر اساس شخصیت شهید مسعود علی‌محمدی اولین دانشمند هسته‌ای شهید ایران، اجرا کند.

    مالک حدپور سراج بازیگر و کارگردان تئاتر که بیشترین آثار وی با دغدغه دفاع مقدس تولید و اجرا شده‌اند، درباره جدیدترین برنامه خود در زمینه اجرای تئاتر، به تئاتر آنلاین گفت: تمرین‌های کاری را به تازگی شروع کرده‌ام که حدود ۴ سال زمان برای جمع‌آوری اطلاعات و نگارش متن آن صرف کردم. این نمایش درباره شخصیت شهید مسعود علی‌محمدی اولین دانشمند هسته‌ای شهید ایران است که در سال ۸۸ ترور شد و به شهادت رسید.

    وی درباره نوع نگاه و روایتی که در این اثر نمایشی مدنظر قرار داده، توضیح داد: متن چند بار بازنویسی شد و هر بار از یک زاویه دید شخصیت شهید علی‌محمدی را روایت کردم. در آخرین بازنویسی به این نتیجه رسیدم که شخصیت اولین دانشمند شهید هسته‌ای ایران را از زبان دشمنی که دستور ترور و به شهادت رساندن او را صادر کرد، روایت کنم.

    حدپور سراج درباره زمان و مکان اجرای این اثر نمایشی، اظهار کرد: مسعود علی‌محمدی در روز ۲۲ دی به شهادت رسید و ما قصد داریم در صورت امکان نمایش را از ۲۲ دی تا ۲۲ بهمن اجرا کنیم. حوزه هنری از اجرای این اثر نمایشی استقبال کرده و قرار است تماشاخانه مهر حوزه هنری میزبان این اجرا باشد.

    وی درباره تعداد بازیگران و عوامل این اثر، افزود: نمایش حدود ۳۰ بازیگر دارد ولی ما برای کم کردن هزینه‌ها، ۱۵ بازیگر را برای نمایش مدنظر قرار دادیم. در این اثر مرتضی شاه‌کرم به عنوان مشاور متن و انتخاب بازیگر و همچنین دراماتورژ من را همراهی می‌کند.

    این بازیگر و کارگردان تئاتر در پایان سخنان خود با بیان اینکه تولید و اجرای این اثر نمایشی نیازمند حمایت مالی مناسب است، تصریح کرد: هدفم این نیست که این نمایش را در شرایط و با امکانات نامناسب روی صحنه ببرم زیرا برایم اجرای در خور این دانشمند هسته‌ای شهید اهمیت بالایی دارد و قصدم اجرای اثر به صورت ناقص نیست. در حال پیگیری برای جذب اسپانسر هستیم تا بتوانیم این نمایش را به درستی تولید و اجرا کنیم.

  • گورکن راز مرده‌ نفرین‌شده را فاش می‌کند/ «سرزمین سکوت» بدون حامی

    گورکن راز مرده‌ نفرین‌شده را فاش می‌کند/ «سرزمین سکوت» بدون حامی


    نمایش «سرزمین سکوت» به نویسندگی و کارگردانی مالک حدپور سراج از ۱۰ تا ۱۷ آبان سال جاری در پردیس تئاتر تهران روی صحنه می‌رود.

    مالک حدپور سراج کارگردان و بازیگر تئاتر درباره جدیدترین فعالیت خود در این زمینه به تئاتر آنلاین گفت: قرار است از ۱۰ تا ۱۷ آبان ساعت ۱۸ نمایش «سرزمین سکوت» را در پردیس تئاتر تهران روی صحنه ببرم که این نمایشنامه یکی از جدیدترین آثاری است که نوشته ام.

    وی درباره موضوع نمایشنامه «سرزمین سکوت» توضیح داد: موضوع این اثر درباره فردی است که سال ها مرده ولی خاک از پذیرش او سر باز می زند. قرار است این مرده در گورستان نفرین شده ها دفن شود و گورکن در تلاش است تا حقیقت ماجرای این مرده را کشف کند.

    حدپور سراج درباره گروه بازیگری این نمایش اظهار کرد: متاسفانه به دلیل نبود حمایت از تولید و اجرای این اثر ناچار شدم از ایده های طراحی صحنه و میزانسن ها و همچنین تعداد بازیگران صرف نظر کنم و «سرزمین سکوت» با بازی بابک تن و خودم روی صحنه می رود.

    وی در پایان درباره دیگر فعالیت های خود در سال جاری گفت: قرار است از یک ماه دیگر پخش سریال «مینو» به کارگردانی امیر پوروزیری آغاز شود که در آن به عنوان بازیگر حضور دارم.