برچسب: فمینیسم

  • سینمای کُره، آمریکایی با پوشش جدید

    سینمای کُره، آمریکایی با پوشش جدید

    مجید شاه‌حسینی گفت: امروز محصولات کره‌ای را می‌بینید، همانطور که می‌دانیم این کشور مستعمره آمریکاست، پس آنچه امروز در کره و سینمای آن شاهد هستیم خود آمریکا است با یک پوشش جدید.

    به گزارش تئاتر آنلاین، دوره آموزشی دانش‌افزایی سینمایی توسط «کدومو» از معاونت کودک و نوجوان مؤسسه تبیان و مرکز آموزش‌های تخصصی دانشگاه سوره از روز شنبه ۲۰ مهر آغاز شده و تا چهارشنبه ۴ آبان در سالن سازمان تبلیغات اسلامی واقع در میدان فلسطین برگزار می‌شود.

    مجید شاه‌حسینی در اولین روز از برگزاری این دوره آموزشی با محوریت موضوعی «جریان‌شناسی فرهنگی در سینما» گفت: دختران امروز حس می‌کنند از حقشان محروم شده و باید حقشان را از این جامعه مردسالار بگیرند.

    وی در ابتدا به فعالیت در حوزه رسانه اشاره داشت و گفت: در این کار ما به عبارت غربی به نوعی بیش‌فعالی و ساده انگاری می‌رسیم و اگر در این راه به معیارهای ثابت و قابل اتکا نرسیم قطعاً سلیقه تأثیرگذار خواهد بود ضمن اینکه این اثرگذاری، تغییر در سلیقه مخاطب را نیز به دنبال خواهد داشت.

    این کارشناس رسانه و سینما در ادامه گفت: امروزه خانواده‌ها تنها شده‌اند و این تنهایی را به عبارتی دانش ما باید جبران بکند. می‌خواهیم برویم دنبال مصادیق. این کار مانند جراحی است. قرار نیست کسی که جراحی می‌کند از تلویزیون هم همه جا را ببیند. مدیریت و ممیزی‌ها در این مقوله یک امر بسیار دقیق هستند که جنسشان از نوع اطلاع رسانی است.

    * سبک زندگی آمریکایی همان رؤیای آمریکایی است

    شاه‌حسینی گفت: مهم‌ترین مبحثی که باید در این جلسه مورد بررسی قرار دهیم نسبت عالم مجاز با واقعیت است. وقتی هنر متکثر می‌شود با تکنولوژی همراه شده و از هنری بودن دور می‌شود. پس چه چیزی آن را خاص می‌کند؟ این شأن رسانه‌ای سینما است چون همه آن را دوست دارند، متکثر است و همه در جهان آن را می‌بینند. در بعضی کشورها اصل رسانه‌ای بودن را نادیده می‌گیرند تا همه حقوق را به سمت هنرمند ببرند. کل مقوله نمایش خانگی، تلویزیون و گیم همین است. گالری است.

    او افزود: ما باید هنجارهای زیست را تعریف بکنیم. سینما چهره فردای جامعه است. شما خلق می‌کنید و آن را ایجاد می‌کنید. مانند راه‌اندازی پنج استودیو بزرگ تحت عنوان مغول‌های هالیودی در پایان ۱۹۱۸ جنگ جهانی دوم که قرار بود چیزی را خلق کند که پشت آن اتاق فکر قرار داشت. رؤیای آمریکایی روی پرده رفت و ده سال بعد دیدم جامعه به آن شکلی در آمد که قرار بود دربیاید، یعنی همان سبک زندگی آمریکایی.

    * بلک مامبا همان دید دیوگونه است

    وی در ادامه به پخش کلیپ‌هایی از موسیقی کره پرداخت و گفت: امروزه محصولات کره‌ای را می‌بینید، همانطور که می‌دانیم این کشور مستعمره آمریکاست، پس آنچه امروز در کره و سینمای آن شاهد هستیم خود آمریکا است با یک پوشش جدید. شاهد هستیم که فرهنگ کی‌پاپ پرفروش‌ترین آلبوم‌های روز را دارند و دیگر نسبتی با کره ندارند. این مهم وقتی خطرناک‌تر می‌شود که وارد جهان بازی و آواتار هم می‌شود. به عنوان مثال همین گروه بلک مامبا که متشکل از چهار دختر است، درواقع این چهار دختر خودشان مفهومی از آواتارهایی در فضای مجازی متاورس هستند. آنچه نمایش می‌دهند این است که شما در عالم واقعی مظلوم هستید پس این جهان را فراموش کنید و آواتار را به جهانی دیگری ببرید تا با همه زشتی بجنگید و حقتان را بازپس بگیرید. بلک مامبا همان دید دیو گونه است. فرزندان شما نه تنها این‌ها را به اسم می‌شناسند بلکه آن جاهایی که متاورس وجود دارد با آن‌ها وارد دیالوگ هم می‌شوند.

    او ادامه داد: کلاً آدم‌هایی که به دنبال دوست‌های خیالی هستند بالاخره آن را پیدا می‌کنند و دیگر از خانواده و معلم چیزی یاد نمی‌گیرند. زمانی در فیلم کیل بیل، تارانتینو یاد می‌داد زنی مظلوم سامورایی یاد می‌گیرد تا انتقام بگیرد. در دنیای امروز سن کم شده است و سعی می‌کند ادای اوما تورمن را دربیاورد. مربی که در زندگی واقعی نداشت را دارد در زندگی مجازی می‌یابد. از خودت دفاع کن، بازی این است، خلق یک فضای سیاه که در آن باید بجنگی و کسی به تو رحمی نخواهد کرد اگر نکشی کشته می‌شوی.

    * باید به الگوهای موفق زن و مرد موفق ایرانی پرداخت

    شاه‌حسینی در پایان سخنان خود مجدداً به گروه بلک مامبا اشاره داشت و گفت: این جهان ترنس مدرن است. آواتار از تو مهم‌تر است. امروزه می‌بینیم بسیاری رفته‌اند و دارند زبان کره‌ای یاد می‌گیرند. چرا؟ برای رفتن. که چه بشود؟ که بتواند مثل این‌ها بخواند، تیپ بزند و مثل اینها رفتار کند. این در افغانستان هم دیده شده است، درواقع آنان می‌روند دنبال سنی که قدرت تحلیل ندارد و هیجانی است. برای هر کشوری چیزی را گذاشته‌اند مثل اندکی فمینیسم، حقوق تضییع شده زنان و همان عبارت معروف پاشو حقت را بگیر. به عبارتی آن‌ها دخترها را به صورت ویژه مورد هدف خود قرار داده‌اند و دارند جنسیت زدایی می‌کنند. دختری که از دختر بودن خود راضی نیست این امر در پسرها هم مصداق دارد. چیزی که امروز باید به آن پرداخته شود این است که هویت جنسیتی باید مورد توجه قرار بگیرد و دختر و پسر به جنسیت خود افتخار کنند نه این که به رقابت بپردازند و تعصب داشته باشند. همه دارند یارگیری می‌کنند و آتش می‌ریزند، این افق خطرناکی است. باید به الگوهای موفق زن و مرد موفق ایرانی بپردازید.

  • نمایش زنان با تکبر مردانه/ «لنج جنگل» چگونه فیلمی است؟

    نمایش زنان با تکبر مردانه/ «لنج جنگل» چگونه فیلمی است؟

    دیزنی تصور می‌کند راه‌حل مسئله تاریخی جنسیت‌زدگی آن است که زنان را با تکبر مردانه نمایش بدهند.

    تئاتر آنلاین- گروه هنر- محمدمهدی کائینی: زنی سرسخت، که بسیار اتفاقی زیبا نیز هست با سرکشی در برابر هنجارهای اجتماعی، در تباین با یک مرد زن‌صفت و ترسو، و مرد دیگری که ابتدا او را دستِ کم می‌گیرد و نهایتاً بر مفروضات مردسالارانه‌اش غلبه می‌کند، به اثبات خود می‌پردازد. اگر تا این‌جا تکراری به نظر می‌رسد بگویید ادامه ندهم.

    البته فراموش نکنیم که در این فیلم، زنِ داستان برحسب اتفاق شلوار پوشیده (اتفاق «اسف‌باری» که شخصیت‌های مرد تا مرز تهوع مخاطب به آن اشاره می‌کنند) و همین‌طور از مهارت‌های غیرواقعی پارکور برخوردار است.

    این توصیف نقش اصلی کاملاً قابل پیش‌بینی دکتر لیلی هاتون (با بازی امیلی بلانت) در فیلم جدید دیزنی به نام «لنج جنگل» بود. مردان مقابل او با بازی جک وایت‌هال (مک‌گرگور ترسو که قرار است نقش آرامه کمدی را داشته باشد) و دواین جانسون (فرانک گردن کلفت که طبیعتاً لیلی را دست کم می‌گیرد) هستند. این سه به سفری «ایندیانا جونز» گونه در جنگل‌های آمازون سال ۱۹۱۶ رفته و و در جستجوی افسانه فاتح اسپانیایی در مسیرشان با آلمان‌های امپریالیست مبارزه می‌کنند.

    بلانت استعداد بالایی دارد، اما نقشش در «لنج جنگل» بسیار کلیشه‌ای و تکراری است. او با پاسخ‌های به ظاهراً هوشمندانه‌اَش به مردان به مانند یک دختر بچه ۱۲ ساله در پارک است که اصرار دارد، می‌تواند همه پسر بچه‌ها را لت و پار کند. البته در فیلم، به لطف قصه از پیش طراحی شده و جلوه‌های ویژه، این امر برایش میسر می‌شود.

    درک دیزنی از خصیصه‌های یک زن قدرتمند بسیار پوچ و تهی و بطرز غم‌انگیزی غیرالهام‌بخش است. برای آن‌که به‌عنوان یک زن آزادی داشته باشید، ظاهراً فقط کافی است که شلوار بپوشید، در مقابل موجودات جنگل نترس باشید، و از سر لجبازی، همه مردان و توقعات اجتماعی سنتی را به چالش بکشید (اگر بتوانید هر دو را باهم به چالش بکشید امتیاز اضافه دارد!).

    اول از همه، این شخصیت دوست داشتنی نیست. اعصاب خرد کن و نچسب است و احیاناً یادآوری از این موضوع که بیشتر زنان ابراز می‌کنند، ترجیح می‌دهند با مردها کار کنند تا با زن‌ها. در فیلم شاهد رشد شخصیتی قابل توجهی در جهت غلبه بر این نقایص نیستیم. وقتی لیلی مجبور می‌شود نقصش را آشکار کند (نمی‌تواند شنا کند) و از فرانک کمک می‌گیرد، این صحنه بیشتر از آن‌که فرصتی برای رشد او باشد، مجالی است برای مخاطبان تا همگی آهی از روی تأسف بکشند و بگویند «زمانش رسیده بود که کمی فروتنی و تواضع یاد بگیرد.»

    دلیل اعصاب خرد کن بودن او شکنندگی زیرپوستی‌ای است که تقریباً همیشه در این نوع شخصیت «زن قدرتمند نقش اصلی» وجود دارد. او متکبر و مغرور است و تحمل جدی گرفته نشدن را ندارد، درحالی‌که او (و نویسندگانش) با تمسخر همتایان مذکر او هیچ مشکلی ندارند. البته لیلی هم در مقاطعی مورد تمسخر قرار می‌گیرد (مثل زمانی که با بی‌اعتنایی به هشدار فرانک از درون کاشی‌های سقف سقوط می‌کند)؛ اما واکنش او — موضع می‌گیرد، بجای آن‌که با خنده از قضیه عبور کند — بطور واضح‌تری روحیه کینه‌توز او را نمایان می‌سازد.

    تکبر، عیبی است که از قدیم به مردانی منتسب شده است که زنان را با نگاهی از بالا به پایین می‌دیدند و باشگاه مردسالاری را تشکیل می‌دادند. پس حالا چرا دیزنی تصور می‌کند راه‌حل مسئله تاریخی جنسیت‌زدگی آن است که زنان را با همان تکبر مردان نمایش بدهند؟

    نسخه لایو-اکشن دیزنی از فیلم قدیمی «مولان» — اگر بداقبالی تماشای آن را داشته‌اید — همین اشتباه را مرتکب شد. بجای آن‌که مثل نسخه انیمیشنی مولان، اجازه دهند این شخصیت از طریق هوش و توانایی حل مسئله با تکیه بر خصیصه‌های زنانه خود، بر چالش‌ها قائق بیاید، نسخه لایو اکشن، عمق و ژرفنا را از شخصیت گرفت و در عوض قابلیت‌های کتک‌کاری و مردانه که از احتمالاً از شکم مادرش بر آن‌ها مسلط بوده را به شخصیت وارد کرد.

    دیزنی در گذشته انحصار شخصیت‌های مؤنثی که دختر بچه‌ها به‌عنوان الگو به آن‌ها نگاه می‌کردند را در دست داشت. سیندرلا متواضع و مهربان بود؛ بل باهوش و فداکار بود. آیا این شاهدخت‌های انیمیشن‌های ۹۰ دقیقه‌ای بی‌نقص و ژرف، و الگوهای کاملی بودند؟ البته که نه. اما حداقل دارای ویژگی‌هایی بودند که دوست داشتیم و تحسین می‌کردیم، نه آن‌که دیدن‌شان برایمان ملالت‌بار باشد.

    بجز شخصیت امیلی بلانت، چندین صحنه اجباری «بیداری‌خواه» دیگر نیز در فیلم وجود دارد. مک‌گرگور و فرانک گفتگویی نامطبوع و نامربوط به خط اصلی داستان در مورد همجنس‌باز بودن مک‌گرگور دارند و مناسبت آن شراب می‌نوشند. تأسف مردان در مورد شلوار لیلی به طرز دردناکی بیش از حد تکرار می‌شود.

    همین‌طور در اواخر فیلم، وقتی مک‌گرگور طی ارائه یافته‌های‌شان به جامعه باستان‌شناسان و ماجراجویان سلطنتی، به قبیله‌ای اشاره می‌کند که رئیسش یک زن است، دانشگاهیان مذکر و سفیدپوست حاضر شوکه می‌شوند. چون طبیعتاً تا آن مقطع در بریتانیا چیزی به‌عنوان رهبر زن وجود نداشته است — انگار نه انگار که ملکه ویکتوریا ۱۵ سال پیش از آن حکومت ۶۴ ساله خود را به پایان رسانده بود. (بگذریم که قرن‌ها قبل‌تر از آن هم ملکه محبوب، الیزابت اول حکمرانی می‌کرد.)

    چه کسی فکرش را می‌کرد که ملکه ویکتوریا الگوی تواضع فردی باشد (به‌عنوان رهبر یک امپراتوری، احتمالش بسیار کم است). بااین‌وجود به نظر می‌رسد که او در فرایند ازدواجش با شاهزاده آلبرت، متوجه چیزی شد که نویسندگان شخصیت دکتر لیلی هاتون از آن غافل بوده‌اند — این‌که برای به ثمر رساندن کارها نیاز است با دیگران همکاری کنیم، و همکاری کردن با دیگران یعنی باید تواضع داشته باشیم.

    حداقل وقتی از بیرون نگاه می‌کنیم، ملکه ویکتوریا آن‌قدری مغرور نبود که نتواند به همسرش احترام گذاشته و با او همکاری کند و در نتیجه آن حکومتی موفق و پربار را رقم بزند. بله! در «لنج جنگل» هم لیلی برای پیروزی نهایتاً مجبور به همکاری با فرانک می‌شود، اما این مسئله‌ای فرعی به نظر می‌رسد — چنین همکاری قابل باور به نظر نمی‌رسد زیرا با نگرش متکبرانه و استقلال‌خواهانه و احترام‌گریزی او در تناقض است.

    اگر می‌خواهید «لنج جنگل» را تماشا کنید، کمی منتظر بمانید تا بتوانید در خانه و از شبکه‌های تلویزیونی آن را ببینید، تا واکنش‌های منفی به فیلم را به وضوح مشاهده کنید. البته کار بهتر آن است که بجای این فیلم، مجموعه ایندیانا جونز را تماشا کنید.

    منبع

    تئاتر آنلاین- گروه هنر- محمدمهدی کائینی: زنی سرسخت، که بسیار اتفاقی زیبا نیز هست با سرکشی در برابر هنجارهای اجتماعی، در تباین با یک مرد زن‌صفت و ترسو، و مرد دیگری که ابتدا او را دستِ کم می‌گیرد و نهایتاً بر مفروضات مردسالارانه‌اش غلبه می‌کند، به اثبات خود می‌پردازد. اگر تا این‌جا تکراری به نظر می‌رسد بگویید ادامه ندهم.

    البته فراموش نکنیم که در این فیلم، زنِ داستان برحسب اتفاق شلوار پوشیده (اتفاق «اسف‌باری» که شخصیت‌های مرد تا مرز تهوع مخاطب به آن اشاره می‌کنند) و همین‌طور از مهارت‌های غیرواقعی پارکور برخوردار است.

    این توصیف نقش اصلی کاملاً قابل پیش‌بینی دکتر لیلی هاتون (با بازی امیلی بلانت) در فیلم جدید دیزنی به نام «لنج جنگل» بود. مردان مقابل او با بازی جک وایت‌هال (مک‌گرگور ترسو که قرار است نقش آرامه کمدی را داشته باشد) و دواین جانسون (فرانک گردن کلفت که طبیعتاً لیلی را دست کم می‌گیرد) هستند. این سه به سفری «ایندیانا جونز» گونه در جنگل‌های آمازون سال ۱۹۱۶ رفته و و در جستجوی افسانه فاتح اسپانیایی در مسیرشان با آلمان‌های امپریالیست مبارزه می‌کنند.

    بلانت استعداد بالایی دارد، اما نقشش در «لنج جنگل» بسیار کلیشه‌ای و تکراری است. او با پاسخ‌های به ظاهراً هوشمندانه‌اَش به مردان به مانند یک دختر بچه ۱۲ ساله در پارک است که اصرار دارد، می‌تواند همه پسر بچه‌ها را لت و پار کند. البته در فیلم، به لطف قصه از پیش طراحی شده و جلوه‌های ویژه، این امر برایش میسر می‌شود.

    درک دیزنی از خصیصه‌های یک زن قدرتمند بسیار پوچ و تهی و بطرز غم‌انگیزی غیرالهام‌بخش است. برای آن‌که به‌عنوان یک زن آزادی داشته باشید، ظاهراً فقط کافی است که شلوار بپوشید، در مقابل موجودات جنگل نترس باشید، و از سر لجبازی، همه مردان و توقعات اجتماعی سنتی را به چالش بکشید (اگر بتوانید هر دو را باهم به چالش بکشید امتیاز اضافه دارد!).

    اول از همه، این شخصیت دوست داشتنی نیست. اعصاب خرد کن و نچسب است و احیاناً یادآوری از این موضوع که بیشتر زنان ابراز می‌کنند، ترجیح می‌دهند با مردها کار کنند تا با زن‌ها. در فیلم شاهد رشد شخصیتی قابل توجهی در جهت غلبه بر این نقایص نیستیم. وقتی لیلی مجبور می‌شود نقصش را آشکار کند (نمی‌تواند شنا کند) و از فرانک کمک می‌گیرد، این صحنه بیشتر از آن‌که فرصتی برای رشد او باشد، مجالی است برای مخاطبان تا همگی آهی از روی تأسف بکشند و بگویند «زمانش رسیده بود که کمی فروتنی و تواضع یاد بگیرد.»

    دلیل اعصاب خرد کن بودن او شکنندگی زیرپوستی‌ای است که تقریباً همیشه در این نوع شخصیت «زن قدرتمند نقش اصلی» وجود دارد. او متکبر و مغرور است و تحمل جدی گرفته نشدن را ندارد، درحالی‌که او (و نویسندگانش) با تمسخر همتایان مذکر او هیچ مشکلی ندارند. البته لیلی هم در مقاطعی مورد تمسخر قرار می‌گیرد (مثل زمانی که با بی‌اعتنایی به هشدار فرانک از درون کاشی‌های سقف سقوط می‌کند)؛ اما واکنش او — موضع می‌گیرد، بجای آن‌که با خنده از قضیه عبور کند — بطور واضح‌تری روحیه کینه‌توز او را نمایان می‌سازد.

    تکبر، عیبی است که از قدیم به مردانی منتسب شده است که زنان را با نگاهی از بالا به پایین می‌دیدند و باشگاه مردسالاری را تشکیل می‌دادند. پس حالا چرا دیزنی تصور می‌کند راه‌حل مسئله تاریخی جنسیت‌زدگی آن است که زنان را با همان تکبر مردان نمایش بدهند؟

    نسخه لایو-اکشن دیزنی از فیلم قدیمی «مولان» — اگر بداقبالی تماشای آن را داشته‌اید — همین اشتباه را مرتکب شد. بجای آن‌که مثل نسخه انیمیشنی مولان، اجازه دهند این شخصیت از طریق هوش و توانایی حل مسئله با تکیه بر خصیصه‌های زنانه خود، بر چالش‌ها قائق بیاید، نسخه لایو اکشن، عمق و ژرفنا را از شخصیت گرفت و در عوض قابلیت‌های کتک‌کاری و مردانه که از احتمالاً از شکم مادرش بر آن‌ها مسلط بوده را به شخصیت وارد کرد.

    دیزنی در گذشته انحصار شخصیت‌های مؤنثی که دختر بچه‌ها به‌عنوان الگو به آن‌ها نگاه می‌کردند را در دست داشت. سیندرلا متواضع و مهربان بود؛ بل باهوش و فداکار بود. آیا این شاهدخت‌های انیمیشن‌های ۹۰ دقیقه‌ای بی‌نقص و ژرف، و الگوهای کاملی بودند؟ البته که نه. اما حداقل دارای ویژگی‌هایی بودند که دوست داشتیم و تحسین می‌کردیم، نه آن‌که دیدن‌شان برایمان ملالت‌بار باشد.

    بجز شخصیت امیلی بلانت، چندین صحنه اجباری «بیداری‌خواه» دیگر نیز در فیلم وجود دارد. مک‌گرگور و فرانک گفتگویی نامطبوع و نامربوط به خط اصلی داستان در مورد همجنس‌باز بودن مک‌گرگور دارند و مناسبت آن شراب می‌نوشند. تأسف مردان در مورد شلوار لیلی به طرز دردناکی بیش از حد تکرار می‌شود.

    همین‌طور در اواخر فیلم، وقتی مک‌گرگور طی ارائه یافته‌های‌شان به جامعه باستان‌شناسان و ماجراجویان سلطنتی، به قبیله‌ای اشاره می‌کند که رئیسش یک زن است، دانشگاهیان مذکر و سفیدپوست حاضر شوکه می‌شوند. چون طبیعتاً تا آن مقطع در بریتانیا چیزی به‌عنوان رهبر زن وجود نداشته است — انگار نه انگار که ملکه ویکتوریا ۱۵ سال پیش از آن حکومت ۶۴ ساله خود را به پایان رسانده بود. (بگذریم که قرن‌ها قبل‌تر از آن هم ملکه محبوب، الیزابت اول حکمرانی می‌کرد.)

    چه کسی فکرش را می‌کرد که ملکه ویکتوریا الگوی تواضع فردی باشد (به‌عنوان رهبر یک امپراتوری، احتمالش بسیار کم است). بااین‌وجود به نظر می‌رسد که او در فرایند ازدواجش با شاهزاده آلبرت، متوجه چیزی شد که نویسندگان شخصیت دکتر لیلی هاتون از آن غافل بوده‌اند — این‌که برای به ثمر رساندن کارها نیاز است با دیگران همکاری کنیم، و همکاری کردن با دیگران یعنی باید تواضع داشته باشیم.

    حداقل وقتی از بیرون نگاه می‌کنیم، ملکه ویکتوریا آن‌قدری مغرور نبود که نتواند به همسرش احترام گذاشته و با او همکاری کند و در نتیجه آن حکومتی موفق و پربار را رقم بزند. بله! در «لنج جنگل» هم لیلی برای پیروزی نهایتاً مجبور به همکاری با فرانک می‌شود، اما این مسئله‌ای فرعی به نظر می‌رسد — چنین همکاری قابل باور به نظر نمی‌رسد زیرا با نگرش متکبرانه و استقلال‌خواهانه و احترام‌گریزی او در تناقض است.

    اگر می‌خواهید «لنج جنگل» را تماشا کنید، کمی منتظر بمانید تا بتوانید در خانه و از شبکه‌های تلویزیونی آن را ببینید، تا واکنش‌های منفی به فیلم را به وضوح مشاهده کنید. البته کار بهتر آن است که بجای این فیلم، مجموعه ایندیانا جونز را تماشا کنید.

    منبع