برچسب: بهنام حبیبی

  • رومئو و ژولیت در روایتی چرخشی از تئاتر مدرن

    رومئو و ژولیت در روایتی چرخشی از تئاتر مدرن

    تئاتر آنلاین – بهنام حبیبی: تالار تئاتر مستقل تهران با رومئو و ژولیت شکسپیر با بازنویسی باقر سروش و کارگردانی هستی حسینی و طراحی صحنه و دکور منحصر بفرد و جالب مصطفا کوشکی، گویی طرحی نو درافکنده است و عشق را به زبانی نو بر گردونه‌ چرخانش به عرش می‌برد.

    از روایت داستان نمایش و فراز و فرودهای کلاسیک داستان باید بی‌درنگ گذر کرد چرا که در تحلیل و واکاوی نمایشنامه‌های استاد درام “شکسپیر” هر آن چه می‌باید گفت، کارشناسان هنر نمایش تاکنون به‌اندازه‌ی چندین سده گفته‌اند و بهتر این است تا یکسر به بررسی اجرای این اثر بپردازیم.
    دراماتورژی متن نمایشنامه به‌اندازه‌ی کافی در راستای آفرینش میزانسن ها و تابلوهای دراماتیک صحنه‌ای پیش می‌رود. همه‌ی اجزای نمایشنامه تا حد قابل قبولی به اجرای اگزجره ی بازیگران نمایش با بهره‌گیری از ابزارهای بدن و بیان و حس مجهز شده‌اند.
    کارگردانی نمایش “رومئو و ژولیت” با تکیه بر بهره‌گیری بیشینه‌ای خود از حرکات و فرم‌های بازیگران و آفرینش میزانسن های حجمی و هندسی‌اش که همگی تابعی گریزناپذیر از محوریت ارتفاع مرکزی استوانه‌ی صحنه است، نوعی تئاتر بی‌چیز را در ذهن تداعی می‌کند که بی‌پروا تن به مدرنیته سپرده است و اینک میزانسن در پی میزانسن، تن به اکسسوار بزرگ صحنه می‌دهد. وفاداری بیشینه‌ای کارگردان در پیروی از چرخنده‌ی بزرگ صحنه، گویی خبر از جادویی مشرقی می‌دهد که کارگردان در افسون جدایی‌ناپذیرش از چرخ گردشگر صحنه، هیچ خیالی به جز اطاعت محض از این اژدهای غران ندارد. شاید بتوان همدستی کارگردان و طراح صحنه را در راستای آفرینش حرکتی پیشرونده در محور دوار این چرخ، نشانی از حرکت همگام انسان و زمان و سیر رویدادی نمایش دانست. آفرینش ریتم‌های مناسب در طول زمان نمایش که اکت و مکث‌های فراوانی را در خود جای می‌دهند و به تابلوهای صحنه‌ای پی‌درپی تن می‌دهند از امتیازات دیگر کارگردانی نمایش است.
    بازیگران نمایش “رومئو و ژولیت” همگی همانند چرخ گردان خستگی‌ناپذیر صحنه، پُرانرژی و ناایستا می‌نمایند. کارکترها همگی به خوبی پرسوناژهای خود را در راستای ایفایی پیوسته و چرخنده از نقش، پرورانده‌اند. اجرای مکانیکال بازیگران نمایش، پیروی از نوع اجرای تئاتر مکانیکال را تداعی می‌کند.
    اما شاید بتوان بزرگ‌ترین و مهم‌ترین ویژگی نشاندار نمایش “رومئو و ژولیت” را طراحی صحنه و دکور و اکسسوار آن دانست. بی‌گمان اکسسوار تک ایستاده بر صحنه‌ی نمایش که خود هم اکسسوار است و هم در هنگام های گوناگون به پیروی از چرخش‌های گوناگونش نقش‌های جالبی در راستای نمایش بر عهده می‌گیرد، زایشی نو در میدان طراحی صحنه‌ی نمایش در نوع کانستراکتیویستی و آوانگاردی در اجراهای شکسپیری در ایران است. بهره‌گیری از افکت‌های دیداری و شنیداری همگام با تصاویر متناسب با مود و فضای نمایش که بر دیوار عمقی صحنه خودنمایی می‌کنند، و نورپردازی خوب و متنوع نمایش، مجموعه‌ای از ریتم‌ها و هارمونی‌های صحنه‌ای می‌آفرینند که لباس‌های بازیگران با طرح‌ها و رنگ‌های شایسته‌شان نیز به زیبایی آنها می‌افزایند.
    “رومئو و ژولیت”، تجربه‌ای ترکیبی است از تئاتر کلاسیک شکسپیری، بازیگری مکانیکال، و پست‌مدرن در طراحی صحنه، که در اجرا موفق می‌نماید.

    ایران تئاتر

  • سرگردانی فاتحان کهکشان در مارپیچ ارتباط زمینی

    سرگردانی فاتحان کهکشان در مارپیچ ارتباط زمینی

    تئاتر آنلاین: دو زوج جوان در سه روایت، انواع راه‌های ایجاد ارتباط انسانی بین خود را تجربه و تمرین می‌کنند.

    سه روایت از زندگی، درامی مدرن است که بر مردمک چشم می‌نشیند و شعاع نگاهش را از خانه‌ی “آنری” و “سوفیا” در پاریس آغاز می‌کند و در گردش مدور خود، مخاطب را تا کهکشان‌های دوردست با چندین سال نوری فاصله از ما، می‌چرخاند و بازمی‌گرداند. در “سه روایت از زندگی”، آدم‌هایی را می‌بینیم که زیر یک سقف زندگی می‌کنند، در پیوندی زناشویی فرزند مشترکی دارند، در یک مؤسسه مشغول به کار هستند، دارای زبان و فرهنگ و زمینه‌ی کاری مشترک هستند، اما همچنان در ایجاد ساده‌ترین ارتباط های انسانی، نیازمند دانستن و تجربه و تمرین‌اند.
    در روایت اول آن چه از انسان مدرن و به ظاهر متمدن به روایت تصویر کشیده می‌شود، بحران بی‌هویتی است که در “دلهره”ی معروف اگزیستانسیالیستی، مجال بروز توانایی‌های استقلال شخصیتی را از فرد می‌گیرد، چه در تردیدها و دلهره‌های “آنری” در برخورد با فرزندش، با همسرش، و با رییسش، و چه در دلهره‌ی “اینس” در دیده شدن جوراب پاره‌اش در مهمانی خانه‌ی “آنری”.
    در روایت دوم، همان انسان‌ها با نهایت مجال بروز شخصیتی، آن‌چنان بی‌پروا و بی دلهره در خلأهای شخصیتی یکدیگر می‌پیچند که روابط زناشویی خود را نیز در برابر اعلام استقلال و هویت شخصی‌شان به چالش می‌کشند، تا جایی که در حضور یکدیگر، همسر طرف مقابل را به دنیای درونی خویش پیوند می‌زنند.
    روایت سوم اما، بازآفرینی زوج‌هایی است که در دو روایت اول و دوم به گله‌مندی در نبود توانایی در ایجاد ارتباط ، لب گشوده بودند و اینک، نویسنده این مجال را به آنان می‌دهد تا با همسر طرف مقابلش زوجی دیگر را تجربه کنند. اما در این روایت نیز باز آن چه از ژرفنای درون شخصیت‌ها سخن می‌گوید بحران بی‌هویتی آنان در تعریف ماهیت و ذات روانی درونی‌شان است. در این موقعیت نیز “آنری” و “اینس” که اینک زوج یکدیگرند، هنوز در بحران تردید بین ابراز وجود خود و یا ماهیت بودنشان در برابر پارتنر خود، سردرگم و وامانده‌اند.
    “سه روایت از زندگی” یک گروتسک امپرسیونیستی است که درونی‌ترین اجزای روانی انسان اومانیستی امروز را با خام‌ترین و خالص‌ترین دیالوگ‌ها به پارتنر روانی اش شلیک می‌کند. نمایشنامه از تم بحران هویت انسانی بهره می‌گیرد و با پلات عدم ارتباط انسانی بین زوج‌ها، اکسیون نبود تفاهم و صداقت، یعنی دو عنصر ناگزیر دوام عشق و دوستی، را به چالش می‌کشد. داستان نمایش، انسان اومانیست آزادی را زیر ذره بینش قرار می‌دهد که در چارچوب‌های دین، قانون، و یا عرف (سه عامل بنیانی حقوق) به صلیب کشیده نشده است. انسانی که مانند قهرمان تراژدی، در زنجیر هیچ جبری، حسرت رهایی نمی‌خورد. انسانی که آزاد است تا از دریچه‌ی درک و ابراز مناسب خویش به جهان پیرامونش راه یابد، ولی همین انسان آزاد، در چگونگی ارتباط با فرزندش، با همسرش، با همکارش، و با همه‌ی انسان‌های مورد نظرش دچار مشکلی جدی است. “آنری” و “اوبر” که پژوهشگرانی مطرح در علم نجوم هستند و تا اجزا و عملکرد سیاهچاله‌های کهکشان‌های دوردست که چندین سال نوری و میلیون‌ها کیلومتر با ما زمینیان فاصله دارند، نیز راه پیموده‌اند و به شناخت کامل رسیده‌اند، اما همین زمینیان، در کنار همسر، فرزند، و همکاری که جزئی و شریکی از زندگی‌شان است به بن‌بست می‌رسند و اعلام ناتوانی می‌کنند. نگاه اگزیستانسیالیستی نویسنده به انسان صاحب‌اختیار، توانایی انتخاب‌های گوناگون برای او، احساس آزادی در دگردیسی‌های درونی و بیرونی نسبت به گزینش پارتنر و رفتار با او، همگی جمله‌ی معروف “سارتر” را یادآوری می‌کند: “انسان محکوم به آزادی است.”. آن چه این زوج‌ها در چرخش نقش‌های خود در رفتار با پارتنر و دوستان و همکاران و حتی در گزینش همسر مورد علاقه به نمایش می‌گذارند، ابراز ماهیت‌های گوناگون از وجودهایی یکسان و مقایسه‌ای روانکاوانه از وجود و ماهیت این انسان‌ها، و پاسخ به این پرسش معروف است که: “آیا وجود بر ماهیت مقدم است؟”. به بیان دیگر، نگاه اگزیستانسیالیستی نویسنده به مقوله‌ی چندگانگی ابراز هویت یا ماهیت انسانی (پلورالیسم ماهیتی) تأییدی بر آزادی انسان در گستره‌ی اخلاق است، چرا که از دیدگاه اگزیستانسیالیسم، آزادی انسان در راستای “عروج” از “دلهره”ی بی‌هویتی به سوی بنیان شخصیت اصیل اجتماعی است که این تجربه و تمرین را ما در دگردیسی‌های ماهیتی چهار پرسوناژ این نمایش می‌بینیم. در جایی از نمایش، “اوبر” می‌گوید: “آدم‌ها خودشون جایگاه خودشون رو مشخص می‌کنند.”. و یا در جای دیگری که می‌گوید: “متأسفانه وقتی خدا داشت جَنَم پخش می‌کرد، سهم شما بهتون نرسید.”. به گفت‌وگویی دیگر توجه می‌کنیم:
    آنری: روابط بین آدم‌ها از قبل به گند کشیده شده بود.
    اینس: پس عشق چی؟
    آنری: عشق برای اینه که بذارن در فاضلاب که بوی گندش بالا نزنه.
    “سه روایت از زندگی”، اشاره‌ی روشنی بر چیرگی غول ماشینیسم بر اومانیسم در مسابقه‌ی دانش‌اندوزی است. “اوبر” در جایی می‌گوید: “در یک سیستم رقابتی، مهم، بردن بازی است و نه چیزی که مطرح می‌کنیم.”. این رقابت در نبردی بی‌پایان در دانش که انتهایش چون گستره‌ی کهکشان‌ها مبهم و بی‌انتهاست، و چیرگی قدرت با سرکوب من و هویت انسانی و محو ساختار روانشناختی و فراموش کردن نیازها و خلأهای جسمانی انسان، به خط پایان این مسابقه یعنی تردید برتری ماهیت یا وجود انسانی یا پرسش مشهور اگزیستانسیالیسم اشاره می‌کند.
    “سه روایت از زندگی” بر پایه‌ی متنی فلسفی – روانشناختی، از دراماتورژی خوبی بهره مند است. آفرینش و پرداخت شخصیت‌های گوناگون در جایگاه‌های گوناگون وجودی و ماهیتی که به آفرینش هویت‌های اجتماعی گوناگونی می‌انجامند، نشان از تحلیل درست متن و هدایت درست ایده‌های دراماتورژی بر صحنه دارد. میزانسن های هدایت‌کننده‌ی پرسوناژها در تنگراه های “ماز” روی صحنه، و ایجاد ارتباط های دوردست و طولانی بین آدم‌های نمایش، مخاطب را به هدف اصلی نویسنده در مارپیچ بودن و پیچیده بودن ارتباط انسانی ما آدم‌ها نزدیک می‌کند. ریتم و هارمونی موومان های صحنه‌ای و بیان دیالوگ‌ها با میزانسن هایی مناسب طراحی شده‌اند.
    بازیگران “سه روایت از زندگی” با چیرگی، نقش‌هایی پی‌درپی را در لابلای “ماز” صحنه‌ای می‌آفرینند و از روی میزهای رستورانی، به خوبی احساس لازم را با احساس پارتنر خویش پیوند می‌زنند.
    طراحی صحنه‌ی ویژه‌ی “سه روایت از زندگی” قابلیت بررسی و کنکاش دقیق دارد. آن چه در صحنه برای طراحی میزانسن های پرسوناژها و کنش و واکنش‌های آنان در ارتباط با یکدیگر و در ارتباط با اکسسوار صحنه، نقش هدایتگری کارگردان را بر عهده می‌گیرد، چینش میزهای دراز کافه‌ای در طرحی “ماز”مانند است که پرسوناژها را وادار می‌کند تا تنها در پوزیسیون ایستاده، به آفرینش کارکترهای خود بپردازند و با یکدیگر به تبادل و پاسکاری موومان های صحنه‌ای و حسی بپردازند.
    “سه روایت از زندگی”، دعوتی است از انسان اومانیست تا در بحران هویت انسانی در عصر مدرنیته، با بازگشت به درون وجودی‌اش، به توانایی هویتسازی بر اساس اصالتش دست یابد تا حضورش در هستی را نه تنها با وجودش، که با ماهیت منحصر به فردش به نمایش بگذارد.

    ایران تئاتر – بهنام حبیبی

  • نقدی بر نمایش مهمان ناخوانده به کارگردانی سینا ظفری

    نقدی بر نمایش مهمان ناخوانده به کارگردانی سینا ظفری

    تئاتر آنلاین – بهنام حبیبی: مهمان ناخوانده، مهمانی است که از ژرفنای درون زیگموند فروید روانپزشک معروف اتریشی و پدر علم روانپزشکی نوین، ناخوانده به سراغش می آید و خودآگاه و ناخودآگاهش را به چالش می کشد.

    “زیگموند فروید” روانپزشک مشهور اتریشی که در دهه های اولیه ی قرن بیستم، جهان را با نظریات و یافته های جنجالی خود از ژرف ترین زوایای وجود انسان، مات کرد، در داستانی ساخته و پرداخته ی “اریک امانوئل اشمیت”، این بار، خود مورد کنکاش و چالش درون خویش قرار می گیرد. او در این داستان، در شهر وین و در اوج بحران اشغال اتریش توسط نازی های فاشیست، در ترازوی ارزیابی ایمان و آزادی قرار می گیرد. او که همراه با دخترش “آنا” زندگی می کند، در کشمکش بیرونی با دخترش و در کشمکش درونی با آرزوها و خواسته های خویش در ادامه ی پژوهش های درمان محورش و دل کندن از نوستالژیای وابستگی به کشورش، بر سر دو راهی ماندن در اتریش و پذیرش سیطره ی اشغالگران، و یا مهاجرت به سرزمینی امن تر، در نبردی فیلسوفانه و روانشناسانه درگیر است. داستان “مهمان ناخوانده”، بر پلات رستگاری، با تم تردید، و با کشف و شهود و عرفان ایمانزا، دادگاهی درونی در ذهن و روان فروید را در بحرانی ترین لحظات زندگی خود و دخترش و میزان پایبندی به اعتقاداتش را به تصویر می کشد. گفتمان آغازین “آنا” با او در ابراز پرسش های فیلسوفانه، پاسخ فروید را در بر دارد: “بچه ها خود به خود همه فیلسوف ان و هِی می پرسن، و بزرگ ها همه خود به خود احمق ان و هِی جواب می دن.”. ورود پی در پی مأمور گشتاپو و دریافت رشوه از فروید، خود اشاره ای به عدم آزادی شخصیتی و پایداری اخلاقی فروید است، تا جایی که “آنا” دختر جوان او در اعتراض به این ناتوانی درونی پدر، لب به اعتراض می گشاید و تا مرحله ی بازداشت و انتقال به گشتاپو و حتی مرگ پیش می رود. ورود “والتر وورزاید” که در حقیقت شخصیتی خیالی بیش نیست، آغاز چالش درونی این روانپزشک پرآوازه با خویشتن خویش است. “والتر” که با حضور خود و بازگویی همه ی اطلاعات و مشخصات شخصی فروید و خانواده اش از ابتدای زندگی تاکنون، فروید را حیرتزده کرده است، کم کم و تا پایان داستان، بر مسیر رشد خود در درون فروید قرار می گیرد تا جایی که فروید در پایان داستان به ناتوانی اش در درمان و پژوهش روانی بیماران اعتراف می کند جایی که می گوید: “دیگه هیچ کسی رو روانکاوی نخواهم کرد. من آرزوی مرگی بی درد رو دارم.”. در واقع، چالش اصلی “والتر” شخصیتی خیالی که در درون خود فروید، از جایگاه خودآگاه برتر (Super ego) او به جایگاه خودآگاه او (Ego) نقل مکان کرده، تلاش در محکوم کردن فروید به بی ایمانی است که فروید، این روانپزشک نظریه پرداز را تا مرزهای رسواکننده ی تردید و سست عنصری پیش برده است. مکاشفه و شهود درونی این پزشک در دستیابی به حقیقت خدا و انسان، نبرد اصلی بین ناخودآگاه فروید با خودآگاه ناخوانده اش است که او را به تسلیم در برابر حقیقت برتر از انسان یا همان خدا دعوت می کند ولی فروید میلی برای تغییر نگرشش درباره ی برتری وجود انسان در هستی ندارد. او می گوید: “اون حیوونی که در روحم هست می خواد ایمان بیاره نه روحم.”. که در این جا منظور او از “حیوون” همان غریزه (ID) انسانی است. در مقابل، “والتر” او را به پوچی و سستی اعتقاداتش محکوم می کند در جایی که می گوید: “من انسان ها رو آزاد آفریدم. من انسان ها رو از روی عشق آفریدم.” و یا در جای دیگری که می گوید: “تو هیچ وقت من رو گم نکردی و هیچ وقت هم من رو پیدا نکردی. تو فکر می کردی که زندگی پوچه ولی الان فهمیدی که اسرارآمیزه.”.
    نمایش “مهمان ناخوانده” تلاشی است از گروهی که با تکیه بر دانش و تجربیات خود، صحنه هایی ذهنی را به روایتی عینی بر صحنه جاری می سازد. کارگردانی نمایش، گویای تلاش ستایش برانگیزی است که می خواهد تا این مکاشفه ی درونی فروید را به تصویر بکشد اما تا رسیدن به ساخت و پرداخت نهایی همچنان راه باقی است. دراماتورژی متن، بازیگری، و کنش ها و واکنش های عینی و ذهنی این اثر تأمل برانگیز، طراحی و تلاش و تجربه ی بیشتری را می طلبد. اما آن چه در نهایت بر صحنه جاری است، نتیجه ی تلاش گروهی از هنرمندان جوان و خستگی ناپذیر است.

  • نقدی بر نمایش «معاشر» به کارگردانی احسان حاجی پور

    نقدی بر نمایش «معاشر» به کارگردانی احسان حاجی پور

    تئاتر آلاین – بهنام حبیبی : در تالار سنگلج تهران، نمایشنامه‌ی معاشر به نویسندگی و کارگردانی احسان حاجی پور ارتباط انسان‌های امروزی را در داستانی ساده به روی صحنه آورده است.

    نمایشنامه‌ی “معاشر” با جایگیری در رئالیسم اجتماعی، پلات ارتباط انسانی را مایه‌ی کار خود قرار داده و با تم خیانت، با اکسیون ارتباط یک زن متأهل با مردی غریبه، بی‌پروا به زیربافت خانواده‌ی ایرانی امروزی سرک می‌کشد. رویداد نمایشنامه در خانواده‌ای ساده و به ظاهر آرام کلید می‌خورد. “امیرحسین”، مرد خانواده، دارای کار خوب و درآمد مناسب، خانواده‌دوست، و دارای مقبولیت در خانواده و فامیل. “ساقی”، زن خانواده، دارای توجه و دقت بسیار در ایجاد و حفظ ساختار خانواده، و مقبول خانواده و فامیل. “آلا”، دختر چهارده‌ساله‌ی خانواده، دانش‌آموز، که در کنار تحصیل به فراگیری موسیقی نیز می‌پردازد. در ابتدای کار، همه چیز با خبر خوب جشن تولد “تارا”، دوست خانوادگی این خانواده آغاز می‌شود و تلاش “ساقی” در برگزاری هر چه بهتر این جشن به مخاطب نشان داده می‌شود. بحران در این نمایشنامه‌ی مدرن، از لحظه‌ای آغاز می‌شود که مرد، با ورود خود، نشانه‌های خشم و تهدید را به روی صحنه می‌آورد. گشایش خوب بحران در برخورد مرد با همسر و فرزندش، مقدمه‌ی چینش نیروهای موافق و مخالف را در ذهن تماشاگر تداعی می‌کند، این‌که “آیا خشم مرد موجه و مقبول است؟” و یا این‌که: “چه رویداد مهمی در آخرین ساعات پیش از برگزاری جشن، به کنترل روانی مرد چیرگی یافته است؟”. گشایش موضوع ارتباط پنهانی زن با مردی غریبه و کشف اتفاقی این موضوع توسط مرد، آغاز فاز اول نبردی رو در رو، با سلاح کلام و البته گاهی تا سر حد درگیری فیزیکی است، که این نبرد در ادامه‌ی داستان و با ورود پرسوناژهای دیگر به چینش‌های گوناگونی تغییر شکل می‌دهد و رویدادهای کلی داستان را می‌آفریند. آن چه در طول مسیر داستان بیشتر به چشم می‌خورد، تأکید نویسنده بر نوعی از ارتباط انسانی متعارف در جامعه است که در آن، افراد دارای نسبت‌های نزدیک نیز، پس از سال‌ها زندگی با یکدیگر، هنوز به ایجاد و درک زبان مشترک خود دست نیافته‌اند و این خود، بهانه‌ای شده است که در این داستان، “ساقی” به ایجاد ارتباط روانی و حتی جسمانی با فرد دیگری روی آورد و حتی گسترش این موضوع را در شخصیت دختر چهارده‌ساله‌ی آنها نیز ببینیم، جایی که در آغاز نمایشنامه، “آلا” به مادرش می‌گوید که دوستش “غنچه” با پسری به نام “عرفان” دوست شده است و در پایان نمایشنامه می‌بینیم که این حرف دختر نیز مانند حرف‌ها و رفتار مادرش، دروغ و تنها برای انحراف ذهن خانواده از دقت روی دوستی خود او با این پسر بوده است. در واقع، مسیر بازگویی دیالوگ‌ها از آغاز تا پایان نمایشنامه، به بررسی این موضوع می‌پردازد که بیان دیالوگ یا ادای کلمات، هر چند به زبان گفتاری خود انسان باشد، دلیلی بر ایجاد و حفظ ارتباط انسانی نیست، وگرنه بین یک زوج که پیشینه‌ی زندگی شانزده‌ساله دارند می‌بایست این ارتباط به طور کامل برقرار شده باشد. تأکید بیشتر نویسنده بر کمرنگی تأثیر زبان در ارتباط انسان‌های امروزی، با ورود پرسوناژهای بیشتر به داستان و آغاز فاز دوم نبرد شکل می‌گیرد، جایی که خواهر، دوست، و افراد فامیل و نزدیکان، همگی در چینش رویارویی این نبرد قرار می‌گیرند و تلاش می‌کنند تا در تعیین فرجام این نبرد تأثیرگذار باشند ولی کشمکش در بین این زوج، تقریباً بدون رسیدن به فرجامی مشخص، فقط دچار کمی و افزونی آتش و انرژی می‌شود و حتی تا پایان داستان، آن دو خود به هیچ دیدگاه مشترکی نمی‌رسند و پسر فامیل، کسی که در واقع آتش‌افروز واقعی این داستان بوده است، نقطه‌ی پایانی بر آن می‌گذارد، اگرچه او نیز خود، با آگاهی از فضای خیانت آلود این خانواده، با آگاهی از ارتباط پیش از ازدواج “امیرحسین” و “ساقی”، ارتباط جسمانی و روانی نامتعارف “ساقی” و مدیر موسسه، و در آخر با آگاهی از دوستی “آلا” و “عرفان” دور از چشم والدینش، با افشای این موضوع برای “امیرحسین” و بازگویی این افشاگری برای “ساقی” برگ برنده‌ای در دست می‌گیرد تا در هنگام نیاز از آن برای قدرت‌نمایی در برابر “آلا” و انتقام از او بهره برد. به نظر می‌رسد، تم نمایشنامه که همان خیانت است، بر اکسیون آن یعنی چگونگی ایجاد ارتباط زن با مدیر موسسه، و در گام بعدی، چگونگی کشف این موضوع توسط شخص ثالث، پیشی می‌گیرد. آن چه در ادامه‌ی مسیر رویداد این نمایشنامه، مورد نظر مخاطب است، پرداخت بیشتر نویسنده به دو موضوع علل روانشناختی گرایش زن به مرد غریبه و همچنین هویت و عملکرد شخص ثالث است که گویی در گرمای سوزان و مخاطب پسند درگیری ناموسی بین شوهر و زن، کمی کمرنگ می‌شود و بار اصلی رویداد بر پاشنه‌ی مات شدن “امیرحسین” در بین قضاوت‌ها و توصیه‌های اطرافیان و ایجاد شک و گمان در او به نادرستی تحلیلش از “ساقی” می‌چرخد. نمایشنامه، با ورود نفر پنجم یعنی “پسر” که با بی‌پروایی خود را عامل افشای این رسوایی معرفی می‌کند به گروه چهارنفره‌ی “امیرحسین، “ساقی”، “آلا”، و مدیر موسسه به نقطه‌ای از آغاز فاز سوم نبرد می‌رسد که البته نویسنده در همین هنگام، قلم بر زمین می‌گذارد و ما را با پرسشی بی‌پاسخ از فرجام این نبرد تنها می‌گذارد تا بدانیم این سرباز وزیرشده، بر مسند وزارت چه حکمفرمایی ها خواهد کرد.
    نمایشنامه از دیالوگ‌هایی برخوردار است که دارای پوسته‌ای محاوره‌ای و گفتارمحورند و در ذات خود، دارای بار کنشگری و جستجوگری‌اند. شیوه‌ی چینش پرسوناژها و تخصیص دیالوگ‌های کارکتری و دیالوگ‌های بیان صحنه‌ای، و همچنین گردش ناگزیر رویدادها بر اضلاع مثلث عشقی، ناخودآگاه ساختار چخوفی در رئالیسم نمایشی را به یاد می‌آورد که پس از گذشت سالیان، همچنان حضور خود در دنیای درام را حفظ کرده است. به عنوان مثال، دیالوگ‌های بیان صحنه‌ای درباره‌ی گرفتگی فاضلاب و برداشت سمبلیک از آن برای گوشزد کردن اوج فساد و درماندگی در خانواده. پرسوناژها دارای کارکترهای پوسته‌ای‌اند تا در ادامه‌ی مسیر رویدادها، به کشف زوایای پنهان شخصیت یکدیگر بپردازند و این خود، تعلیقی زیبا را به کار می‌افزاید.
    “معاشر” “احسان حاجی پور” از دراماتورژی خوبی در ایجاد شخصیت‌پردازی، دیالوگ‌های تصویری، میزانسن های لازم و گوناگون و القای معنایی درام برخوردار است. تأکید ویژه‌ی او بر تم نمایشنامه یعنی خیانت، به خوبی قابل ادراک و احساس است.
    طراحی صحنه‌ی کاملاً رئالیستی “معاشر”، با حذف واقعگرایانه ی هر گونه افکت‌ها و آرایش‌های نوری و دیداری و شنیداری، همگی به خوبی با لباس و دکور و اکسسوار صحنه هماهنگ می‌شوند و فضایی کاملاً آشنا و خودمانی برای مخاطب ایرانی می‌سازند، گویی تماشاگر از آغاز تا پایان نمایش را خود، بر روی صحنه‌ی تالار سنگلج و در کنار این خانواده سپری می‌کند و او نیز چون یک دادرس، موضوع مورد بحث بین آنان را به قضاوت می‌نشیند. صحنه از فضاسازی لازم برای ایجاد فضای بازی برای تماشاگران برخوردار است که البته این کنش متقابل بین صحنه و بازیگران نیز روی می‌دهد و صحنه نیز در پیشبرد رویدادی داستان شراکت می‌کند.
    بازیگران خوب نمایش “معاشر” پیشینه‌ی هنری خود را در این نمایش به راستی به رخ تماشاگر می‌کشند و با ارائه‌ی یک بازی خلاق سیستمی، لحظه‌لحظه‌ی حضور خود روی صحنه را در اختیار می‌گیرند. ایجاد حس متقابل و داد و ستد حسی و حرکتی بین پرسوناژهای نمایش، خبر از درک درست نقش، پرورش درونی نقش، و ارائه‌ی کامل آن بر روی صحنه می‌دهد، چرا که بیشتر پرسوناژها اگرچه دارای رفتار شخصیتی برونی در دیالوگ‌ها و میزانسن خود هستند، اما در واقع شخصیتی دیگر را در پس آن و در درون خود پنهان نگه می‌دارند که البته بی‌اغراق، بازی “لیلا برخورداری” در نقش “ساقی” یک سر و گردن بالاتر از رقبای صحنه‌ای‌اش خودنمایی می‌کند.
    “معاشر” داستان زندگی غریبانه‌ی آدم‌هایی است که از معاشرت، تنها ادای روزمره‌ی ارتباط، زندگی، و عشق را با بیان دیالوگ‌ها و اجرای حرکات تکراری خود، آموخته‌اند و معاشرت بینشان از پوسته‌های سخت بیرونی‌شان در نمی‌گذرد و به درونمایه ی جانشان نمی‌رسد. “معاشر” حکایت انسان غریب امروز است.

  • نقدی بر نمایش راهبان معبد وانگ به کارگردانی احمد سلیمانی

    نقدی بر نمایش راهبان معبد وانگ به کارگردانی احمد سلیمانی

    تئاتر آنلاین – بهنام حبیبی : نمایش «راهبان معبد وانگ» نوشته محمد رضا کوهستانی و کارگردانی احمد سلیمانی از ۲۳ آبان ماه هر شب به غیر از ایام عزاداری ساعت ۱۸:۳۰ در تماشاخانه ایرانشهر اجرا می‌شود

    در معبدی بودایی که یادآور سرزمین اسرارآمیز تبت است، چهار راهب جوان در محضر استادی پیر، دروس دین و زندگی فرامی‌گیرند.استاد در نهایت دانش و تجربه، با به کارگیری همه‌ی آن چه تاکنون آموخته، شاگردان را با سختی‌ها و ریاضت‌های مبارزه با نفس پلید انسانی آشنا می‌سازد. او به نظر، مردی است خودساخته که در روش‌ها، کلیات، و جزئیات آموزش خود به شاگردان، تردیدی ندارد. چهار راهب جوان نیز متقابلاً با شور و اشتیاق به کسب دانش و تجربه می‌پردازند و هر آن چه را استاد از سختکوشی و ریاضت بر آنان روا می‌دارد به جان می‌خرند و همچنان قدردان و ستایشگر استاد هستند. در این میان، رویدادهایی جزئی نیز از بازیگوشی‌ها و شیطنت‌های شاگردان و گاه حتی خود استاد، چاشنی طنز این مدرسه‌ی آموزشی می‌شوند و فضای یکنواخت و خشن ریاضت‌های معابد بودایی را برای تماشاگرش با لبخند و خنده‌ای شادمان می‌کنند. استاد، در کنار همه‌ی دروس مبارزه با نفس پلید انسانی از تعیین جیره‌ی ناچیز غذا و نوشیدنی گرفته تا اندازه‌گیری میزان ادرار هر یک از آنان، تا مبادا پنهانی بیشتر از جیره‌ی معین خورده و نوشیده باشند، همچنان درسی عملی و اجرایی را نیز در فهرست دروس خود می‌گنجاند که شامل کتک زدن عروسکی است که هر چند وقت یک بار، شاگردان باید با اجرای آن، با مبارزه‌ی رودررو و خشن با نفس به ظاهر زیبا و لطیف ولی در حقیقت پلید و فریبکار،آمادگی همیشگی خود را حفظ کنند. در این میان، هر یک از شاگردان که مرتکب عملی شود که بر خلاف رسوم جاری معبد باشد و یا عملی که از سوی استاد، ناشایست شمرده شود، یکی از شاگردان در مقام بازوی اجرایی استاد، وظیفه‌ی مجازات این شاگرد خطاکار را که شامل تنبیه و مجازات بدنی او با فنون رزمی است، اجرا می‌کند. طنز موجود در رویدادهای داستان، مانند هنگامی که با بسته شدن همزمان پنجره‌ها، شاگردان می‌انگارند که استاد نامرئی شده است، حال آن که استاد از گذری دیگر به راه خود ادامه داده است و از نظر آنان ناپدید شده است، در کنار به سخره گرفتن همه‌ی سختگیری‌ها و انضباط خشک و خشن معابد رهبانیت بودایی، مقدمات ایجاد نمایشی شاد را در روال این داستان می‌آفریند که البته در مسیری رفت و برگشتی از طنز تا هجو و سپس تا هزل، در رفت و برگشت است.

    جریان جاری داستان، هنگامی دچار چالش می‌گردد و خط داستانی نمایش را وارد موج کشمکش می‌کند که زنی به ظاهر بر حسب اتفاق ولی در واقع با برنامه‌ریزی قبلی‌اش، در لباس یکی از راهبان مرد وارد معبد می‌شود و در کنار سه راهب مرد دیگر به زندگی می‌پردازد. ورود یک زن به محیط آموزشی سختگیرانه ی معبد بودایی که همواره با تأکید بر ریاضت‌های نفسانی و مبارزه با خواست‌های درونی و لذت‌های جسمانی از جمله دوری از لذت بردن از زن است، آغاز سلسله‌ای از رویدادهای جالب توجه و خنده‌آور را کلید می‌زند. حضور زن در بین راهبان جوان که در ظاهر برای پاکی و آلایش درون و روح خود در آن مکان به سر می‌برند، با تغییرات و گرایش پیوسته‌شان به سمت زن، که تا آخر داستان همگی دور از چشم استاد به وقوع می‌پیوندد، کنش اصلی و پرسش محوری داستان را به روی صحنه پدیدار می‌کند. زن که با حضور خود، تغییرات بنیادین در رفتار و انگیزه‌های راهبان جوان ایجاد کرده است، با انتشار شادی و مهربانی و گذشت، نیرویی خفته را در درون راهبان معبد بیدار می‌کند. او بر خلاف همه‌ی سختگیری‌های مورد اجرای استاد، در شیوه‌ی تعاملش با راهبان، با گذشت و بخشش و مهربانی‌های زنانه رفتار می‌کند، تا جایی که راهبان اندک‌اندک به روشنی فکری دست می‌یابند و در پی آن به سرپیچی و تقلب در انجام امور جاری خود روی می‌آورند. در ادامه‌ی داستان، وجود زن در معبد توسط استاد پیر شناسایی می‌شود و استاد تصمیم به مجازات او می‌گیرد ولی زن با انجام نمایش سایه، استاد را از راز بزرگی آگاه می‌کند که آغازگر تحولی درونی در استاد می‌شود. زن برای استاد بازگو می‌کند که او(زن) و استاد پیر، برادر و خواهری هستند که در هنگام کودکی توسط برده‌فروشان در بازار به فروش رسانده شده‌اند و از بخت بدشان، راهبی از معابد بودایی پسر را خریداری کرده است و برای تربیت و پرورش او به نیت رهبانیت، او را به زور به معبد آورده است و این خود، داستان جدایی این برادر و خواهر را رقم زده است، حال آن که آنان، هر دو بر روی ساعد دست هاشان نشانی از دوران بردگی به یادگار دارند و این نشان، پیونددهنده‌ی این برادر خشن و این خواهر مهربان می‌شود. راهب پیر در پی کشف این حقیقت و قرار گرفتن در این فضای پراحساس، دچار آگاهی درونی می‌شود و به پوچی دانسته‌ها و رفتار خود پی می‌برد و همراه با خواهرش از معبد می‌رود و ادامه‌ی زندگی‌اش را در دنیای واقعی انسان‌ها می‌گذراند.

    “راهبان معبد وانگ”، داستان نیمه‌ی حیوانی و خشن و دورافتاده‌ی انسان‌هایی است که با گُم کردن سرشت احساسی و آرامش‌دهنده‌ی خود، به گوشه‌گیری از دنیا و ریاضت‌های بی‌دلیل و بی‌نتیجه بر روی خود، روی می‌آورند. داستان جدایی برادر و خواهر در کودکی، نگاه ناتورالیستی نویسنده به واقعیت انسان‌هایی است که در نتیجه قرارگیری در جریان خشن پرورش‌های دینی و فرهنگی، با رشد بیش از اندازه‌ی سرشت‌های خشن و حیوانی خود، گویی سرشت انسانی و احساسی خود را به کُلی گُم کرده‌اند و آن را فراموش کرده‌اند. تعبیر جالب مرد بودن سرشت حیوانی و خشن، و زن بودن سرشت احساسی و آرام‌کننده، که در نماد عروسک‌ها نیز قابل دیدن است، نگاه تند و غیر انسانی جهان بینی‌ها و دیدگاه‌های بنیادگرا و بَدَوی دینی و مذهبی در جوامعی است که همچنان در عصر ما، زن را نشان پلیدی و ناپاکی و سرچشمه‌ی فریب و گمراهی انسان از مسیر رشد و بالندگی می‌دانند، حال آن که زن با حضور خود، نادرست بودن این اندیشه و دیدگاه را به همه‌ی راهبان جوان و حتی به استاد راهبان نیز می‌آموزد. حضور آنارشیستی زن در معبد بودایی، به راهبان می‌آموزد که آرامش انسان در دوری از زن و دنیا و جریان زندگی انسان‌ها نیست، بلکه انسان‌ها در کنار یکدیگر و با قرارگیری مرد و زن به عنوان دو سرشت مکمل یکدیگر، به آرامش درون می‌رسند و گوشه‌گیری‌ها و تَرک دنیاها و ریاضت‌های بی‌بهره‌ی آنان نمی‌تواند نیاز جسمی و روحی انسان به مادیات دنیوی و از نگاه آنان نیاز به زن را، غیرموجه جلوه دهد. از دیدگاه دیگر، شکنجه‌ی عروسک توسط راهبان جوان که موجبات شادی و آرامش استاد را فراهم می‌کند، نشان از انتقام او از دوران سوخته‌ی کودکی او دارد که با حضور اجباری‌اش در معبد، با خشونت و ریاضت سپری‌شده و رنگی از لذت در آن نبوده است. او در حقیقت کودک درون خود را می‌آزارد تا با این خودآزاری، از کودکی جامانده‌اش در روزگار فراموشی، انتقام بگیرد.
    “راهبان معبد وانگ” از نمایشنامه‌ای بدون کلام و کاملاً تصویری بهره می‌برد که البته در بازار نمایشنامه‌های کاملاً دیالوگ محور موجود در جریان جاری تئاتر ایران، امتیازی ویژه را به خود اختصاص می‌دهد. نمایشنامه از رویدادهایی روشن و ساده برخوردار است که فهم آنها برای تماشاگر پیچیده نمی‌نماید. نگاه مینی مالیستی و ساختارگرایانه‌ی طراح صحنه به آفرینش صحنه، دکور و اکسسوارهای ساده و به‌اندازه، به خالی بودن و پوچ بودن فضای حاکم بر داستان، کمک بیشتری می‌کند. ایجاد میزانسن های خوب و کافی در کنار ایجاد تابلوهای صحنه‌ای جذاب و خنده‌آور، از امتیازات دیگر این نمایش است. وقوع رویدادها به خوبی در همه‌ی صحنه و با بهره‌گیری از انواع میزانسن های سطحی و حجمی در فضای صحنه، تقسیم می‌شود و بازی را از یکنواختی خارج می‌کند. استفاده‌ی از رنگ‌های شارپ، نورهای مستقیم و بی‌واسطه، و موسیقی‌های مناسب معابد بودایی برای فضای چیره شده بر داستان، همگی از ویژگی‌های خوب این نمایش‌اند.

    بازی بازیگران نمایش “راهبان معبد وانگ”، در نهایت سادگی و مهارت بر صحنه جاری می‌شود و نگاه تماشاگران را به خود جذب می‌کند. راهبان جوان در روابطی ساده و مکانیکی، و تنها با بهره‌گیری از ابزار بدن، همه‌ی معنا و احساس لازم برای ایجاد ارتباط با یکدیگر و ارتباط با تماشاگر را به اجرا می‌گذارند.

    “راهبان معبد وانگ” تلنگری است کمدی – آنارشیستی به همه‌ی جهان‌بینی‌ها و دیدگاه‌های بنیادگرا و دور از منطق و احساس که با تکیه بر سلاح دین و یا فرهنگ جامعه‌ی خود، به پرورش سرشت حیوانی و غیرمنطقی انسان روی می‌آورند و نیمه‌ی منطقی و احساسی و آرامش‌دهنده‌ی وجود انسان را در خود می‌کشند و در ادامه شاید به کشتار واقعی انسان‌های دیگر نیز می‌پردازند. “راهبان معبد وانگ” دعوتی است برای بازیابی نشان سرشت گمشده‌ی احساس و ادراک مکمل در وجود ما انسان‌ها. نشانی که از همزادی همه‌ی سرشت‌های انسانی می‌گوید.

    ایران تئاتر