گفت و گو با کوشک جلالی به بهانه دو اجرا در میبد و رشت

علیرضا کوشک جلالی : تاکید من بر آموزش است. آن چه باعث تغییر جامعه می‌شود و آن را به جایگاه بالاتری می‌رساند بالا بردن سطح آموزش توده مردم است.

علیرضا کوشک جلالی کارگردان نام آشنای ایرانی تبار مقیم آلمان و برنده جایزه افتخاری تئاتر شهر کلن در سال ۲۰۱۶، عضو دائمی هیئت ژوری انتخاب بهترین شخصیت تاتری سال در شهر کلن و دارای مدرک درجه یک هنری از وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی است. کوشک جلالی هنرمند ایرانی فعال در عرصه تئاتر جهانی است ، او سال ‌هاست هم به زبان فارسی و هم به زبان آلمانی می‌نویسد و کارگردانی می کند. موضوع بیشتر کارهای جلالى گفت‌وگوی فرهنگ‌ها، صلح و دوستی و درک متقابل فرهنگی است.

او برای نمایشنامه “پا برهنه، لخت، قلبی در مشت” جایزه نمایشنامه نویسی آلمان را دریافت کرد. چهار نمایشنامه از او به زبان آلمانی در انتشارات تاتر مونیخ آلمان به چاپ رسیده است. بیش از ۲۰ نمایشنامه، ترجمه، دفتر شعر، قصه، تحقیق و… از او در انتشارات “قطره”، “نمایش”، “افراز”، “مهر نوروز” و “آماره” به چاپ رسیده است. بیش از ۴۵ نمایش در آلمان و ۳۵ نمایش در ایران به روی صحنه برده و جوایز زیادی در زمینه کارگردانی و نویسندگی در فستیوال های تاتری بین المللی کسب کرده است. در سال ۱۳۸۷ برای اولین بار به عنوان کارگردان اپرا در شهر دورتموند اپرایی مخصوص کودکان را به صحنه برد. کوشک جلالی در چند سال اخیر توجه مخصوصی به تاتر شهرستان ها داشته و حاصل کارش چندین کارگاه آموزشی بازیگری، کارگردانی و اجرای ۱۶ نمایش در شهرستان ها بوده است.

به بهانه اجرای آخرین اثر علیرضا کوشک جلالی در میبد با عنوان ” جنگ و صلح روبینسون و کروزو” با وی به گفت گو نشستیم:

دلیل توجه ویژه شما به تئاتر شهرستان ها در سال های گذشته چه بوده؟

وقتی امکانات سخت افزاری تئاتر( دستمزد هنرمندان، امکانات صحنه ای، بودجه سالانه تئاتر، سیستم آموزشی و …) اروپا را با امکانات ایران مقایسه می‌کنم احساس ورود به یک سیاره دیگری را دارم و فاصله امکانات تهران با امکانات شهرستان ها نیز نجومی است. به همین خاطر با برگزاری کارگاه‌ های متعدد بازیگری و کارگردانی در شهرهای مختلف کشور از جمله تبریز،کرج، رشت،کاشان،کرمان، ورامین، رباط کریم، اهواز، آمل، یاسوج، بندر لنگه، گرگان، رشت، شیراز، اردبیل، خرم آباد، لنگرود، نوشهر، بندر دیر و… سعی کرده ام هرآنچه از تئاتر آلمان آموخته ام را به هنرجویان و هنرمندان شهرستانی انتقال دهم تا شاید بتوان از کوچ هنرمندان خوب شهرستانی به تهران جلوگیری کرد. زیرا به خاطر کمبود امکانات هنرمندان شهرستانی میل فراوانی به زندگی در تهران دارند. این فرار مغزها از شهرستان به تهران و از تهران به اروپا و… باعث خشک‌سالی فرهنگی وحشتناکی می شود.

تفاوت تئاتر در شهرستان ها با مرکز استان و تهران را چگونه میبینید؟

از نظر استعداد فرق زیادی ندارند. تفاوت اصلی در زیرساخت ها و امکانات است. تاکید من بر آموزش است. آن چه باعث تغییر جامعه می‌شود و آن را به جایگاه بالاتری می‌رساند بالا بردن سطح آموزش توده مردم است. باید از پایه شروع کرد. ایران منبع استعداد های بیکرانی است که به علت نبود امکانات حرفه ای امکان رشد درخور را پیدا نمی کنند.

راهکار شما برای ارتقا سطح کیفی تئاتر در شهرستان ها چیست؟

بیش از سه دهه است که سعی می کنم با تمام قوا آموخته هایم در آلمان و ایران را چه به صورت تئوریک و چه به صورت عملی در اختیار نسل نوین تئاتری بخصوص در شهرستان ها قرار دهم. این شهرهای کوچک پر است از استعدادهای ناب، استعدادهایی که بر اثر کمبود امکانات مادی پرپر می شوند. یکی از مهمترین مشکلات ما بخش آموزش است. کمبود مدارس بازیگری و کارگردانی به شدت به چشم می‌خورد. آموزش و اختصاص بودجه بیشتر برای تمام عرصه های تولید تاتر.

آیا به مرز بندی بین تئاتر شهرستان و تهران معتقید؟

تئاتر هیچ مرزی نمی شناسد.

نمایش نامه “جنگ و صلح روبینسون و کروزو” از کجا و چکونه شکل گرفت؟ کمی از سابقه و اجراهای این نمایش بگویید؟

موضوع بیشتر کارهایم گفت‌وگوی فرهنگ‌ها، صلح و دوستی و درک متقابل فرهنگی است. این نمایشنامه بر موتیو های رمان “روبینسون کروزو” تکیه دارد، جزیره، بیگانه بودن و عدم امکان استفاده از زبان برای درک متقابل. بر اساس همین موضوع ها نمایش جدیدی حول محور جنگ، صلح و شیوه های ارتباطی انسان ها با یک دیگر به نگارش درآمد: دو خلبان، دو سرباز و دو دشمن، جنگی بی رحم آن ها را رو در روی هم قرار داده و اکنون هر دو پس از سقوط هواپیما هایشان از روی اجبار به جزیره کوچکی پناه آورده اند و حال و روزشان بی شباهت به “روبینسون کروزو” نیست، اما به هیچ وجه نمی خواهند مثل جد مشهورشان ۲۸ سال از وطنشان دور بمانند. در ابتدا این ترس از “دیگری” است که حاکم مطلق است. حس مالکیت بر این جزیره کوچک که شاید نمادی است از کره خاکی موجود و بیرون راندن “آن غریبه” با خشونت مطلق. جنگ بر سر قدرت در روزهای اول ورودشان به این جزیره بر زندگی شان سایه افکنده، با بی رحمی تمام سعی در نابودی هم دارند و در چهره دیگری تنها یک دشمن خونخوار می بینند و بسان دو ماشین جنگی به جان هم می افتند. اما پس از مدتی متوجه می شوند که برای زنده ماندن باید دست یاری به سوی هم دراز کنند. در آغاز تنها این نیاز است که این دو غریبه را که بسیار به هم مظنون هستند به سوی هم می کشاند و با وسایل ابتدایی به زندگی شان کمی سروسامان می دهند. “روبینسون و کروزو” با تصاویر قوی و جادویی زندگی دو دشمن را نشان می دهد که پس از مدتی مجبورند بیا موزند که سفر به درون، تنها از طریق آن دیگری میسر است. نقاط مشترک را کشف می کنند، با هم بازی می کنند و خاطرات شان در ارتباط با همسران و خانواده شان که بی شباهت به هم نیست را با هم تقسیم می کنند. و بدین ترتیب آرام آرام دوستی عمیقی بینشان شکل می گیرد. دیگر زبان و فرهنگ بیگانه نمی تواند سد راه این دوستی شود. درست است که زبان هم دیگر را نمی فهمند، آداب و رسوم و فرهنگ شان از ریشه با هم متفاوت و گاه مایه تمسخر دیگری است، اما زمانی که قلب ها به سخن درآیند می توان به تمام زبان های دنیا سخن گفت و فرهنگ بیگانه را درک کرد و گاه پذیرفت. آن دو تبدیل می شوند به روبینسون و کروزو و به این ترتیب است که تنفرشان را دفن می کنند و درخت دوستی را آب می دهند. دشمنی ها، خشونت ها و ترس ها با داشتن رویاها و خنده های مشترک از بین می روند.

موضوع اول:
در دوران اقامتم در آلمان بارها شاهد بودم که سردمداران کشورهای مختلف برای رسیدن به مقاصد اقتصادی و سیاسی خود ماشین عظیم تبلیغاتی خود را در تمام عرصه ها به حرکت در آورده اند تا چهره تمام مردمان یک کشور را سیاه مطلق نشان دهند. زمانی که کتاب و فیلم “بدون دخترم هرگز” به بازار عرضه شد، برخورد توده مردم آلمان به استثنای بخشی از روشنفکرانش با ما ایرانی ها بسیار تغییر کرد.

پرسش های زیادی مطرح می شد:

– همه ایرانی ها روی زمین غذا می خورند؟

– در ایران میز غذا خوری هم هست؟

– همه مردهای ایرانی این طور هستند؟

– در ایران سوسک خیلی زیاد است؟

– شما ها با همه غریبه ها این طور رفتار می کنید؟

– همه ایرانی ها آن قدر سنگدل و دگمند؟

و هزاران پرسش دیگر که پیام آور تحقیر یک ملت بود. به ایرانی ها به عنوان انسان های درجه سه بر خورد می کردند و اگر خیلی خوش قلب بودند ما برایشان چیزی بیش از یک “حیوونکی” نبودیم. اما همین آلمانی ها زمانی که بیشتر با ایرانی ها آشنا می شدند و روابط دوستی بینشان شکل می گرفت از برج عاج پایین می آمدند و سعی می کردند وجوه مثبت فرهنگ ما را یاد بگیرند و عشق به فرهنگ، زبان، آداب و رسوم، غذاهای ایرانی و … در وجودشان موج می زد. اما درصد بسیار کمی از آلمانی ها این موقعیت برای شان پیش می آمد که رابطه نزدیک با ایرانی ها داشته باشند. برخورد سیاه وسفید با یک ملت و یک فرهنگ از بمباران کردن اتمی یک کشور نیز خطرناک تر است. از طرف دیگر به ایرانی هایی نیز بر می خوردم که همیشه پرچم تمدن ایرانی بر پیشانیشان زده بودند و هنوز با این خیال خام شب را به صبح می آوردند که ما مهد تمدن جهانیم تا بحثی پیش می آمد پای “کوروش” و”داریوش” و “تخت جمشید” را به میان می کشیدند: زمانی که ما تمدن باستانی داشتیم این آلمانی های وحشی بالای درخت ورجه وورجه می کردن! حالا ما باید از این فاشیست هایی که حتی عرضه نداشتن با اون همه امکانات نظامی دنیا رو بگیرن چیز یاد بگیریم؟ ما ۲۵۰۰ سال پیش با شمشیر و اسلحه داشتیم تمام دنیا رو فتح می کردیم به خدا اگه اینا هم مثل ما آریایی نبودن یه روزم این جا نمی موندم، می رفتم آمریکا! اون از غذاهای بی مزه شون، اون از زبون شون که مثل اره می مونه. دوازده ساله این جام هنوز وقتی می خوام برم دکتر دخترم باید بیاد و برام ترجمه کنه. آخه این چه زبون مزخرفیه!

موضوع دوم:
مهمترین چیزی که من از فرهنگ آلمانی آموختم و کمک بسیار زیادی به رشدم، چه در زمینه شخصی و چه در زمینه تاتری کرد، “نظم آهنین” و بی پیرایه و بدون شاخ و برگ صحبت کردن است. من سعی کردم این نظم آهنین را با یک پدیده فرهنگی ایرانی، یعنی “بداهه زندگی کردن” (چه در زندگی شخصی و چه در تاتر) در آمیزم. چرا که تنها با نظم زندگی کردن انسان را به یک ماشین تبدیل می کند و تنها با بداهه زندگی کردن نیز موجب بی نظمی وحشتناکی می شود که به طور سیستماتیک به خلاقیت هنرمند لطمه می زند. و من شانس این را داشتم که از هر دو فرهنگ تغذیه کنم و بسیاری از نوشته ها و کارگردانی هایم به زعم منتقدین آلمانی فرزند این دو فرهنگ است. زمانی که نمایشم “پا برهنه، لخت، قلبی در آغوش” (با کاروان سوخته) را کارگردانی کردم، منتقدی نوشته بود که این نمایش نامه و این نوع کارگردانی ریشه در تعزیه ایرانی و هم چنین “تاتر غربی” دارد. و این یکی از زیباترین نقدهایی بود که در مورد کارم تا کنون شنیده ام.

موضوع سوم:
چند سال پیش نمایشی تنظیم کردم بر اساس “حافظ و گوته”. گوته شاعر، نمایشنامه نویس، ادیب، نویسنده، نقاش، محقق، انسان‌شناس، فیلسوف و سیاست‌مدار آلمانی است. او یکی از کلیدهای اصلی ادبیات آلمانی و جنبش وایمار کلاسیک و همچنین رمانتیسیسم به شمار می‌رود. گوته در وایمار به تحصیل زبان‌های فارسی و عربی و همچنین قرآن پرداخت و شیفته اشعار حافظ و فرهنگ ایرانی شد و تحت تاثیر فرهنگ شرقی بخصوص فرهنگ ایرانی دست به نگارش “دیوان شرقی- غربی” زد. گوته در بسیاری از اشعارش خود را برادر دو قلوی حافظ خوانده است.

این سه موضوع باعث شد که در دوران اقامتم در آلمان در دو برهه زمانی مختلف، دو بار نمایش “روبینسون و کروزو” با دو گروه مختلف را به صحنه ببرم. چرا که برخورد دو فرهنگ مختلف، احترام گذاشتن به تفکر و جهان بینی “دیگری” و یاد گرفتن از هم دیگر از تم های اساسی این نمایش به حساب می آیند.

چه شد که به فکر کارگردانی آنلاین افتادید؟ در این مسیر چه چالش هایی پیش رو داشتید؟

کرونا. این بحران باعث کشف شیوه های جدید ارتباطی شد. بحران را می توان تبدیل به موقعیت کرد، او خوب می‌داند چگونه باید جوانه امید را در تاریک‌ترین روزها زنده نگه داشت چرا که از طوفان‌های سهمگین گذشته است و می‌داند زندگی آدمی هر لحظه ممکن است دستخوش تغییری غیر منتظره شود.

من حدود ۲۰ سال پیش با خبر شدم که یکباره دچار بیماری “ام اس” شده ام، دو راه حل پیش روی خود دیدم؛ یا تسلیم شوم و یا سعی کنم دریچه‌های تازه‌ای به روی خود بگشایم. البته که من دومی را انتخاب کردم و راه های نوینی کشف کردم، با کمال تعجب حجم کارهایم خیلی بیشتر از قبل بیماری شد، البته که ناچار شدم سیستم زندگی‌ام را عوض کنم و بیشتر در خانه بمانم. برای راه رفتن مشکل پیدا کردم و حالا به شیوه‌ای دیگر حرکت می‌کنم. روش کارم هم تغییر کرد، بازیگران در خانه من تمرین‌ها را انجام می‌دادند و آخرین هفته به سالن می‌رفتیم که در مکان اجرا تمرین کنیم. نسبت به پیش از بیماری باید کارهای بیشتری انجام بدهم. تمرین این شیوه مبارزه، سبب شد تا در دوران کرونا هم دریچه های جدیدی را بیابم تا از پای نیفتم. شیوع کرونا که قوز بالا قوز بود ولی آن را هم به بستری برای کارهای دیگر تبدیل و بیشتر فعالیتم را به فضای مجازی و آنلاین منتقل کرده‌ام. دیدم حالا که دری بسته شد باید دریچه‌ای دیگر گشود. امیدوارم این شرایط به پایان برسد. امیدوارم دوباره راه بروم ولی تا زمانی که این اتفاق‌ها نیفتاده با غصه خوردن و زار زدن آدم فقط خود و اطرافیانش را آزار می‌دهد. در دوران سخت آدم‌ها به خود واقعی‌شان نزدیک می‌شوند. بعضی ها خیلی زود دل افسرده می‌شوند و خود را می‌بازند و بعضی ها به معجزه بحران دچار می شوند و شعله امید فروزان تر در دلشان شعله می‌کشد. مرز باریکی است میان جنون و نبوغ. آدم‌های امیدوار در این شرایط سرچشمه‌های جدیدی می‌یابند و اوج می‌گیرند. همه چیز بستگی دارد به عشقی که به زندگی دارید. هر چند خیلی سخت است بخصوص با شرایط اقتصادی بسیار پیچیده‌ای که وجود دارد، امیدوار ماندن در میان سختی‌ها، آن هم وقتی غم نان در بین باشد خیلی دشوار است ولی امید داشتن در همین شرایط هم بستگی به روحیه افراد دارد. کار در میبد تمام گروه را درگیر چالش های بی شماری کرد: امکانات ضعیف اینترنتی، کمبود بودجه، کمبود سالن تمرین و هزاران کمبود ریز و درشت دیگر نفس تمام اعضای گروه را تقریباً بریده بود، اما…

سیصد گل سرخ و یک گل نصرانی مارا ز سر بریده می ترسانی

گر ما ز سر بریده می ترسیدیم در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

کرونا چه تاثیری بر خلق نمایشنامه های تازه و جدید شما داشته است؟

مسائل هیچ فرقی نکرده است. در هر دوره‌ای فاجعه‌ای بوده؛ طاعون، جنگ جهانی و … در دوره های مختلف خطرات گوناگونی زندگی بشر را تهدید می‌کند و هنرمندان متناسب با آن دوره نسبت به آن واکنش نشان داده‌اند. در دوران کرونا نحوه برخورد تماشاگر و بازیگر در تئاتر آسیب می‌بیند چراکه فاصله اجتماعی به زنده بودن تئاتر ضربه می‌زند. با این حال خود من دریچه‌های جدیدی کشف کردم. هنرجویانی در سراسر دنیا در کلاس‌های آنلاین من شرکت کردند چون معلوم نیست کرونا تا کی ادامه پیدا کند. کلاس‌هایم را به صورت آنلاین برگزار می‌کنم و بدین ترتیب ارتباطاتم خیلی گسترده‌تر از قبل شده. حالا هنرجویانی از سراسر دنیا در کارگاه‌های آموزشی من شرکت دارند و این بسیار شوق انگیز و بخش مثبت این بحران است چون به هر حال هر پدیده‌ای وجوه مثبت و منفی دارد هر چند دوست دارم کرونا زودتر برود ولی وقتی در شرایط بدی هستیم باید از بدترین شرایط بهترین استفاده را ببریم.

چه شد که شهر میبد را برای تولید اثر جدیدتان انتخاب کردید؟

حلقه های عشق و انرژی راحت هم دیگر را پیدا می کنند. دل باختگان تئاتر و کار در روزهای سخت تقاضا کردند و من هم که عاشق ایران و مردمش هستم با جان و دل پذیرفتم.

همراهی و هم کاری گروهتان در میبد با توجه به اینکه خود شما حضور مستقیم نداشتید چگونه بود؟

کار بسیاری سختی بود اما با عشق کارها به خوبی پیش رفت. عاشق و دیوانه که باشید غیرممکنی برای تان وجود نخواهد داشت. البته ممکن است در این راه از خستگی و درد هم به مرز جنون برسید.

آیا توقعات شما برآورده شد؟

با توجه به امکانات آری، با توجه به ایده آل هایم نه. و من چون واقعگرا هستم و نه ایده الیست همیشه سعی می کنم با امکانات موجود، بیشترین نتیجه را بگیرم.

سخن پایانی؟

۲۳دی ماه نمایش “آرت” را که آنلاین تمرین کرده ام با هنرمندان شهر رشت به صحنه می‌بریم. در ضمن نمایش نامه رعنا را که چند سال پیش درلنگرود با همت هنرمندان استان گیلان به صحنه برده بودم چندی پیش در انتشارات مهر نوروز به چاپ رسید و امیدوارم علاقه مندان از تماشا و خواندن این دو اثر لذت ببرند.

منبع: نارین خبر