نگاهی به نمایش «مبانی تاریکی» به کارگردانی میلاد شجره
علی جعفری فوتمی، عضو کانون ملی منتقدان تئاتر ایران: نمایش «مبانی تاریکی» از همان لحظهی نخست با یک سوءتفاهم خلاقانه آغاز میشود؛ گویی در آغاز با اثری مواجهایم که میخواهد همچون بسیاری از نمایشهای چند سال اخیر، داستان یک گروه تئاتری را روایت کند، گروهی که درگیر دغدغهها، مشکلات صنفی و فرسودگیهای همیشگی است.
این تصور اولیه خیلی زود دگرگون میشود. مهام میقانی، بهعنوان نویسنده، با هوشمندی مسیر روایت را تغییر میدهد و روشن میکند که موضوعِ اثر، چیزی فراتر از «تئاتر درباره تئاتر» است. در فضای تئاتر، «نمایش در نمایش» به الگویی پرکاربرد و تا حدی خستهکننده بدل شده است. کارگردانان بارها تلاش کردهاند با این قالب، پشتصحنهی تمرینها، مشکلات مالی یا کشمکشهای درونی گروههای نمایشی را بازگو کنند. اگرچه در آغاز این مسیر میتوانست جذاب باشد و حتی نوعی خودآگاهی جمعی را برای جامعهی تئاتری ایجاد کند، اما بهمرور به کلیشهای تکراری و پیشبینیپذیر تبدیل شد. بسیاری از تماشاگران در مواجهه با چنین آثاری با خود میگفتند: «باز هم همان روایت همیشگی از یک گروه خسته و گرفتار مشکل!«
در همین نقطه است که میقانی با انتخابی جسورانه، راهی متفاوت میگشاید. او بهجای تکرار مسیر فرسودهی بازنمایی مشکلات صنفی، داستانی پلیسی طراحی میکند که در محوریت آن سرقتی مرموز قرار دارد. این تغییر مسیر، نهتنها نمایش را از تلهی کلیشه رها میکند، بلکه آن را در موقعیتی منحصربهفرد قرار میدهد؛ موقعیتی که در آن، مخاطب بهجای تماشای بازتاب مستقیم مسائل تئاتری، وارد جهان داستانیای میشود که از همان ابتدا با عنصر تعلیق و کنجکاوی درگیرش میکند.
اهمیت این تصمیم دقیقاً در همین جاست: «مبانی تاریکی» به تئاتر پشت نمیکند، اما در آن غرق هم نمیشود. متن، با بهرهگیری از فضای یک گروه نمایشی، بستری برای ورود به یک روایت جنایی میسازد. بدینترتیب، تماشاگر با لایهای تازه از تجربه مواجه میشود؛ تجربهای که هم نشانههای آشنا از جهان تئاتر دارد و هم با گشودن دری به سوی ژانر پلیسی، او را در موقعیتی پیشبینیناپذیر قرار میدهد. همین غافلگیری اولیه است که انرژی و جذابیت لازم برای پیگیری داستان را تا انتهای نمایش تأمین میکند.
یکی از بزرگترین خطراتی که همواره روایتهای چندلایه را تهدید میکند، فروغلتیدن به دام ابهامهای تصنعی است؛ جایی که پیچیدگی نه از دل ضرورتهای دراماتیک، بلکه بهعنوان یک آرایهی بیرونی و به قصد ایجاد ظاهری «روشنفکرانه» یا «پیچیده» به متن تحمیل میشود. چنین رویکردی در بسیاری از آثار تئاتری سالهای اخیر دیده شده است؛ آثاری که به جای گشودن چشماندازهای تازه، مخاطب را سردرگم و دلزده کردهاند. در این موارد، پیچیدگی به جای آنکه عمق بیافریند، همچون سدی میان اثر و تماشاگر عمل میکند و او را از تجربهی ناب تئاتری بازمیدارد.
نمایش«مبانی تاریکی» با هوشمندی از این دام گریخته است. میقانی در مقام نویسنده و شجره بهعنوان کارگردان، توانستهاند زبانی مشترک بیابند؛ زبانی که بر پایهی شفافیت استوار است و در عین حال اجازه میدهد لایههای پنهان متن همچنان قابل کشف و تحلیل باقی بماند. این هماهنگی، حاصل تنها یک همکاری ساده نیست، بلکه نشانهی رابطهای خلاقانه و رفاقتی هنری است که به دو ذهن امکان داده تا در مسیری مشترک حرکت کنند.
نتیجهی این همافزایی، خلق روایتی است که در ظاهر ساده و روان پیش میرود، اما در عمق خود حامل پرسشها و تعارضهای پیچیده است. تماشاگر میتواند بدون آنکه انرژی زیادی صرف گشودن رمز و رازهای مصنوعی کند، به راحتی با خط اصلی داستان همراه شود. همزمان، در زیر این روایت روشن، لایههایی روانشناختی و جامعهشناختی نهفته است که ذهن جستجوگر مخاطب را به تأمل بیشتر وامیدارد. این همان نقطهای است که اثر از سطح یک داستان جنایی ساده فراتر میرود و به تجربهای اندیشمندانه بدل میشود.
چنین کیفیتی کمنظیر است، چرا که هم نیاز مخاطب عام برای درگیر شدن با یک روایت پرکشش را تأمین میکند و هم عطش منتقد و مخاطب جدیتر را برای کشف ابعاد پنهان اثر برمیانگیزد. درواقع، این نمایش نشان میدهد که پیچیدگی الزاماً با دشواری و ابهام گره نخورده است؛ میتوان در عین چندلایگی، شفاف و روان باقی ماند. همین امر، «مبانی تاریکی» را در موقعیتی ویژه میان آثار معاصر قرار میدهد و نشانهی روشن پیوندی موفق میان متن و اجراست.
«مبانی تاریکی» در سطح نخست، با ساختار یک نمایش جنایی پیش میرود؛ سرقت، تعلیق و کشف رازهایی که آرامآرام لایههای پنهان شخصیتها را آشکار میسازند. اما اثر به همین سطح بسنده نمیکند. شخصیت اصلی، بهظاهر قهرمانی است که در برابر بیعدالتیها ایستاده و تصمیم گرفته است حقوق پایمالشدهی خود را بازپس گیرد. او در این مسیر، خود را در مقام رابینهودی مدرن میبیند که قانون را دور میزند تا عدالت را برقرار کند. این سطح اجتماعی و اخلاقی روایت، مخاطب را درگیر میکند و حتی میتواند همدلی او را برانگیزد.
با این حال، میقانی هوشمندانه اجازه نمیدهد شخصیت در قامت یک قهرمان تمامعیار تثبیت شود. لایهی زیرین روایت بهتدریج روشن میکند که او بیش از آنکه دغدغهی عدالت داشته باشد، درگیر یک عطش روانشناختی عمیق است: میل به برتری و اثبات تواناییها. او میخواهد نشان دهد که از دیگران باهوشتر، جسورتر و بینقصتر است. سرقت، برایش صرفاً راهی برای احقاق حق نیست؛ صحنهای است برای نمایش مهارتها، همانگونه که یک نویسنده یا هنرمند میکوشد شاهکاری بیعیب خلق کند. اینجاست که متن وارد قلمروی روانشناسی شخصیت میشود.
این تقابل ــ میان نیاز اجتماعی به عدالت و نیاز فردی به اثبات خویشتن ــ نقطهی کانونی نمایش را شکل میدهد. تماشاگر در طول روایت مدام میان همدلی و تردید معلق میماند: آیا با قهرمانی اخلاقی روبهرو است یا با فردی که اسیر عقدهی برتریجویی است؟ این ابهام پربار، «مبانی تاریکی» را از یک داستان سرگرمکننده به اثری فلسفی و روانشناختی ارتقا میدهد. در نهایت، پرسشی بنیادی پیش روی مخاطب قرار میگیرد: مرز میان عدالتخواهی و خودخواهی کجاست؟ و آیا هنرمند، در مقام خالق، همیشه در خطر گرفتار شدن به همین میل پنهان به برتری نیست؟
میلاد شجره در مقام کارگردان، با انتخاب شیوهای هایپررئالیستی، جسورانهترین و در عین حال پرریسکترین تصمیم ممکن را گرفته است. او بهجای اتکا به دکورهای پرجزئیات یا جلوههای بصری پیچیده، همهچیز را به سطحی از سادگی رسانده که در نگاه نخست میتواند «کمخرج» یا «بیآرایه» جلوه کند؛ اما این سادگی، در واقع محصول یک طراحی هوشمندانه و پرجزئیات است. تماشاگر از همان لحظهی اول با فضایی روبهرو میشود که مرز میان تئاتر و زندگی را محو میکند: بازیگرها خود را با نام واقعیشان معرفی میکنند، صحنه تهی از هر نشانهی نمایشی متداول است، و حتی نورپردازی نیز بهگونهای تنظیم شده که بیش از آنکه «تئاتری» باشد، یادآور روشناییهای عادی روزمره است.
این رویکرد در ظاهر ممکن است «بازی با واقعیت» تلقی شود، اما در عمل، طراحی پیچیدهای پشت آن نهفته است. هایپررئالیسمِ شجره به معنای بازتولید زندگی روزمره در سطحی خام و بیواسطه نیست؛ بلکه نوعی بازآفرینی دقیق از جزئیات زندگی است که بهگونهای اغراقآمیز به نمایش درمیآید تا خودِ واقعیت زیر سؤال برود. حتی تپقها، مکثهای طولانی، نگاههای پراکندهی بازیگران یا لحظاتی که به نظر میرسد متن از دستشان در رفته، همه بخشی از برنامهای حسابشدهاند که هدفش القای «توهم حقیقت» است. این لحظات نه نشانهی ضعف، که جلوهای از مهارت اجراییاند؛ چرا که درست همانجا تماشاگر بیش از همیشه احساس میکند با یک رویداد زنده و ناب مواجه است.
اوج این رویکرد را میتوان در بازی سعید چنگیزیان مشاهده کرد. او موفق شده است چنان ظریف مرز میان نقش و واقعیت شخصیاش را در هم بشکند که تماشاگر مدام در تردید باقی میماند: آیا این واکنش، از دل یک شخصیت نوشتهشده بیرون آمده یا از خودِ چنگیزیان؟ همین پرسش بیپاسخ است که کیفیتی تکاندهنده به بازی او میبخشد و به جهان هایپررئالیستی اثر عمق بیشتری میدهد.
میلاد شجره، در مقام کارگردان و همزمان بازیگر، نیز توانسته این مرز لرزان میان زندگی و بازی را نگه دارد. فریال سنگری و دلسا کریمزاده نیز با درک درست از زبان اجرایی اثر، اجراهایی مینیمالیستی و کنترلشده ارائه دادهاند که در عین بیپیرایگی، از شدت و عمق عاطفی قابلتوجهی برخوردارند. این سه بازیگر، همراه با چنگیزیان، موفق شدهاند به مخاطب القا کنند که چیزی فراتر از یک «نمایش» در حال رخ دادن است؛ گویی صحنه تبدیل به پنجرهای به زندگی واقعی شده است.
در مجموع، رویکرد هایپررئالیستی «مبانی تاریکی» نه یک انتخاب تزئینی، بلکه بخشی جداییناپذیر از منطق اثر است: جهانی که در آن جنایت، عدالت و عقدههای روانی در بستری چنان واقعی به تصویر کشیده میشوند که تماشاگر احساس میکند خود نیز بخشی از ماجراست..
نمایش «مبانی تاریکی» با مونولوگی بالنسبه طولانی به پایان میرسد؛ مونولوگی که نه تنها بهمثابه جمعبندی روایت عمل میکند، بلکه میتوان آن را مانیفست اندیشهی نویسنده نیز تلقی کرد. در این بخش، زبان اثر به سمت بیانی آشکارا فلسفی و تأملی حرکت میکند؛ جایی که شخصیت از دل تجربههای شخصی و دراماتیکش، پرسشهای کلانی دربارهی عدالت، قدرت، محرومیت و میل انسان به برتریجویی را مطرح میسازد. این متن از نظر اندیشه و ساختار زبانی، غنی و پرمغز است و نشان میدهد که نویسنده نمیخواسته نمایش صرفاً در سطح یک روایت جنایی یا روانشناختی متوقف بماند، بلکه هدفش رساندن پیام نهایی بهصورت شفاف بوده است.
با این همه، جایگاه این مونولوگ محل بحث است. روایت در طول دو ساعت، با ریتمی پرکشش و ساختاری چندلایه، توانسته بود مخاطب را درگیر کند و او را وادار به مشارکت در کشف معنا نماید. درست در چنین شرایطی، ورود به یک بخش طولانی و خطابی میتواند انسجام و تعادل دراماتیک اثر را بر هم بزند. تماشاگر که تا پیش از آن با نشانهها، کنشها و سکوتها معنا را ساخته بود، ناگهان با لحن «بیان مستقیم» مواجه میشود؛ لحنی که بهنوعی او را از فرآیند کشف فعالانه بیرون میکشد و به موضع شنوندهی منفعل مینشاند. این تغییر موقعیت میتواند برای بخشی از مخاطبان، تجربهای خستهکننده یا حتی زائد جلوه کند.
بااینحال، نمیتوان انکار کرد که همین مونولوگ برای گروه دیگری از تماشاگران میتواند نقش کلیدی ایفا کند. کسانی که از پیچیدگی و لایهمندی روایت اصلی سرخورده یا سرگردان شدهاند، در این نقطه با نوعی «کلید تفسیری» مواجه میشوند که امکان درک یکپارچهی اثر را فراهم میسازد. از این منظر، مونولوگ پایانی همچون پلی است میان جهان نمایشی و اندیشهی مؤلف؛ پلی که اگرچه ممکن است از نظر دراماتیک سنگین یا طولانی باشد، اما برای برخی تماشاگران، لحظهی روشنایی و مکاشفه محسوب میشود.
در نهایت، پرسش اصلی این است که آیا یک اثر نمایشی باید اجازه دهد مخاطب در ابهام و چندمعنایی باقی بماند یا موظف است راهی برای تأویل نهایی در اختیار او بگذارد؟ «مبانی تاریکی» با انتخاب مونولوگ پایانی، بیشتر به سمت امکان دوم حرکت کرده است. تصمیمی که هرچند انسجام ساختاری را تا حدی مخدوش میسازد، اما سویهی بیانی و فلسفی اثر را تقویت میکند و به آن لایهای آشکارتر از تعهد فکری میبخشد.
«مبانی تاریکی» نه گرفتار شعارزدگی است و نه در دام پیچیدگیهای تصنعی میافتد. این نمایش نمونهای شاخص از تئاتر اندیشهمحور امروز ایران است که توانسته مرز میان سرگرمی و تفکر را جابهجا کند. اثری که هم برای مخاطب عام قابلدرک و جذاب است و هم منتقدان جدی را به چالش میکشد. در شرایطی که بخش بزرگی از تولیدات نمایشی ایران یا درگیر تجاریسازیاند یا به تکرار الگوهای نخنما روی آوردهاند، چنین نمایشی میتواند نشانهای امیدوارکننده از جریانهای تازه و جدی در تئاتر ایران باشد.
«مبانی تاریکی« با متنی دقیق و اجرایی حسابشده، موفق میشود تجربهای پیچیده اما شفاف بیافریند. جهان پلیسی و پرتعلیق آن، در ترکیب با لایههای روانشناختی و جامعهشناختی، اثری چندوجهی ساخته است. کارگردانی شجره با تکیه بر هایپررئالیسم، بازیهایی زنده و ملموس را رقم زده و طراحی صحنه و نور نیز به عمق معنایی نمایش افزودهاند. به همین دلیل، این اثر را باید یکی از مهمترین اجراهای سال و نمونهای موفق از تئاتر امروز ایران دانست؛ نمایشی که تعادل میان اندیشه و اجرا را برقرار کرده و هم ذهن را به چالش میکشد و هم دل را درگیر میسازد.