در این نمایش، «مرگ» به لباس نظم و قانون درآمده، اما در اصل، تنها چهره‌ای دیگر از هرج‌ومرج زنده‌هاست. جهان پس از مرگ، امتداد همان بی‌نظمیِ زندگی است؛ فقط رنگ‌ها عوض شده‌اند: سفیدِ زن، بنفشِ مرد، زردِ چراغ …سه طیف از یک اضطراب وجودی.

مبل زرشکیِ میانه‌ی صحنه، شبیه زبانی است که در برزخِ گفت‌وگو جان می‌گیرد؛ جایی میان قضاوت و اشتیاق، میان دلسوزی و کنترل. آن‌جا که مرد در مقام قاضی ظاهر می‌شود، اما در عمق، دچار تمنای انسانی خویش است. او فرشته‌ای‌ست که در ترازوی امتیازها، وزن عشق را نمی‌داند.

زن، در برابرش، آیینه‌ای است از هر انسانی که می‌خواهد بازگردد… نه به زندگی، بلکه به فرصتِ ناتمامِ خودش. او امتیاز جمع می‌کند نه برای رفتن به بهشت، بلکه برای به‌دست آوردن معنایی از بودن. هر امتیاز، پاره‌ای از حافظه‌ی اوست که یا می‌درخشد یا فرو می‌پاشد.

موشک‌های کاغذی که از بیرون صحنه پرتاب می‌شوند، یادآور همان نیروهای پنهان جهان‌اند که همواره از بیرون زندگی ما را تصحیح، توبیخ یا مختل می‌کنند. همان جامعه، همان قوانین، همان تماشاگران خاموشی که با هر تصمیم ما، نمره‌ای می‌دهند.

دیدار با محمدعلی کلی، بتهوون و خیام، سه مرحله از سفر درونی زن‌اند:

کلی، اراده‌ی زنده‌ماندن را یادآوری می‌کند؛

بتهوون، موسیقیِ رنج را؛

و خیام، فلسفه‌ی پوچی را.

اما هیچ‌کدام کافی نیست، چون رستگاری در این جهان، نه از طریق پیامبران، که از طریق مواجهه با خویش ممکن است.

و آن‌گاه که زن اسلحه را برمی‌دارد و به سوی فرشته شلیک می‌کند، در حقیقت به سایه‌ی خودش شلیک می‌کند. مرگِ دوباره‌اش، نه سقوط، که بیداری است.

فرشته، با دادن امتیاز صد، گویی اعتراف می‌کند: انسان وقتی نجات می‌یابد که در برابر خود بایستد،نه در برابر خدا، نه در برابر قانون.

در میزانسن‌های دقیق، رنگ‌ها چون روح در فضا حرکت می‌کنند: بنفشِ مرد، نشانه‌ی میانجی‌گری میان زمین و آسمان است؛ سفیدِ زن، خامی و میل بازگشت به پاکی را تداعی می‌کند؛ و زردِ آباژور، لکه‌ای از واقعیتِ فاسدِ جهانِ زنده‌هاست که هنوز از دیوار برزخ نریخته است.

زندگی و مرگ مانند یک رقص نامنظم و تصادفی جریان دارند. حرکات شخصیت‌ها در صحنه، بالا و پایین شدن امتیازها و برخوردهایشان با مرگ، شبیه حرکات یک والس بی‌قاعده است: گاه نرم و موزون، گاه نامطمئن و بی‌پایان.خود واژه «تصادفی» نشان می‌دهد که این رقص، قواعد مشخص و کنترل‌شده‌ای ندارد و انسان‌ها در آن بیشتر بازیگر و بازگیر هستند تا عامل کامل جریان.

«والس تصادفی» استعاره‌ای است از رقص زندگی و مرگ، پر از لحظات پیش‌بینی‌ناپذیر، با ریتم و قوانین ناپایدار.همانطور که در صحنه اتفاق می‌افتد، نشان می‌دهد که انسان در برزخ و زندگی، در بازی‌ای است که قوانینش از بیرون و شاید خودخواهانه تعیین می‌شود.هر حرکت، هر تصمیم، هر بالا و پایین شدن امتیاز، نوعی حرکت در این والس تصادفی است؛ زیبا، هجوگونه و گاه تکان‌دهنده.و مانند یک قدم در رقص تصادفی زندگی و مرگ است.

نام نمایش هم فضای فیزیکی و میزانسن صحنه را نشان می‌دهد (حرکت، امتیاز، بازی)، هم مفهوم فلسفی و استعاری آن را (زندگی، مرگ، انتخاب‌ها و بی‌قاعدگی جهان).

با این حال، پشت این ظاهرسازی تصادفی، یک نظم و دقت کامل در کارگردانی و بازی‌ها جریان دارد. هر میزانسن، هر حرکت بازیگر، هر نگاه و تنفس، حساب‌شده و اصولی است؛ بازیگران کنترل‌شده اما طبیعی عمل می‌کنند، بدون اینکه مخاطب از ریتم صحنه و روند داستان زده شود. بازی زن و مرد، حتی در لحظات لاس زدن، شوخی و درگیری، جاری و زنده است اما دقیق و هوشمندانه طراحی شده تا هم معنا منتقل شود و هم لذت دیداری حفظ شود.

موشک‌هایی که به زن پرتاب می‌شوند و گاه بزرگ و گاه کوچک هستند، در واقع استعاره‌ای از فشارها، یادآوری‌ها و بازنگری‌های زندگی او هستند.

این موشک‌ها یادآور این هستند که انسان همواره تحت تأثیر محیط و دیگران است؛ حتی در جهان پس از مرگ، چیزی به نام «کنترل کامل» وجود ندارد.

این تفاوت اندازه‌ها بر حس تصادفی بودن جهان و جریان زندگی تأکید می‌کند؛ زندگی، درست مثل «والس تصادفی»، پر از لحظات پیش‌بینی‌نشده و تأثیرگذار است.

موشک‌ها نماد یادآوری‌های زندگی و نیروی محیط خارجی بر انسان هستند، که گاهی بزرگ و تعیین‌کننده و گاهی کوچک و ظریف‌اند، اما همه بر مسیر انسان اثر می‌گذارند.

منبع: ایران تئاتر

لینک کوتاه :
اشتراک گذاری : Array