نقدی بر نمایش مهمان ناخوانده به کارگردانی سینا ظفری

نمایش مهمان ناخوانده

تئاتر آنلاین – بهنام حبیبی: مهمان ناخوانده، مهمانی است که از ژرفنای درون زیگموند فروید روانپزشک معروف اتریشی و پدر علم روانپزشکی نوین، ناخوانده به سراغش می آید و خودآگاه و ناخودآگاهش را به چالش می کشد.

“زیگموند فروید” روانپزشک مشهور اتریشی که در دهه های اولیه ی قرن بیستم، جهان را با نظریات و یافته های جنجالی خود از ژرف ترین زوایای وجود انسان، مات کرد، در داستانی ساخته و پرداخته ی “اریک امانوئل اشمیت”، این بار، خود مورد کنکاش و چالش درون خویش قرار می گیرد. او در این داستان، در شهر وین و در اوج بحران اشغال اتریش توسط نازی های فاشیست، در ترازوی ارزیابی ایمان و آزادی قرار می گیرد. او که همراه با دخترش “آنا” زندگی می کند، در کشمکش بیرونی با دخترش و در کشمکش درونی با آرزوها و خواسته های خویش در ادامه ی پژوهش های درمان محورش و دل کندن از نوستالژیای وابستگی به کشورش، بر سر دو راهی ماندن در اتریش و پذیرش سیطره ی اشغالگران، و یا مهاجرت به سرزمینی امن تر، در نبردی فیلسوفانه و روانشناسانه درگیر است. داستان “مهمان ناخوانده”، بر پلات رستگاری، با تم تردید، و با کشف و شهود و عرفان ایمانزا، دادگاهی درونی در ذهن و روان فروید را در بحرانی ترین لحظات زندگی خود و دخترش و میزان پایبندی به اعتقاداتش را به تصویر می کشد. گفتمان آغازین “آنا” با او در ابراز پرسش های فیلسوفانه، پاسخ فروید را در بر دارد: “بچه ها خود به خود همه فیلسوف ان و هِی می پرسن، و بزرگ ها همه خود به خود احمق ان و هِی جواب می دن.”. ورود پی در پی مأمور گشتاپو و دریافت رشوه از فروید، خود اشاره ای به عدم آزادی شخصیتی و پایداری اخلاقی فروید است، تا جایی که “آنا” دختر جوان او در اعتراض به این ناتوانی درونی پدر، لب به اعتراض می گشاید و تا مرحله ی بازداشت و انتقال به گشتاپو و حتی مرگ پیش می رود. ورود “والتر وورزاید” که در حقیقت شخصیتی خیالی بیش نیست، آغاز چالش درونی این روانپزشک پرآوازه با خویشتن خویش است. “والتر” که با حضور خود و بازگویی همه ی اطلاعات و مشخصات شخصی فروید و خانواده اش از ابتدای زندگی تاکنون، فروید را حیرتزده کرده است، کم کم و تا پایان داستان، بر مسیر رشد خود در درون فروید قرار می گیرد تا جایی که فروید در پایان داستان به ناتوانی اش در درمان و پژوهش روانی بیماران اعتراف می کند جایی که می گوید: “دیگه هیچ کسی رو روانکاوی نخواهم کرد. من آرزوی مرگی بی درد رو دارم.”. در واقع، چالش اصلی “والتر” شخصیتی خیالی که در درون خود فروید، از جایگاه خودآگاه برتر (Super ego) او به جایگاه خودآگاه او (Ego) نقل مکان کرده، تلاش در محکوم کردن فروید به بی ایمانی است که فروید، این روانپزشک نظریه پرداز را تا مرزهای رسواکننده ی تردید و سست عنصری پیش برده است. مکاشفه و شهود درونی این پزشک در دستیابی به حقیقت خدا و انسان، نبرد اصلی بین ناخودآگاه فروید با خودآگاه ناخوانده اش است که او را به تسلیم در برابر حقیقت برتر از انسان یا همان خدا دعوت می کند ولی فروید میلی برای تغییر نگرشش درباره ی برتری وجود انسان در هستی ندارد. او می گوید: “اون حیوونی که در روحم هست می خواد ایمان بیاره نه روحم.”. که در این جا منظور او از “حیوون” همان غریزه (ID) انسانی است. در مقابل، “والتر” او را به پوچی و سستی اعتقاداتش محکوم می کند در جایی که می گوید: “من انسان ها رو آزاد آفریدم. من انسان ها رو از روی عشق آفریدم.” و یا در جای دیگری که می گوید: “تو هیچ وقت من رو گم نکردی و هیچ وقت هم من رو پیدا نکردی. تو فکر می کردی که زندگی پوچه ولی الان فهمیدی که اسرارآمیزه.”.
نمایش “مهمان ناخوانده” تلاشی است از گروهی که با تکیه بر دانش و تجربیات خود، صحنه هایی ذهنی را به روایتی عینی بر صحنه جاری می سازد. کارگردانی نمایش، گویای تلاش ستایش برانگیزی است که می خواهد تا این مکاشفه ی درونی فروید را به تصویر بکشد اما تا رسیدن به ساخت و پرداخت نهایی همچنان راه باقی است. دراماتورژی متن، بازیگری، و کنش ها و واکنش های عینی و ذهنی این اثر تأمل برانگیز، طراحی و تلاش و تجربه ی بیشتری را می طلبد. اما آن چه در نهایت بر صحنه جاری است، نتیجه ی تلاش گروهی از هنرمندان جوان و خستگی ناپذیر است.

مطالب مرتبط

Top